یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز رفته بودم خونه ی دوستمون مهمونی. دفعه ی پیش که رفته بودم پیشش که نون درست کنیم، گفت می خوام یه روز تو و فلانی رو دعوت کنیم، خودمون سه تا باشیم. آخه اون فلانی، اصلا تو جمعامون نیست. همیشه سرش شلوغه. نمی دونم چرا. آخه ما هم رشته و هم دانشکده ایم، ولی من خیلی وقت آزاد دارم انگاری نیشخند.

خلاصه، قرار گذاشت برای دوشنبه ساعت 4 اینا. قرار بود با قطار 3:35 برم. قبلش داشتم یه چیزی رو مرتب می کردم که بفرستم برای یکی، ان قدر روش فس و فس کردم که دیرم شد نیشخند.

نگاه کردم به ساعتم، دیدم 3:31 ه!! از خونه ی ما تا ایستگاه قطار شیش دقیقه پیاده راهه. به طور معمول، با توجه به پله ها و خیابونایی که آدم باید ازشون رد بشه و پیچ ها و این چیزا، عملا نمیشه انتظار داشته باشی که بتونی با دویدن چیزی رو جبران کنی.

اما خب، از قدیم گفتن هر رفتنی رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت چشمک. منم کیفمو برداشتم و ایمیله رو هم نزدم و دویدم! البته زیاد هم ندویدم. بیشتر تند راه رفتم. فکر نمی کردم برسم. ولی خب گفتم از کجا معلوم که قطار تاخیر نداشته باشه. این همه وقت ما اومدیم و منتظر شدیم و قطار دیر اومده. شاید این دفعه هم به نفع ما دیر اومد!

خلاصه، با این استدلال، هی خودمو دلداری دادم که ان شاءالله که میرسی نیشخند. تقریبا بیست متری بوند بود به ایستگاه (ایستگاه درست سر نبش خیابون بود، یعنی من تو خیابونی بودم که عمود بر مسیر قطار بود، واسه همین من قطارو نمی تونستم ببینم، مگر اینکه به ایستگاه رسیده باشم) که صدای قطارو شنیدم. دیگه بقیه شو یورتمه رفتم نیشخند. یه دختر دیگه هم پشت من بود، شاید سه چهار متری از من عقب تر بود، هر دومون تا صدای قطارو شنیدیم با هم دویدیم. هر دو مونم رسیدیم خدا رو شکر لبخند.

به این ترتیب یه بار دیگه به من ثابت شد خواستن توانستن است نیشخند و از اون مهم تر اینکه در حدی تنبلی کن که بتونی جبرانش کنی چشمک.

تازه این دفعه خیلی تلاش نکردم. اما چند وقت پیش که داشتم از کلاس زبان می اومدم (همون جلسه ای که یه معلم جایگزین اومد برای معلممون*)، واقعا کل راهو دویدم. یه راه 13 دقیقه ای رو، 8 دقیقه ای دویدم و واقعا هم دویدم!! اونم از روی پلی که از روی رودخونه رد میشد و هواش یخ بود، تو هوای سرد. تازه وسطاش هی ناامید شدم! آخه ایستگاهی که باید می رفتم، در واقع ایستگاه اول و آخر قطار بود. واسه همین قطار وقتی می رسه به این ایستگاه، مسافراشو پیدا می کنه، یه کم دیگه راهشو ادامه میده، میره ته خط، یکی دو دقیقه وای می ایسته، بعد دوباره راه می افته میاد، مسافر سوار می کنه.

بعد از رد کردن پل روی رودخونه، باید پشت چراغ قرمز می موندم. هنوز سه چهار دقیقه ای راه داشتم. از همون دور قطارو دیدم. گفتم خب الان تو ایستگاه وایستاده دیگه، بی خیال. نمی رسم بهش هنوز چراغو تازه رد کرده بودم - یا شایدم رد نکرده بود- که متوجه شدم، نه، این هنوز تو آخر خطشه. هنوز برنگشته مسافر سوار کنه. دیگه دوباره یه نفس دویدم. حالا من از اون دور هی دست تکون میدم که یکی برام درو نگه داره، هیچ کس هم به من توجه نمیکنه که صد متر اون ور ترم هنوز نیشخند.

وقتی رسیدم، در قطارو بسته بود راننده. ولی فک کنم دیگه دلش سوخت، برام باز کرد. آخه قطارا بعد از هشت شب نیم ساعتی میشن. هنوز من سه چهار ثانیه نبود نشسته بودم قطار راه افتاد لبخند. ولی تا خود خونه رو سرفه کردم و حتی وقتی رسیده بودم توی خونه!

--

حالا چی شد اصلا؟ قرار بود راجع به مهمونی صحبت کنم!! خلاصه، خودمو به قطار رسوندم دیگه. یه جا باید خط عوض می کردم. تو ایستگاه ایستاده بودم و منتظر اومدن اتوبوسم بودم. دو تا اتوبوس از خونه ی دوستامون رد میشه. یکیش شیش دقیقه ای می رسه، یکیش حدودا یه ربعه! آخه این دومی میره همه ی شهرو دور می زنه! خلاصه، من منتظر اولی بودم که قاعدتا باید یه دقیقه زودتر از دومی می رسید. اما خب نیومده بود. دیدم اتوبوس دومی اومد و اتفاقا همون فلانی هم توش بود. دیگه منم رفتم سوار همون اتوبوس شدم و با هم رفتیم مهمونی لبخند.

مهمونیمون خیلی خوب بود. تولد همین فلانی بود! البته من نمی دونستم. ولی صاحب خونه می دونست. البته تولده هم مال اون روز نبود، شنبه بود نیشخند. ولی خب دوستمون یه کیک آماده گرفته بود و تو فر پخته بود و روش هم یه دونه شمع گذاشته بود. سالاد اولویه هم درست کرده بود. خودش هم یه کت قشنگ با دامن پوشیده بود. با خودم فک کردم آدما واقعا چقدر با ما فرق دارن! من عمرا اصلا به عقلم می رسید لازمه این مدلی لباس بپوشم برای مهمونی که دعوت می کنم نیشخند.

در حین خوردن و نوشیدن و این حرفا، کلی صحبت کردیم و من بازم فهمیدم من چقدر فرق داره با اینا! نمی دونم والا ما دیدگاهامون درسته، یا اونا!

مثلا دوستمون می گفت خواهرزاده اش تازه به دنیا اومده. اون اول که به دنیا اومده، بعد از یکی دو روزش زردی گرفته. خب می دونین دیگه این مدل بچه ها رو میذارن زیر یه نور خاصی (به قول ما مهتابی). می گفت این دستگاه مهتابی رو آورده بودیم خونه. شبانه روزی، نوبتی یکیمون بیدار می موند تا دستشو بذاره تو دست بچه. چون بچه به محبت احتیاج داره، یه وقتی ناراحت نشه که روز اول همه اش بغلمون بوده، بعد یهویی گذاشتیمش تو دستگاه.

من که الانم هرچی بهش فکر می کنم، لزومی نمی بینم حتما بخواین 24 ساعت دست بچه رو بگیرین. به همسر هم گفتم، خدا رو شکر اونم نظرش با من یکی. شایدم ما غیرعادی ایم! نمی دونم والا! ولی به هر حال خوبیش اینه که حداقل من و همسر تو این موضوع با هم هم نظریم لبخند.

بقیه ی مهمونی هم هرچی بحث شد، من متوجه میشدم من کلا شباهتی با این دوستام ندارم انگار، ولی خب دیگه، این جوریه لبخند.

دو ساعتی خونشون بودیم، بعد دیگه با دوستم راه افتادیم اومدیم. از یه جایی هم از هم جدا شدیم و نخود نخود هر که رو خانه ی خود لبخند.

--

* نمی دونم چرا هرچی گشتم پست مربوط به اون جلسه رو پیدا نکردم. براتون تعریف نکردم؟!سوال تعریف کردما!


[ ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ ] [ ٦:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب