یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز ظهر یه ساعتی خوابیدم. وقتی بیدار شدم، زیر دنده های قفسه ی سینم خیلی درد می کرد، خیلی. همه اش تیر می کشید. از داخل هم درد می کرد، یعنی درد فیزیکی از بیرون نبود که دنده مو فشار بدم، درد کنه.

گفتم خب یه کمی بگذره خوب میشه دیگه. حتما بد خوابیدم. ساعت 6.5 که رفتم کلاس، همچنان درد می کرد، وقتی برگشتم همین طور درد می کرد! شب که خوابیدم هم همین طور. تمام مدت هم دردش تحمل ناپذیر بود. آخه آدم با هر نفس کشیدنی قفسه سینه اش جا به جا میشه، هر دفعه درد می گرفت!

قرار شد صبح زود بلند شم برم مطب دکترم، بگم من یه وقت اضطراری می خوام برای همین الان. کلا دکتر آدم (پزشک خانواده منظورمه) معمولا این طوریه که ازش وقت می گیری، ولی اگه کار اضطراری داشته باشی، بدون نوبت ویزیتت می کنه. البته کلا اگه وضعیت شما اضطراری باشه، هر دکتر دیگه ای هم باشه همین وضعیتو داره. اما خب آدم میره پیش دکتر خودش دیگه.

صبح که بیدار شدم، دردش خیلی کم شده بود. گفتم خب خدا رو شکر، خوب شدم دیگه. ولی نیم ساعت بعد که راه افتادم تو خونه و زندگیمو شروع کردم، انگاری درده هم بیدار شد!

دیدم اگه بیشتر صبر کنم، مطبا می بندن، فردا و پس فردا هم که آدم فقط می تونه بره کلینیک. این شد که گفتم زنگ می زنم به دکترم، یه وقت اضطراری می گیرم، مثلا میگم من نیم ساعت دیگه میام. زنگ زدم، منشی گفت برای امروز نمی تونم وقت بدم. گفتم خب من کار اضطراریه، گفت متاسفانه امروز هیچ دکتری تو مطب نیست (جایی که میرم یه مطبه که مال سه چهار تا دکتره که هر کدومشون باشن آدمو ویزیت می کنن، اما خب به طور معمول همه شون هستن و همیشه پزشک خودم ویزیتم می کنه). زنگ بزن به فلان دکتر تو فلان جا. گفتم شماره شو می دین؟ گفتم بذار نگاه کنم بهت میگم.

سریع نگاه کرد و شماره رو بهم گفت. کاملا حس می کردم که وقتی من گفتم کارم ضروریه، دست پاچه شد بنده خدا!

اسم دکتره رو سرچ کردم، دیدم دکتر داخلیه. ولی خب دیگه. دکترا خودشون با هم رابطه هایی دارن، واسه همین شماره ی همدیگه رو میدن. مثلا ممکنه با اون قبلا هماهنگ کرده باشن که اگه ما نبودیم، مریضامونو می فرستیم پیش شما. دیگه منم گفتم پس همینو میرم که اگه لازم شد و گفت باید نوبت بگیری، بگم این جوری شده که من اینجام.

ساعت کاریشو هم آنلاین نگاه کردم، فقط 9 تا 12 بود. اون موقع ساعت 10 اینا بود. زنگ زدم به مطب دکتره، منشیش گفت ما وقتی نیستیم. تا 12 بیای، دکتر می بیندت. منم سریع لباس پوشیدم و رفتم.

تا وقتی داشتم می رفتم، دردم جا به جا شده بود!! قبلش تو سمت جلوی بدنم بود، الان شده بود تو پهلوم! برا خودش گاهی تیر می کشید، گاهی عین نبض میزد، خلاصه یه درد عجیب غریبی بود واسه خودش نیشخند.

رفتم مطب دکتر، نشستم تا نوبتم بشه. سه نفر قبل از من بودن. راستی دکتره رو آنلاین که چک کردم نوشته بود انگلیسی و فرانسوی هم حرف می زنه. خدا خیرش بده چشمک.

تا وقتی نوبتم بشه، درد رفته بود پشتم!! ولی بازم از داخل بود. خلاصه، نوبتم شد و رفتم تو. بسیاااااااار دکتر مهربون و خوش خنده ای بود، بسیااااااار. این قدر که به سختی می تونم بگم آلمانی بود! آخه آلمانی هایی که من تا حالا باهاشون برخورد داشتم، حداقل تو برخوردهای اول خیلی بااحترام برخورد می کنن. یعنی در عین مهربونی و لبخند داشتن و این حرفا، جدی و رسمی برخورد می کنن. ولی این دکتر از همون برخورد اولش مشخص بود که در عین محترم بودن، خیلی هم آدم اهل صمیمیته. بسیااااار با خنده و حتی خنده های بلند، هی از من سوال می پرسید. مثلا میگفت آیا سابقه ی خانوادگی سنگ کیسه ی صفرا دارین یا نه؟ (خوب شد کلمه شو دیشب خودم سرچ کردما چشمک) و خلاصه، سوالای این جوری دیگه.

در نهایت، گفت دراز بکش تا معاینه کنم با دستگاه. در حین معاینه، مونیتورو هم برگردونده بود به سمت من، برام توضیح میداد! آخه من از اون شکلای سیاه و سفید چی سر در میارم که برام توضیح میدی؟سوال دونه دونه می گفت این الان کیسه ی صفراته، این لوزالمعده ته، این نمی دونم کجاته. فقط اون گوشه قلبمو شناختم که داشت تالاپ تالاپ می زد نیشخند. تازه دکتر هم به همون اشاره کرد، گف اینم قلبته. فک کنم بیچاره متوجه شده بود من از اجزای داخلی بدنم فقط قلبو می شناسم نیشخند.

خلاصه، بعد از مشاهده ی اعضای داخلیم، گفت همه چی خوبه و مشکلی نداری لبخند. گفتم خب پس این درده مال چیه؟! گفت نمی دونم، ولی چیز خاصی نیست. احتمالا درد مربوط به پشتته، به ستون فقراتت، حرکت می کنه میاد به سمت جلو، واسه همین تو هر لحظه یه جا احساسش می کنی. چیز خاصی هم نیست، یه کمی گرمش کن پشتتو، احتمالا خوب میشه.

منم دیگه خداحافظی کردم و اومدم. جالب اینکه چند ساعت بعد از اینکه از دکتر اومدم کلا خوب شدم!

--

فردا مهمون داریم. همین دوستامون که ما هزار بار رفتیم خونه شون و یه بار هم دعوتشون نکردیم نیشخند. بالاخره قسمت شد بعد از مدت ها ما هم دعوتشون کنیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب