یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

پریروز، رفته بودم یه شهر دیگه. کار داشتم. قرار بود یه استادی رو ببینم. مجبور بودم برای یه دیدار رسمی، با کفش های تق تقی و تیپ رسمی برم دیگه!

اما خب تجربه بهم ثابت کرده بود که کفش تق تقی به درد چندین ساعت تو قطار بودن و هزار و یک جا تو صف بودن و سر پا بودن و گشتن دنبال آدرس و این حرفا نمی خوره! اینه که خیلی شیک و مجلسی با کفش اسپرت راه افتادم و کفش های تق تقی رو هم سپردم به کوله ام (!!) تا وقتی رسیدم دم در اتاق استاد (یا حالا یه ذره زودتر!)پام کنم نیشخند.

به این ترتیب با شلوار پارچه ای اتوکشیده و خط اتو و این حرفا، با کفش اسپرت، راه افتادم نیشخند. حداقل خوبیش این بود که کاپشنم کاملا بلند بود و اصلا معلوم نمیشد که من لباسم هم رسمیه. اگه کسی می دید، صرفا به کفش و شلوارم داشت می خندید دیگه، نه به سایر لباسام چشمک. و یه چیز جالب هم این بود که برخلاف انتظارم، اصلا شلوارم تو ذوق نمیزد. یعنی به اون حد رسمی بودنشو نشون نمی داد. نمی دونم بر چه اساسی، خودم هرچی هم جلوی آینه ی جاهای مختلف (!!) نگاه می کردم، اون قدری تیپم ضایع نشده بود. آخه یه سری شلوارهای جی مشکی هم هست که خیلی ها می پوشن. یه تیپیه که نه رسمیه، نه غیررسمی. شلوار من هم با اینکه کلا پارچه ای بود، ولی نماش اون مدلی شده بود. تو راه هم خیلی دقت کردم که ببینم اگه دیگه دیدم خیلی ضایعه، حتما برم یه جا عوض کنم کفشامو که دیدم نه بابا، مردم عین خیالشون هم نیست! انگاری کلا کسی خودمو نمی بینه چه برسه به اینکه هماهنگی شلوار و کفش منو بخواد ببینه!

یه خوبیش هم این بود که کلا تمام مدتی که من تو کل مسیر باید راه می رفتم، شاید نیم ساعت اینا بود. بقیه شو همه شو تو قطار بودم. تو قطار هم که خب خدا رو شکر آدم نشسته است و خود به خود کوله ام همیشه جلوی پامه. ویوی خاصی از کفشام پیدا نیست نیشخند.

تا حالا به عمرم ICE به این شلوغی ندیده بودم. ICE ها سریع ترین قطارهای آلمانن و چون قیمتشون زیاده، معمولا خلوت تر از سایر مدل های قطار هستن. ولی خب شانس من پر آدم بود قطار من.

یه تیکه هایی از راهو خوابیدم، یه تیکه هایی بیرونو نگاه کردم، یه تیکه هایی با گوشیم ور رفتم و خلاصه رسیدم دیگه.

وقتی رسیدم ظهر بود، منم خیلی گشنه ام بود. دنبال یه سوپری گشتم که برم یه چیزی بخرم. یه جایی بود حدود 9 دقیقه تا محل قرار من با استاد مربوطه راه داشت. منم گفتم خب برم خرید بکنم یه کمی و بیام دیگه. من که حدود 1.5 ساعت وقت دارم هنوز.

مسیر خیلی خلوت بود. یعنی از دانشگاه به اون سمتی که من می خواستم برم، انگاری قرار بود از شهر خارج بشه یا بره به سمت شهرکی چیزی؛ از مرکز شهر دور می شد. به هر حال راه افتادم. درست جلوی من هم یه آقایی بود. هی ما رفتیم، هی دیدم برمی گرده پشت سرشو نگاه می کنه. از یه جایی به بعد حس کردم حس می کنه من دارم تعقیبش می کنم!! ولی خب من داشتم راه خودمو می رفتم. این قدر این حس توش تقویت شد که یه جا وایستاد الکی، مثلا می خواست از خیابون رد شه!! در حالی که اون جایی که وایستاده بود سر یه جای بزرگراه مانند بود که از وسطش هم ریل قطار شهری رد می شد و اصلا خط عابر نداشت که بخواد بره اون ور. محلش هم خطرناک بود برای رد شدن از خیابون. به هر حال به نظرم اگه آدم عاقلی بود می فهمید که اگه من قراره تعقیبش کنم، مطمئنا می دونم که شخص امکان نداره اینجا بره اون ور خیابون! ولی خب دیگه بیچاره تو اون لحظه ی پر استرس فکر دیگه ای به ذهنش نرشیده بود فک کنم چشمک.

خلاصه، من ازش خیلی عادی رد شدم و راه خودمو رفتم. می خواستم وسطش برگردم ببینم طرف واقعا رفت اون ور خیابون یا واقعا فک کرده من دارم تعقیبش می کنم. گفتم اگه این کارو بکنم و طرف واقعا پشت سرم باشه دیگه حتما باورش میشه دارم تعقیبش می کنم!! واسه همین، دیگه برنگشتم.

رسیدم به یه جایی که باید می رفتم اون ور خیابون. ولی دقیقا همون شرایطی که برای اون برقرار بود اون موقعی که وایستاد، الان برای من برقرار بود! سوپرمارکتی اون ور خیابون بود و بینمون هم یه بزرگراه (البته بزرگراه نبود، اما خیابون های آلمان به طور معمول هم این قدر عریض نیستن) که از وسطش ریل قرار رد میشد.

یه نگاه به اسم خیابون کردم، یه نگاه به تابلوهای اشاره کننده به سوپرمارکتی. بله، خودش بود. باید می رفتم اون ور خیابون. هنوز داشتم این ور و اون ورو نگاه می کردم ببینم کجا خط عابر داره که برم اون ور خیابون که متوجه شدم اون آقاهه اومد از من رد شد و مستقیم رفت.

منم مجبور شدم پشتش برم، چون باید یه کمی بازم مستقیم می ر فتم تا برسم به یه خط عابر!! طرف باز هی برمی گشت پشت سرشو نگاه می کرد خنده. منم خدا خدا می کردم زودتر برسم به یه خط عابر برم اون ور خیابون، هم من خیالم راحت بشه، هم این بنده خدا! بالاخره بعد از یکی دو دقیقه پیاده روی، راهمون جدا شد و من موفق شدم برم اون ور خیابون لبخند اون آقا هم احتمالا نفس راحتی کشید چشمک.

البته وقتی داشتم می رسیدم به سوپری، متوجه شدم چرا بیچاره این قدر ترسیده بود. درست جلوی سوپری، یه مسجد وجود داشت. اصولا طبیعیه که یه سری از آلمانی ها (یا حتی بقیه) از تجمع مسلمونا می ترسن. فک می کنن الان اینا تروریستن و دارن یه عملیاتی سازمان دهی می کنن. مسجد هم چون بالذات این قابلیت جمع کردن مسلمونا رو داره، احتمال میدم که طرف می دونسته یه مسجدی اون جاست (که از قضا منم ناخواسته دقیقا حتی به همون طرف تغییر مسیر داده بودم در نهایت) و یه کمی ترسیده.

خلاصه، به این ترتیب رسیدم به سوپری و برای خودم خوردنی خریدم لبخند. تو سوپری با خودم گفتم برگشتنی میرم مسجد، یه نماز راحت هم می خونم و با خیال راحت میرم پیش استاد. ولی وقتی برگشتم، در قسمت خانومای مسجد قفل بود. قسمت آقایون هم که باز بود، من در زدم، ولی کسی نیومد. دیگه منم روم نشد برم تو.

یه مشکلی که هست راستش، اینه که همیشه مسجدا تو جاهای مخوفی ان! نمی دونم اول اونجا مخوفه، بعد مسلمونا میرن مسجد درست می کنن یا اول اینا مسجد درست می کنن، بعد اونجا مخوف میشه خنثی. ولی متاسفانه تو خیلی از شهرها -به جز شهرهای بزرگی مثل هامبورگ و فرانکفورت و امثالهم که شما اسماشونو شنیدین- مسجدا تو جاهای پرتن.

اینجا هم همون طوری بود. خلاصه، دیگه منم دست از پا درازتر برگشتم. تو راه، دقیقا تو راه (!!)، دیدم کسی رد نمیشه. خیلی شیک و مجلسی، کوله مو باز کردم، کفشامو عوض کردم و از اونجا به بعد خیلی خانمانه رفتم تا جلوی در اتاق استاد نیشخند.

بالاخره کارم با استاد تموم شد و اومدم بیرون. گوشیم هیچی شارژ نداشت. زدمش به شارژ و همون جا نشستم تا یه کمی شارژش پر بشه و بعدش برم خونه. تقریبا یه ربعی نشسته بودم که همسر بهم زنگ زد و یادآوری کرد که آیا اون برگه ای که قرار بود به امضای استاد برسونم رو هم رسوندم یا خیر که جواب من خیر بود نیشخند. بدو بدو دوباره رفتم بالا و مجبور شدم پشت اتاق استاد بشینم تا کارشون تموم بشه و بدم اون نامه رو امضا کنه. سر این موضوع حدود نیم ساعت معطل شدم (کل کارم با استاد یه ربع بیشتر طول نکشیده بود!!).

بعد از گرفتن امضا از استاد، رفتم یه گوشه کناری، نماز خوندم. دوباره یه ربعی نشستم تا شارژ گوشیم به اندازه ی کافی زیاد بشه و دیگه بعدش هم باید برمی گشتم. برا همین رفتم تو -گلاب به روتون- دستشویی، کفشامو عوض کردم و راه افتادم. البته هنوز تا زمان بلیتم حدود یه ساعتی باقی مونده بود. برای گشتن تو شهر کافی نبود. فقط چون به صورت اتفاقی ترم از خیابون مرکز شهر رد می شد، این فرصتو داشتم که برم تو فروشگاهای مرکز شهر یه قدمی بزنم.

با ترم رفتم، دو سه ایستگاه بعد پیاده شدم. یه گشتی تو فروشگاها زدم و بعد از حدود 45 دقیقه تا یه ساعت، دوباره سوار ترم شدم.

حالا شما بگین با چه احتمالی، شما دقیقا سوار همون ترمی بشین که استاده سواره؟ خنثی استاده هم که تا دو ساعت پیش با اون کت و شلوار شق و رقش نشسته بود، الان لباساشو کاملا عوض کرده بود. با یه شلوار جین و کاپشن سبز (به قول مامان من رنگ سربازی!) خیلی جلف و یه جورایی تین ایجری (!!) و یه کلاه که قشنگ تا پیشونیش اومده بود، درست رو به روی من وایستاده بود. منم با کفش اسپرت خنده. من که تو لحظه ی اول اصلا نشناختمش، اون منو شناخت. سلام کرد نیشخند. منم سلام کردم. دیگه بعدش حرف نزدیم تا زمانی که می خواست بره و خداحافظی کرد و رفت.

به این ترتیب، ما به این نتیجه رسیدیم که اگه قرار باشه ضایع بشی، میشی! حتی اگه هزار جور سعی کنی خیلی با کلاس جلوه کنی نیشخند.

به هر حال، بعد از شهرگردی و زیارت مجدد استاد، رفتم ایستگاه قطار و بعد از طی چند ساعت قطارسواری رسیدم دهات خودمون لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/۸ ] [ ٥:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب