یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز قرار بود دوستامون بیان خونه مون. به یکی دیگه از دوستامونم گفتیم، ولی اونا چون شهر بغلی بودن، گفتن برامون سخته بیایم. این شد که عملا مهمونمون فقط یه خانواده بودن. اول قرار بود ساعت شیش بیان، یعنی من گفتم هفت، خودشون گفتن شیش هم می تونین؟ گفتیم آره. بعد سه دقیقه به شیش پیام دادن که ما نماز می خونیم، بعد میایم. گفتیم باشه. به این ترتیب ساعت 6.5 اینا اومدن.

روز قبلش رفته بودیم خرید. اما چون نمی دونستیم چی می خوایم درست کنیم، دیروز هم همسر مجبور شد بره خرید. آخه در نهایت تصمیم گرفتیم قیمه بادمجون درست کنیم، ولی بادمجون نداشتیم. تا حالا تو عمرمون برای خودمون قیمه بادمجون درست نکردیم، یعنی من بچه بودم اصلا بدم می اومد از قیمه بادمجون! فقط گوشت و لپه شو می خوردم، اصلا بادمجونشو نمی خوردم.

ولی دفعه ی پیش که اون یکی دوستامون اومدن، براشون قیمه بادمجون درست کردیم و در کمال تعجب من خودمم خوشم اومده بود نیشخند. این شد که دوباره هم تصمیم گرفتیم برای اینا هم همونو درست کنیم! به این ترتیب تا الان دو بار به عمرم این غذا رو پختم که هر دو دفعه اش هم فقط مهمون داشتیم!

خلاصه، تا بچه ها اومدن، سالادو آماده کرده بودیم، سلفون کشیده بودیم و گذاشته بودیم تو یخچال؛ میوه ها رو شسته بودیم و گذاشته بودیم رو میز؛ خورشو پخته بودیم و گذاشته بودیم کنار؛ یکی از برنج ها رو دم کرده بودیم (قابلمه مون برای چهار نفر کافی نیست، البته اسما هست ها، ولی عملا با توجه به اینکه آدم همیشه بیشتر غذا درست می کنه وقتی مهمون داره، کافی نیست)؛ یه قابلمه ی کوچیک هم روی گاز بود که ما منتظر بودیم تا برنج توش بپزه و آبکش کنیم. همه چی آماده بود.

اتفاقا دوستامون هم تا اومدن گفتن ما فکر کردیم به اون یکی بچه ها هم گفتین. انتظار داشتن اونا هم باشن. ولی خب بهشون گفتیم متاسفانه نتونستن بیان دیگه.

به این ترتیب، شد یه مهمونی خیلی ساده ی چهار نفره لبخند. یه مقداری صحبت کردیم از هر دری و خوردنی خوردیم. یه سری شیرینی خونگی داریم که خاله ی همسر پخته و این دفعه من از ایران آوردم. خاله ی همسر آدم هنرمندیه کلا. هر سال شیرینی درست می کنه و شیرینی پز ماهری هم هست. هر سال به صورت سفارش خونگی از دوست و آشنا برای دیگران هم شیرینی درست می کرد. اما امسال چند تن شیرینی سفارش گرفته بود و یه کارگاه شیرینی پزی راه انداخته بود و کارگر و دم و تشکیلات. با توجه به اینکه حجم کارش رفته بالا، امسال شکل شیرینی هاش به دقت و ظرافت هر سالش نیست، مخصوصا که دیگه همه ی کاراش رو خودش نمی کنه و خیلی از کارا رو کارگراش انجام میدن. با اینکه مزه ی شیرینی ها مثل هر سال عالیه، ولی خب ظاهرش اون طوری که هر سال بود نیست.

امسال که شیرینی ها رو آوردم، همسر هم همین که شیرین ها رو دید، متوجه کمتر شدن ظرافت شیرین ها شد. حالا جالبه که هر کس میاد تو خونه مون، به محض اینکه شیرینی ها رو می بینه، میگه واااااای، اینجا چقدر قشنگن. چقدر طرحشون جالبه، چقد ظریفه!!

و من و همسر هر دفعه این شکلی می شیم: تعجب و صد البته خوشحالیم که هنوز شیرینی های خاله ی همسر این قدر مورد استقبال قرار می گیره لبخند. اون دفعه که برای دوستامون آوردیم که فک کنم نفری ده پونزده تایی خوردن. کلا شیرینی نخودچی هایی که تو ظرف بود تموم شد. فقط حیف که سال های پیش ندیدن شیرینی ها رو.

خلاصه، بعد از خوردن یه مقداری چایی و شیرینی و از این چیزا، رفتیم سراغ شام. قبل از اینکه بچه ها بیان اون اتاق و دور میز ناهار بشینن، خورش و برنجو کشیدیم، برنج زعفرونی روی برنجو هم ریختیم و گذاشتیم رو میز. بچه ها اومدن نشستن و دو سه دقیقه ای طول کشید تا همه جا به جا بشن و ظرفا رو بردارن و تعارف کنن که کی بکشه.

بالاخره، دوستمون شروع کرد به کشیدن. هنوز ظرف اولو کامل نکشیده بود که یهو یه صدایی اومد. دوستمون میگه: من کاری نکردم، من کاری نکردم! حالا من هنوز نفهمیدم چی شده. بعد دیدیم دیسمون تبدیل به سه تیکه ی نامساوری شد تعجب. آخه دیس هم مگه خود به خود، یهویی می شکنه؟!!! خب مثل اینکه می شکنه دیگه! حالا جالبه قبلا این دیسو بارها استفاده کردیم.

حدسمون این بود که احتمالا میز خیلی سرد بوده، دیس داغ بوده، دچار انقباض و انبساط یهویی شده و شکسته. دلیل دیگه ای به ذهن ما نرسید. آخه حتی دیسو کسی برنداشت که بگیم یه ورش سنگین شد یا هر چیز دیگه. یه دیسی که روی میز نشسته، یهویی تصمیم می گیره سه تیکه بشه!

دیگه هر طرف دیسو تو یه بشقاب خالی کردیم خنده. اندازه ی یه کفگیر هم ریخت روی میز. دوستمون گفت اشکالی نداره، میز تمیزه؛ جمعش کرد که بریزه توی یه بشقاب. ولی همسر گفت، بهتره این کارو نکنه. چون یکی دو تا خورده شیشه روی میز دیده شد. ممکن بود توی برنجا هم باشه. واسه همین، اون کفگیر رو با برنج هایی که دوستمون جمع کرده بود، گذاشتیم یه کنار تا بعدا مسئولین رسیدگی کنن چشمک.

رفتیم یه دیس مرغ خوری آوردیم و برنج های اون یکی قابلمه رو ریختیم توش که بچه ها اگه خواستن برای بار دوم بکشن، برنج داشته باشیم. که البته دوستامون هم اصلا زیاد نخوردن. من فکر می کردم بیشتر از این حرفا بخورن، ولی خب نخوردن دیگه. حتی سالاد هم زیاد نخوردن. من نمی دونم، بعضی ها با هوا زنده ان یعنی؟متفکر

بعد از شام، کلی صحبت کردیم. این دوستمون متخصص مغز و اعصابه، این قدر از خاطرات و تجربه های خودش راجع به مغز به زبون ساده برامون گفت که کلی چیز جدید یاد گرفتیم. کلا به نظرم دنیای پزشکی هم دنیای قشنگیه، فقط به شرطی که آدم بشنوه، مجبور نشه دل و روده ی بیرون ریخته ی مریضا رو از نزدیک ببینه چشمک.

یکی دو ساعتی بعد از شام هم با دوستامون بودیم و دیگه رفتن خونه شون. وقتی رفتن ساعت 9:15 اینا بود. ولی تا وقتی کارای باقی مونده رو انجام دادیم، ساعت 10.5 شده بود!

--

اینم از مهمونی دیس سه تیکه ی ما. حالا مهمونی های بعدی برنجمونو تو چی بریزیم خب؟!! نیشخند

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ ] [ ٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب