یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

داشتم می گفتم. رفتم از ترکا خرید کردم. موقع گوشت خریدن، می خواستم گوشت خورشتی بخرم. ماشاءالله به رسم بعضی وقتای ما شرقی ها، هیچ کدوم از گوشت ها هم قیمت نداشت!! نمی دونستم خب الان گرون میشه، ارزون میشه. اصلا می ارزه از اینجا بخرم؟ نمی ارزه؟ ولی خب می دونستم که به طور معمول ارزون تر میشه. ولی حتی اگه نشه هم اینجا شهر بزرگ تریه و گوشتاش تازه تره.

یه نگاه کردم دیدم گوشت خورشتی گوسفند نداره. می دونستم که اونایی که هست گوسفند نیست، ولی خب پرسیدم که یه جوری برسونم به طرف که من گوشت خورشتی گوسفند می خوام نیشخند. گفتم اینا گوشت گوسفنده خورشتی هاتون یا گوساله؟ گفت گوساله است. گوشت های گوسفند درسته (اونجا رون گوسفنده؟ اصلا رون دستش با رون پاش فرق داره؟ خلاصه از همونا دیگه !!) رو بهم نشون داد و گفت این گوسفنده. می خواستم بگم خب اینو که می بینم گوسفنده، ولی خب من خورشتیشو می خوام.

آخه اون گوشتا رو معمولا یه تیکه ای میدن. یه تیکه اش هم برای ما زیاده. جا نداریم نگه داریم. ضمن اینکه خب اون گشوت برا ما دو ماه طول می کشه خوردنش که! ترجیح میدیم کم کم ولی تازه تازه خرید کنیم.

پرسید چقدر میخوای؟ گفتم نیم کیلو. بنده خدا یکی از همونا رو ورداشت برد، استخونا و چربی هاشو جدا کرد و نیم کیلو برام گوشت خورشتی تولید کرد. بعدش پشیمون شدم، گفتم پس کاش می گفتم یه کیلو بده! قیمتش هم آخه خیلی خوب شد! همه اش شد 6.70 یورو. تازه یه کمی هم از 500 گرم بیتشر شد. در حالی که گوشت گوسفند تو شهر ما حدودا کیلویی 16 یوروئه!

ولی خب دیگه، بازم به دلیل همون تازه بودن گوشت و این حرفا، ترجیح دادم فعلا همون نیم کیلو رو بخرم. از مغازه اومدم بیرون و برگشتم خونه. دوستم گفت بعد که تو رفتیم گفتم کاش منم باهات می اومدم. ماهی می خواستم. گفتم خب می خواست بگی می خریدم. گفت وقتی یادم اومد که چند ثانیه بعدش دو زنگ زدی و برگشته بودی.

گفتم خب پس می خوای دوباره با هم بریم. البته اون نمی خواست بره فروشگاه ترکا. وایستادیم، من یه سری برگه رو پرینت گرفتم، امضا کردم، اسکن کردم، فرستادم برای استادم و بعد راه افتادیم. ساعت از 12 گذشته بود.

این وسط همسر هم زنگ زد و گفت تا برگرده، 1 میشه. گفتم پس ما میریم از همین جلو خرید می کنیم و برمی گردیم.

قبلش دوستمون می خواست یه بسته رو پست کنه. اول رفتیم بسته رو پست کردیم (این مدل پست رو پایین این پست توضیح میدم). بعد رفتیم خرید. وقتی برگشتیم، با همسر با هم رسیدیم. البته وقتی ما رسیدیم همسر دم در خونه بود، ولی خودش گفت درست همین الان رسیدم.

با هم رفتیم بالا. می خواستیم بلیت بگیریم برگردیم خونه مون که دوستمون گفت ناهارو هم بمونین، بعد برین دیگه. الان که ساعت یکه. همسرم هم که ساعت 2 میاد. ما هم وایستادیم. نمی دونم چی شد که همسرش تا رسید ساعت 3 شد. دیگه ناهار خوردیم و 4.5 از خونه خارج شدیم تا با اتوبوس ساعت 5 برگردیم خونه. بالاخره بعد از دو روز کلا تلپ بودن تو خونه شون، ولشون کردیم بیچاره ها رو نیشخند.

البته منم بهشون چند بار گفتم خب جلسه ی فردا که خونه ی ماست، شمام الان با ما بیاین بریم خونه ی ما دیگه. چه کاریه ما امروز بریم، شما فردا بیاین؟ ولی خب قبول نکردن که زودتر بیان.

به این ترتیب ما خودمون برگشتم. تو ایستگاه قطار هم رفتیم داروهای همسرو بگیریم. یکیشو نداشت، گفت برای فردا عصر می تونم براتون سفارش بدم. ما هم گفتیم نمی خوایم، ما مال اینجا نیستیم. نمی تونیم بیایم بگیریم. اون یکیشو هم دقیقا خودشو نداشت. نمی دونم مقدارش بیشتر بود، دوزش بیشتر بود. خلاصه بازم بیشتر بود از اونی که ما می خواستیم که ما بازم گفتیم نمی خوایم. این شد که الان دو تا نسخه داریم که باید امروز بریم از داروخونه های شهر خودمون بگیریم.

--

و اما پست... .

یه سری دستگاه هایی هست تو آلمان به اسم Packstation. یه عالمه کمد داره. میرین تو سیستم جلوی Packstation وای می ایستین. از بین گزینه ها "ارسال بسته" رو انتخاب می کنین. ازتون می پرسه بسته تون کوچیکه یا متوسط یا بزرگ؟ گزینه ی مدنظرتونو انتخاب می کنین. بهتون میگه بارکد بسته تونو بگیرین جلوی کدخوان. همین کارو می کنین. دستگاه بارکدو می خونه. بلافاصله بعد از خوندنش، در یکی از کمدا براتون باز میشه، بسته تونو میذارین توش. درشو می بندین. تو دستگاه می زنین که کارتون تموم شده و بعد میرین خونه تون. پست چی میاد بسته ها رو میبره می رسونه لبخند.

به این ترتیب، شما به جای اینکه تو صف اداره ی پست وایستین، تو صف دستگاه پست وای می ایستین چشمک نیشخند. البته اینو شوخی کردم. هیچ وقت هیچ کس نیست.

راستی احتمالا براتون سوال میشه اون بارکدو از کجا بیارم خب؟ قبل از اینکه از خونه برین بیرون، به صورت آنلاین میرین تو سایت پست. میگین می خوام بسته پست کنم. ازتون اطلاعات لازم رو می پرسه. در نهایت یه صفحه بهتون میده که پرینت بگیرین و بچسبونین روی بسته تون لبخند. روی این صفحه بارکد داره.

به همین سادگی، به همین خوشمزگی لبخند.

--

البته واسه ما سه تا بارکد داشت روی اون برگه! نمی دونستیم کدومو باید بگیریم جلوی دستگاه. شصت بار گرفتیم تا بالاخره خوند. همه اش می گفت نمی شناسم بارکدو.

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب