یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

ببخشید که دیر به دیر میام. مصداق بارز کار ایرانیه این وبلاگ نوشتن! چند روز پیش اومدم بنویسم، پرشین بلاگ خراب بود، کلا ارور میداد، بالا نمی اومد. بعدش باز من نبودم. دوباره اومدم بنویسم، دیدم خود به خود (مثل اون دفعه) ری دایرکت میشه به یه صفحه ی دیگه. باز ننوشتم. گفتم بهتره کلا اسباب کشی کنم. کوله بارمم جمع کردم (بک آپ وبلاگمو میگم) که ببرم یه خونه ی دیگه پهنش کنم. گفتم حالا باز بذار یه کم دیگه بگذره، شاید بشه همین خونه رو دوباره در و دیوارشو گچ گرفت، توش موند! خلاصه، امروز بالاخره همه چی دست به دست هم داد تا بیام بنویسم!

--

خب، فردای روزی که از خونه ی دوستامون برگشتیم، جلسه قرآن تو خونه ی ما بود. بنابراین یه عالمه کار داشتیم. همسر هم که با اون دماغ عملی بیچاره!

البته خدا رو شکر، حال همسر خیلی خوب بود و در واقع تنها فرقی که کرده بود این بود که یه چسب جلوی دماغش بود و باید مواظب می بود که بهش ضربه ای نخوره. وگرنه، مشکل دیگه ای نداشت.

حالا از قضا، درست همون روز شنبه (روز جلسه ی قرآن)، صبحش یه اتفاق یهویی افتاد که باعث شد مجبور بشیم بریم بیرون از خونه. بنابراین، کل برنامه ی تمیز کردن خونه و این چیزا رو گذاشتیم و رفتیم بیرون. کارمون هم تا حدود دو طول کشید. تا برگشتیم خونه، نزدیک 3 بود. بچه ها هم قرار بود شیش بیان. کلی کار بود. در واقع هیچ کاری نکرده بودیم. می خواستم سالاد اولویه هم درست کنم. نه خونه رو تمیز کرده بودیم، نه جارو زده بودیم، نه میوه ها رو شسته بودیم، نه روی میز مبل رو تمیز کرده بودیم. کلا هیییییییچی دیگه.

بدجوری باید رو دور تند کار می کردیم. بازم بیچاره همسر با اون دماغش نیشخندچشمک.

سر راه برگشتن، همسر رفت نون بخره، منم رفتم خونه که تا موقع یه کمی خونه رو جمع و جور کنم. وقتی همسر اومد، من خونه رو جار زوده بودم. داشتم سالاد اولویه درست می کردم. خدا رو شکر، صبح زود مرغ ها رو گذاشته بودم بپزه برای اولویه؛ وقتی از خونه رفتیم، مرغ ها پخته بود، اما خب هنوز ریش ریششون نکرده بودم.

اومدم تو اینترنت سرچ کردم برای 10 نفر چقدر مرغ و سیب زمینی و اینا لازمه. یه مقداری گفته بودن که خیلی کمتر از چیزی بود که من گذاشته بودم. من دو تا سینه ی کامل گذاشته بودم با یه رون. ولی خب همه گفته بودن یه سینه بسه.

برای سیب زمینی هم گفته بودن 10 تا سیب زمینی متوسط کافیه. منم بر اساس همین مقادیر، درست کردم. بعد دیدم بابا خیلی کم شد که. دوباره سیب زمینی گذاشتم. کوبیدم و اضافه کردم به سالاد. ولی لپ کلام اینکه آخرش هم کم بود سالاد اولویه مون. اونم در حالی که من یه عالمه دیگه گوشت پخته و یه دونه تخم مرغ پخته تو یخچال داشتم! خب خواهر من، دقیق بنویسین الان برای 10 نفر چند ساله شما حساب کردین که این مقدار گوشت و سیب زمینی بس شده؟!!متفکر

این قدر ناراحت بودم تا آخر شب که نگو. اون همه گوشت تو یخچال، اون وقت سالاد اولویه ی تولید شده اون قدر کم!!

البته که همه به به و چه چه کردن و گفتن خیلی هم زیاد بود. اما خب ما که می دونستیم کم بود. شده بود قضیه ی اون که میگن غذا وقتی می مونه یا خیلی زیاد بوده، یا خیلی کم! ما از مدل دومش بودیم فک کنم که همه به هوای اینکه برای بقیه بمونه کم خوردن.

آخر کار هم یه عالمه نون اضافه اومد. در حالی که ما واقعا اون قدری نون اضافه نخریده بودیم. معلوم بود که بچه ها کم خوردن. فقط یکی دو نفر واقعا بدون خجالت و رودرواسی قشنگ خوردن.

خلاصه که من چند بار عذرخواهی کردم واسه کم بودن غذا، ولی خب بازم عذرخواهی من که غذا رو زیاد نمی کرد!!

آخر آخرش به ذهنم رسید کاشکی همون موقع که تزئینش هم کردم، ولی فهمیدم کم بود، یه ذره دیگه سیب زمینی میذاشتم و با گوشت ها و تخم مرغ تو یخچال قاطی می کردم. درسته جلوی مهمون غذا درست کردن زیاد جالب نیست، ولی خب حالا ده دقیقه جلوشون سیب زمینی می کوبیدم، ولی به جاش غذا که بس می شد برای همه.

خلاصه، آقا من چقد هی بگم، غذامون کم بود دیگه نیشخند. ولی خب بالاخره به خوبی و خوشی تموم شد. فک می کنم با توجه به اون حجم کیک و شیرینی و شکلات و این چیزایی که بود، حداقل گرسنه نرفتن از خونه مون.

حالا جالب بود که مهمونی قرار بود یه بعد از ظهری باشه و دور همی. ساعت شیش شروع شد، ساعت 10.5 یکی از بچه ها که نتونسته بود بیاد، زنگ زده بود، می گفت هرچی زنگ می زنم به همسرم جواب نمیده. گفتم آره، می خواد نماز بخونه. میگه یا اباالفضل، هنوز راه هم نیفتاده؟ خنده

دیگه این بیچاره ها کی رسیدن خونه من نمی دونم. آخه هر کسی مال یه شهر بغلی ای بود!! یکی از بچه ها هم که آنکال بود، همون اول بسم الله بهش زنگ زدن، مجبور شد بره بیچاره.

آقای جلسه (همونی که وقتی نیست کلا ده آیه رو تو پنج دقیقه می خونیم، وقتی هست، دو آیه رو تو دو ساعت نیشخند) ساعت شیش بهش زنگ زدیم، میگه شروع کنین، ما می رسیم. ما هم گفتیم خب یه کم دیگه صحبت می کنیم و می خوریم تا اینام برسن دیگه. 7.5 رسیدن. اون موقع تازه راه افتاده بودن خنثی.

خلاصه، به هر روی مهمونیمون تموم شد، ولی با یه عالمه بحث سیاسی جانبی که هیچ ربطی به بحث مربوط به آیه ها نداشت. کلا روالمون این طوریه که صاحبخونه ی قبلی، میشه مدیر جلسه و هر وقت به نظرش بحث داره زیادی به درازا می کشه، جلسه رو مدیریت می کنه. این دفعه مدیر جلسه همون کسی بود که آنکال بود. اون که رفت. خانومش هم جلسه رو مدیریت نمی کرد، هم اهل مدیریت این مدل جلسه ها نبود (که بخواد روش بشه با آقایونی که دارن با حرارت بحث سیاسی می کنن بگه کات کنین بحثو!)، هم اینکه مسئولیت ترجمه ی بحث ها رو به آلمانی برای دوست آلمانیمون به عهده داشت. این شد که یه عالمه بحث نامربوط شد که نه به درد دنیامون خورد، نه به درد آخرتمون نیشخند.

--

با توجه به حجم کاری که روز شنبه در عرض دو سه ساعت انجام دادیم قبل از اومدن مهمونا، باورتون نمیشه اگه بگم من کل یکشنبه رو خوابیدم. واقعا کلشو ها!! حتی شبش هم دوباره خوابیدم!!

--

به این ترتیب آخر هفته مون هم تموم شد و رفتیم هفته ی بعدو شروع کردیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٢ ] [ ٤:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب