یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

مهمونی ای که دیروز رفته بودیم، یه جلسه ی دوستانه بود که توش راجع به خیلی چیزا بحث شد.

ما قرار بود ساعت 6.5 خونه ی دوستامون باشیم. بنابراین با اون یکی دوستامون ساعت 4 قرار داشتیم که از جلوی خونه ی ما راه بیفتیم. روز قبلش هم با همسر رفته بودیم خرید. ولی وقتی برگشتیم فهمیدیم عملا هیچی نخریدیم!! یه عالمه چیز مثل دستکش، خیار، شکلاتی چیزی برای دوستامون که میریم خونه شون، کره و هزار و یک تا چیز دیگه رو فراموش کردیم بخریم! این شد که همسر دیروز درست قبل از اینکه بچه ها بیان دنبالمون، زحمتشو کشید و رفت همه ی اینا رو خرید لبخند.

این دوستای ما هم که بالاخره معلوم نشد برای ما اخلاقشون آلمانیه یا ایرانی! تو واتس اپ گفته بود ساعت 4 میایم، ولی حالا باز هماهنگ می کنیم. ساعت 3.5 اینا دیدم خبری نشد ازشون، یه پیام دادم که قرار همون چهاره؟ ساعت پنج دقیقه به چهار جواب داده ماه ده دقیقه دیگه راه می افتیم به سمت خونه ی شما!

من که تقریبا آماده بودم، ولی همسر مجبور شد خیلی عجله کنه. آخه تازه از خرید اومده بود و می خواست دوش بگیره و نماز بخونه و هزار تا کار دیگه.

خلاصه، همسر هم آماده شد و دیگه فقط منتظر بودیم که بهمون زنگ بزنن، بریم پایین. از پنجره رفتم پایینو نگاه کردم، ماشینشونو که از سر کوچه داشت می اومد، دیدم. اومدم به همسر گفتم و مراحل آخر کاپشن پوشی رو با موفقیت انجام دادیم و تا بهمون زنگ زدن، رفتیم پایین چشمک.

دوستامون قبل از اینکه بخوایم بریم خونه ی بچه ها، می خواستن برن یه چیزی رو که سفارش داده بودن، از مغازه بگیرن. بعضی جاها این طوریه که وقتی آنلاین سفارش می دین، می تونین انتخاب کنین که براتون پست کنن یا بگین خودم میرم از فلان شعبه ی فروشگاه (که خود سایت بهتون میگه اینو از کدوم شعبه ها می تونین بردارین) بردارم. این دوستای ما هم یه خرید از این مدل دوم داشتن. چیزی رو قبلا آنلاین سفارش داده بودن و الان باید می رفتن می گرفتن.

این شد که با هم رفتیم توی اون مرکز خرید و همون مغازه ی مدنظر اونا. بعد از اینکه کلی تو صف بودیم (البته ما که نبودیم، ما رفته بودیم تو فروشگاه می گشتیم)، خانومه بسته ی دوستمونو آورد. همسرش که یه خورده عصبانی شده بود از این همه منتظر بودن (چیز زیادی هم نبودا، شاید 5 دقیقه منتظر شدن، ولی خب کلا مغازه شلوغ بود، مثلا 20 نفر تو صف بودن، دو تا کارمند بیشتر نبودن)، گفت حالا باز کن ببین همونه. خانومش گفت آخه پرسه، حتما همونه دیگه. با این وجود شروع کرد باز کردن پاکت. وقتی باز کرد، معلوم شد اشتباهی داده طرف پاکتو خنثی.

شانس آورد باز کرد، وگرنه فرداش باید دوراه صد کیلومتر راهو می اومد که پس بده!!

دوباره رفت به خانومه گفت که اشتباه کرده. خانومه رفت بسته ی درستو آورد. این دفعه باز کرد، درست بود. اون موقع هنوز ساعت یه ربع به شیش بود تقریبا. ولی ما قرارمون تو خونه ی بچه ها ساعت 6.5 بود. خیلی زود بود که بخوایم بریم. واسه همین همون جا دور زدیم.

البته از یه جایی به بعد از آقایون جدا شدیم. ظاهرا این دوستای ما خیلی توافقی با هم ندارن تو خرید کردن. از اون خانواده هان که آقاهه اصلا اهل خرید نیست، خانومه خیلی ذوق خرید داره لبخند.

وقتی جدا شده بودیم، دوستم به من میگه: اصلا با این آقایون نمیشه خرید کرد. بیا خودمون بریم. و با هم رفتیم و یه سری مغازه ی لباس فروشی رو دیدیم. حالا بعدا همسر میگه آقای خونه هم به همسر می گفته من همیشه مشکل دارم با خرید با خانومم. هر وقت می ریم خرید، من یه جا می شینم تو مغازه، اون خودش میره می گرده دیگه خنده. فک کنم پروتوتایپ خانواده ی ایرانین این دوستای ایرانی تو آلمان بزرگ شده ی ما چشمک.

خلاصه، به زور وقتمونو تلف کردیم تو فروشگاها و ساعت 6:30 تقریبا نزدیک خونه ی دوستامون بودیم. وقتی ما رفتیم، هنوز هیچ کس نیومده بود. بعد از حدود نیم ساعت یکی دیگه از بچه ها اومد و ما منتظر موندیییییییم تا آخرین خانواده ساعت 8.5 نزول اجلال فرمودن ابرو.

صاحبخونه به هوای اینکه یه عصرونه دور همین، زحمت کشیده بود و آش پخته بود. وقتی داشت ساعت 9 آشو سرو می کرد، به من میگه خیی ضایع شد غذا نپختم؟ می خواستم بگم والا من بیشتر ناراحتم که ما تا این وقت شب موندیم، هنوز راجع به موضوع اصلی صحبت هم نکردیم، چه برسه به اینکه بخوام طلبکار شام باشم!!

تازه بعد از شام، ساعت 10.5 فک کنم کم کم شروع کردیم به بحث اصلی که آخرش هم به نتیجه ای نرسید.

خیلی بحث شد راجع به اینکه آیا جلسه رو باز کنیم برای همه، اعم از سنی و شیعه، دوست و غریبه، موافق و مخالف مسلمون و غیرمسلمون، یا نه. ولی خب در نهایت نمی دونم چرا جمع موافقت نکرد! البته این حد از بزرگ کردن جلسه، نیاز به ثبت کردن یه گروه (Verein) به صورت رسمی داره که خب نشد دیگه. این کارو نمی کنیم فعلا.

یه پیشنهاد دیگه این بود که (از قبل می دونستیم که یه گروه از اهل تسنن جلسات تفسیر قرآن دارن تو شهر ما) ما هم به همون گروه موجود بپیوندیم. ولی با این هم موافقت نشد. علی رغم اینه زبون گروه آلمانی بود، من شخصا واقعا مشتاق بودم که شرکت کنم. به هر حال بعد از چند جلسه آدم یاد می گیره دیگه (آیکون دختر معمولی معتمد به نفس لطفا!) چشمک.

لپ کلام اینکه جلسات کما فی السابق برقراره لبخند.

خلاصه، ساعت 12:15 که دیگه صاحبخونه داشت از شدت بیخوابی بیهوش می شد، رفع رحمت کردیم جمیعا نیشخند. تا اینا باشن که دیگه ماها رو دعوت نکنن چشمک.

از اونجا با همون دوستامون که گفتم دو ساعت راه داشتن و خیلی هم دیر اومده بودن، برگشتیم خونه مون. ساعت 1:15 اینا بود که رسیدیم! اونا هم اومدن بالا یه آبی خوردن و نفسی گرفتن و دوباره رفتن که ساعت 2.5 اینا برسن خونه ی خودشون خنثی.

--

راستی عروس خانوم آلمانی رو که یادتونه دیگه؟ همونی که عروسیش رفتیم تو سال 2014. الان خانومش 4 ماهه بارداره. دیروز تو مهمونی بهمون گفت. ازش اسم بچه رو پرسیدیم. گفت احتمالا دختره، برای دختر هنوز اسمی انتخاب نکردیم، ولی اگه پسر باشه زکریا لبخند. اسمی که انتخاب کرده بودن، برام خیلی جالب بود لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱٢/۳ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب