یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

کلاس آلمانی این ترمم تموم شد. ترم بعدی از 11 فوریه شروع میشه.

برای تشکیل شدن هر کلاس نیاز به حداقل 5 نفره. این کلاسی که داشتیم ده دوازده نفری بودیم. اما خب برای کلاس بعدی خیلی ها گفتن نمی خوان ثبت نام کنن و ما شدیم سه نفر که مطمئن بودیم میایم. من، یه دختر بوسنیایی و پسر آمریکایی.

دختر اندونزیایی گفت ترجیح میده بره کلاس فشرده که صبح ها برگزار میشه و زودتر تموم میشه. به نظر همه مون سرعت کلاس کمه، اما خب متاسفانه اکثرمون امکان اینکه صبح ها بریم کلاسو نداریم.

خلاصه، ما به دو نفر دیگه نیاز داشتیم برای برگزاری کلاس. این جلسه که جلسه ی آخر بود، دختر اندونزیایی گفت که نظرش عوض شده و همین کلاس بعد از ظهرا رو میاد. بعدا تو راه برگشت تا ایستگاه اتوبوس، دلیلشو گفت این بوده که Au-pair ه و خانواده ای که پیششون زندگی می کنه پول کلاس زبانو میدن و اونا گفتن ما پول کلاس فشرده رو نمیدیم.

پس شدیم چهار نفر. یه نفر دیگه کم بود. کلا این کلاسه خیلی تق و لق بود، بچه ها خیلی یه خط در میون می اومدن. فقط دو سه نفر پایه ثابت بودن و همیشه می اومدن. واسه همین جلسه آخر هم خیلی ها نبودن. معلممون گفت من تو زنگ تفریح با منشی صحبت می کنم ببینم چی کار میشه کرد. بعد از زنگ تفریح پسر بلغاری گفت که تو زنگ تفریح زنگ زده به یکی از بچه ها و اون میاد.

ما هم یهویی هورااااا، شدیم پنج نفر چشمک. معلم هم گفت خب پس مشکل حل شد دیگه. حالا پسر آمریکایی میگه فقط همین پنج نفریم؟ میگیم آره. میگه خب به نظر من کلاسی که تعدادش هم باشه زیاد بازدهی نداره، شاید من نیام. هیچی دوباره شدیم چهار تا. پسر بلغاری گفت شاید من بیام! شدیم چهار تا و نیم! بالاخره معلوم نبود از بین این اظهارنظرا ما پنج تا میشیم یا نه. آخرش پسر آمریکایی گفت باشه من میام.

بعد معلم پرسید خب پس کی شروع کنیم؟ می خواین از همین هفته ی بعد ادامه بدیم یا می خواین یه هفته این وسط استراحت کنین و از 11 فوریه شروع کنیم؟ من اولین نفر گفتم من ترجیح میدم مستقیم ادامه بدیم. اون قدر خسته کننده نیست که بخوایم حتما یه هفته استراحت کنیم. بقیه هم بلافاصله تایید کردن و علاقه مند بودن که زودتر شروع کنن.

ولی پسر آمریکایی گفت من این هفته باید با کارفرمام صحبت کنم و ساعتای کاریمو ببینم و این حرفا. من مطمئن نیستم بتونم بیام. بعدش هم اگه بخوام اون یه هفته رو نیام، چرا باید پولشو بدم؟ (ولی خب تو کلاس غیرفشرده نمیشه پول اون هفته رو نداد. تو کلاس فشرده، گرچه هر ترم یه ماهه، اما واحد شرکت تو کلاس هفته است. شما می تونین پول یه هفته از کلاسو بدین. اما تو کلاس فشرده باید پول همه شو بدین، چه بخواین یه جلسه بیاین، چه همه شو.)خب معمولش اینه که رای به اکثریت باشه. اما پسر آمریکایی یه طوری رفتار کرد که همه احساس کردن الان اگه بهش بگن خب پس رای به اکثریته، میگه پس من نمیام و کلاس تشکیل نمیشه! این شد که عملا یه جوری مورد اخاذی قرار گرفتیم و مجبور شدیم باهاش راه بیایم و کلاسو از 11 فوریه شروع کنیم!

پسر آمریکایی هم احتمالا خوشحال شد از به کرسی نشوندن حرفش نیشخند. ولی خب بالاخره از اونجایی که ما ایرانی هستیم باید گاهی وقتا ایرانی رفتار کنیم دیگه چشمک. منم پیشنهاد دادم باشه از یازده فوریه شروع کنیم، ولی اون یه هفته ای که دیرتر تشکیل میدیم کلاسو، یه جوری وسط کلاس جبران کنیم. یعنی حداقل یه هفته رو سه جلسه ای بیایم.

دیگه طی این مذاکرات، طرف آمریکایی هم مجبور شد کوتاه بیاد تا مذاکرات به نتیجه برسه نیشخند.

حالا ببینیم دور بعدی مذاکرات کی ه چشمک.

--

دیروز هم مهمون داشتیم، هم مهمونی رفتیم. در واقع مهمونی ای که رفتیم همون جلسه ی قرآن همیشگیمون بود. اما مهمونی ای که داشتیم، یکی از دوستامون بودن که تو شهر بغلی بودن و راهشون برای جلسه ی قرآن دور بود. واسه همین گفتیم زودتر بیان که ناهارو پیش ما باشن و یه کمی هم خستگی بگیرن و عصری با هم بریم پیش بچه ها.

قرار بود دوازده بیان که یه کمی دیرتر اومدن، شاید 12:30 اینا. برای ناهار قیمه بادمجون درست کرده بودم که خوب شده بود خدا رو شکر لبخند. بعد از ناهار یه قهوه خوردیم (البته من که از این چیزای غربی تلخ نمی خورم کلا، بقیه رو میگم!) و بعدش دوستامون رفتن. جلسه ساعت 5 بود. ولی دوستامون جای دیگه ای کار داشتن. یکیشون می خواست بره آزمایشگاهش و یه سری کار انجام بده. یکیشون می خواست بره به یه قرار دیگه اش برسه. بعدش هم می خواستن برن برای خونه ی دوستامون کادو بخرن.

ما هم پریروز رفتیم برای خونه ی جدید دوستامون یه گل خریدیم. با اینکه تا الان چندین بار خونه شون رفتیم، ولی خب چون همیشه یهویی بوده و هیچ وقت دعوت رسمی نبوده، نشده کادو ببریم. قرار بود یه کارت تبریکی چیزی هم بگیریم بزنیم روی گلدون که یادمون رفته بود.

دوستامون قرار بود ساعت نزدیکای 5 بیان دنبالمون. وقتی اومدن دیدیم اونا هم گل خریدن به عنوان کادو. حالا از قضا یه گلی خریده بودن که صاحبخونه داشت!! گفتن پس سر راه می ریم یه گل دیگه می خریم، اینو برای خودمون نگه میداریم. منم که گفته بودم کاش یه کارت تبریک خریده بودیم. گفتن پس تو هم بیا کارتتو بخر.

به این ترتیب من و خانوم دوستمون رفتیم یه گل فروشی. آقایون هم رفتن مغازه ترکا یه چیزی بخرن. همه ی کارت ها روش نوشته های مربوط به تولد و سالگرد ازدواج و این چیزا داشت. کلا فقط دو سه مدل کارت کوچیک اون مدلی که ما می خواستیم داشت، ولی از بین همونا یکیشو خیلی پسندیدیم لبخند.

با یه گلدون گل و یه کارت کوچولو از گل فروشی اومدیم بیرون. تا موقع آقایون هم اومدن و با هم رفتیم مهمونی. وقتی رسیدیم نزدیک شیش بود! ولی خب از اونجایی که مهمونی کلا ایرانی بود، همه تازه اومده بودن خنده.

قرار بود خانوم یکی از بچه ها هم هشت برسه که زنگ زد گفت کلا نمیاد. هوا باد و بارونی بود و گفته بود خسته است، نمی تونه راحت تو جاده رانندگی کنه. ترجیح داده بود برگرده خونه.  آخه انصافا هم سخته آدم از یه شهری بره یه شهر دیگه، فقط واسه یه ساعت مهمونی!

به این ترتیب، کل خانومای جلسه، فقط سه نفر بودیم.

کلا مهمونی خوبی بود. شام هم مرغ بود که خیلی خوشمزه بود. یه کیک سیب هم داشتن که مشتریش شدم. می خواستم دستورشو بگیرم از صاحبخونه، ولی یادم رفت. کلا این دوستمون آشپزی های مربوط به کیک و این چیزاش بیشتر آلمانیه تا ایرانی. واسه همین ما همیشه با چیزای جدیدی آشنا میشیم تو خونه شون چشمک.

البته این طوری نیست که ما فقط واردکننده ی دستور باشیم ها. قرار شده یه بارم برم خونه ی دوستمون از نون های محلی خودمون بپزم براش لبخند. بعله، صادارت هم داریم چشمک.

--

الان که اینو گفتم، یاد این افتادم که هر وقت کوکو درست می کنم، همسر میگه پیرامید. آخه قبلا بهش گفتم که هر وقت پیرامید می اومد خوابگاه، من براش کوکو درست می کردم. آخه تو خوابگاه که خودتون می دونین، امکانات نیست که! بهترین غذایی که می شد درست کرد همون بود دیگه نیشخند.

--

از کل چیزایی که تو جلسه قرآنمون یاد گرفتیم، جالب تریناش برام اینا بود:

- عزیز معنیش میشه شکست ناپذیر و ظاهرا اعراب به زمینی می گفتن که روی بلندی بوده و آب بهش نمی رسیده، یعنی یه جور قله.

- یاسر و میسر (به معنی قمار) از یه ریشه ان و یاسر یه معنیش قماربازه. از اون طرف می دونین که یسر به معنی آسونیه و دلیل اینکه یاسر که باید با آسونی هم ریشه باشه، معنیش میشه قمارباز اینه که قمارباز به آسونی و بدون اینکه زحمتی بکشه پولی رو به دست میاره.


[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٢ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب