یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

چهارشنبه رفتیم ویزاهامونمو که برامون زده بودن تو پاسپورتمون گرفتیم. من از اونجا رفتم خونه ی دوستمون که باز بهم گفته بود بیا نون درست کنیم. راستش زیاد با صبح رفتن موافق نیستم، اما خوب دوستم هم عصرا براش امکان پذیر نیست. اینه که من باید کل برنامه های روزمو شیفت بدم به عصر تا بتونم برم پیشش. ولی خب چون از قبلش صبحم یه مقداریش تلف شده بود به خاطر گرفتن ویزا، گفتم دیگه بقیه اش هم بره اشکالی نداره.

یعنی تا لحظه ای که نون داشت درست میشد، هنوز معلوم نبود چیه موادش!! نونه تو خودش شکر داشت و ما هم شکر ریختیم. یعنی نون شیرین بود. بعد دوستم میگه لاش زیره بریزیم. آخرش هم ریختیم! هی بهش میگم خب تو نون شیرین که آدم زیره نمی ریزه. کشمشی، شکلاتی، چیزی بیار بریز لاش. کلا فک کنم علاقه ای به نون شیرین ندارن. دیگه خودش می خواست که چیز دیگه ای توش بریزه، صاحبخونه و صاحب نون هم خودش بود دیگه، من فقط نونوا بودم چشمک و مجبور بودم مشتری مدار باشم نیشخند. گفتم باشه، لاش زیره و سیاه دونه میریزیم.

موقع درست کردن هم یه اشتباهی کردیم و خمیرمایه رو توی آب باز کردیم (در حالی که تو دستور اصلی طور دیگه ای عمل کرده بود، ولی یادم نیست چطور) و این باعث شد خمیر ما رقیق تر بشه و اندازه های ذکر شده تو دوستور کافی نباشه. آرد هم به مقدار کافی نداشتیم. هی آرد می ریختیم، هی هنوز خمیر کاملا به دست می چسبید. به دست می چسبید چیه؟ اصلا هنوز شکل خمیر کیک بود!!

آخرین قاشق های آردو که ریختیم، خمیر بازم هنوز خیلی به دست می چسبید. ولی خب چاره ای نبود. دیگه داشتم جمعش می کردم که یهویی دوستم خوشحال خوشحال داد زد آرد پیدا کردم! به این ترتیب با آرد جدید پیدا شده، موفق شدیم خمیرمونو درست کنیم لبخند.

تقریبا هشت تا نون شد که فقط لای دوتاشو من موفق شدم قانعش کنم شکلات بریزیم! وقتی پخته شد، دو تا شو خوردیم، دو تا شو دوستم داد من آوردم واسه همسر. چهارتاش هم موند واسه خودشون.

کلا نونه معلوم نبود چی هست! یه نون کم و بیش شیرینی بود که مزه ی نون میداد کلا! با ماست خوردیمش. ولی خب قیافه اش خیلی مجلسی شده بود نیشخند. دوستم گفت الان عکسشو می گیرم، میذارم تو گروه جلسه قرآن تو تلگرام. گفتم نکن از این کارا. توقعشون میره بالا. وقتی میان انتظار دارن درست کرده باشیم، ولمون کن آقا چشمک. دیگه نذاشت بنده خدا نیشخند.

نونا رو آوردم واسه همسر. ولی خب قسمت نشد درست و حسابی بخوره. چون وقتی اومدم ماکارونی درست کردم و بعدش اون قدر سیر بود که چیزی نمی تونست بخوره. بعدش هم که همسر کلا تا 12 شب بیشتر وقت نداشت خوردنی بخوره. آخه فرداش، یعنی پنج شنبه، عمل داشت.

قبل از 12 گفتم تا حیف نشده و بیات نشده نونا، بخورشون. دیگه از هر کدوم یه کمی خورد و رفتیم خوابیدیم.

--

پنج شنبه صبح باید می رفتیم شهر بغلی، برای عمل همسر. چیز مهمی نبود، باید پولیپ و سینوس ها و انحراف بینیشو عمل می کرد!!

به همسر گفته بودن ساعت 11.5 تو کلینیک باش. کلینیکش هم یه کلینیک خصوصی بود. من فکر نمی کردم این همه با کلینیک دولتی فرق داشته باشه، ولی خب داشت. ظاهرا برخلاف ایران، اینجا آدم خوبه از امکانات دولتی استفاده کنه چشمک.

خلاصه، ما تقریبا یه ربع به یازده رسیدیم شهر بغلی. همسر رفت کلینیک پیش دوستمون تو کلینیک. منم رفتم خونه شون، پیش خانومش. همسر فک می کردم ساعت 11.5 عملشه. بهش گفتم ببین من تجربه شو دارم، وقتی میگه 11.5 اونجا باش، یعنی تازه برو بگو سلام علیکم. تا پرستار بیاد و دکتر بیاد و برات پرونده تشکیل بدن و این حرفا، ساعت 2 عملت می کنن. همین طور هم شد! ساعت از 12 گذشته بود، همسر هنوز داشت به من زنگ می زد و سفارش می کرد!

ساعت نزدیک یک بود، دوستمون زنگ زد (که در واقع دکتر همسر هم بود)!! معلوم بود اینا هنوز سر عمل هم نرفتن! خلاصه، بعدش دیگه همسرو بیهوش کرده بودن و عملو انجام داده بودن. ساعت 3 دوباره دوستمون زنگ زد، گفت یه نیم ساعت دیگه بیاین و با خودتون آب میوه هم یه کمی بیارین. ما هم گفتیم باشه.

یه ربع بعدش، گفتیم راه بیفتیم که آب میوه رو هم بخریم و دیر نرسیم. با ماشین رفتیم. دوستم گفت تو برو از فلان فروشگاه خرید کن، من ببرم ماشینو براش جای پارک پیدا کنم. منم پیاده شدم و رفتم تو فروشگاه. انتخابمو کردم، ولی نمی دونستم الان دوستم می خواد بیاد تو فروشگاه یا نه؟ اتفاقا اشتباها گوشی اونو هم با خودم ورداشته بودم. می ترسیدم برم بیرون از فروشگاه، اون از اون ور بیاد. بعد همو گم کنیم. این شد که مجبور شدم تو فروشگاه وایستم تا بیاد.

به این ترتیب یه ده دقیقه ای هدر رفت تا وقتی که اونم احساس کرده بود من یه کمی دیر کردم و اومد تو فروشگاه و با هم برگشتیم. یعنی تقریبا ساعت شده بود 3.5. ماشین هم یه کمی دور بود از فروشگاه که پیاده دو سه دقیقه ای رفتیم و رسیدیم بهش. تا راه افتادیم شد ساعت 3:35 اینا.

یعنی فک کنم اگه شهر 50 تا چراغ راهنمایی داشت، 51 تا از نوع قرمزش به ما خورد، اونم بعضی هاش چند بار!! کلا بیست متر تا چهارراه فاصله داشتیم، سه بار قرمز شد ما نتونستیم بریم! هر بار در حد رد شدن یه ماشین سبز می شد!!

تا ما رسیدیم، ساعت پنج دقیقه به چهار شده بود. حالا این وسط همسر دوستمون هم دو بار زنگ زد (یعنی همون دکترمون در واقع). دوستم میگه، اگه شوهر من زنگ بزنه یعنی دیگه خیلی دیر کردین خنده.

خب واقعا هم دیر شده بود، اما قسمت عمده اش تقصیر ما نبود. یه کمی قبل از رسیدن، زنگ زدیم و گفتیم که تقریبا مثلا 200 متر مونده. وقتی رسیدیم همسر هم اومده بود بیرون و روی یه سکو مانندی نشسته بود. خیلی دلم براش سوخت. این چه مدل مرخص کردن مریضه دیگه؟!! تازه هیچی هم بهش نداده بودن خوردنی. من که اون دفعه بیمارستان بودم، بعد از عمل، قشنگ یکی دو ساعت منو نگه داشتن که مطمئن بشن حالم خوبه، سرگیجه ندارم، حالت تهوع ندارم. برام غذا آوردن. مدام هم پرستار بهم می گفت تا هر وقت احساس می کنی برای رفتن آماده نیستی بمون. عجله نکن برای رفتن. تازه عمل من بسیار بسیار ساده تر از عمل همسر بود.

نمی دونم تمام کلینیک های خصوصی این طورین یا این یکی این طوری بود. به هر حال که ما حتی توی کلینیک ها نرفتیم. برگه ی مرخصیشو هم دوستمون به عنوان همراه مریض گرفته بود دیگه. آخه همسر اسم منو به عنوان همراه داده بود و اینجا اگه عمل داشته باشین، بدون همسراه مرخصتون نمی کنن، حتی اگه حالتون خوب باشه. همون اول باید اسم یه نفرو بدین و موقع رفتن، حتما یه نفر باید باهاتون باشه (البته احتمالا ایران هم همین طوری باشه دیگه، مریضو که نمیشه به امون خدا ول کرد بره!!).

خلاصه، همسرو سوار کردیم و برگشتیم خونه. تو راه به همسر میگم آب میوه بدم بهت. میگه نه. دوستمون میگه دیر اومدین، من بهش خوردنی دادم خورد. می خواستم به حالت مریض گونه کم کم و با آب میوه شروع کنم، ولی این قدر دیر اومدین که بهش گز دادم خورد!!  البته ظاهرا انواع و اقسام خوردنی ها رو داده بود به همسر. خلاصه، همسر کلا آب بندی شده بود دیگه تا اومد خونه. نیازی به اینکه اول آب میوه و بعد سوپ و اینا بخوره نداشت چشمک.

با این وجود دوستمون زحمت کشیده بود و سوپ هم درست کرده بود برای همسر. برای خودمون هم قرمه سبزی گذاشته بود. تا رفتیم دنبالشون و امدیم، ساعت تقریبا 4.5 5 شد. من که دیگه روده کوچیکم داشت بزرگه رو می خورد.

اول آوردیم یه کمی به همسر سوپ دادیم. بعد خودمون رفتیم قرمه سبزی خوردیم. خدا رو شکر حال همسر خیلی خوب بود. به نسبت من که اون دفعه بعد از عملم تا یکی دو ساعت هنوز کلا رو تخت بیمارستان بودم و بعدش هم همچین تلوتلو می خوردم، حال همسر خیلی خوب بود لبخند.

ساعت شیش اینا، دوستامون گفتن یه کمی بخوابیم هممون، بعد دوباره به زندگی ادامه بدیم. من به هیچ وجه با خوابیدن دم غروب موافق نیستم، اما خب مریض و دکتر که خسته بودن باید می خوابیدن. ما خانوم ها هم مجبور بودیم تبعیت کنیم دیگه!

این شد که یه ساعتی خوابیدیم. من که اصلا تمام مدت نه خواب بودم، نه بیدار. از همون مزخرف ترین خواب هایی که آدم ممکنه داشته باشه! ولی خب بعد از اون یه ساعت، حال همسر باز بهتر شده بود.

تا آخرای شب حال همسر کاملا خوب شده بود و کلا زندگی عادی برگشته بود. ولی مجبور بودیم شبو هم پیش دوستامون بمونیم. آخه باید جمعه دوباره همسر می رفت مطب که معاینه بشه. جمع صبح همسر رفت مطب و منم نشستم سر کارای خودم. هزار تا ایمیل داشتم برای زدن که تازه هنوزم سه چهار تاش مونده.

کلا اول و آخر ترم بدترین موقع های ترمه. همه اش ایمیل بازی و پر کردن یه سری فرم و نمره دادن و تعیین روز امتحان و همین کاغذبازی ها.

بعد از زدن یه سری از ایمیلام، رفتم از مغازه ی ترک ها خرید کنم. قرار بود چای بخرم و نون و خیارشور. آخه امروز جلسه قرآن خونه ی ماس و قصد داشتم سالاد اولویه درست کنم. نه خیارشور مناسب پیدا کردم، نه چای. یعنی هیچ کدومو مارکاشو نمی شناختم. این شد که نون خریدم و گوشت! حالا امروز باید برم دوباره از مغازه های شهر خودمون خرید کنم.

--

فک کنم بیشتر از این توضیح بدم، دیگه پست خیلی طولانی میشه. بقیه شو تو یه پست جدا میذارم.

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب