یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

هنوز تو وبلاگم خیلی عقبم از روزای زندگیم!!

دوشنبه که یا اتفاق خاصی نیفتاد، یا من یادم نمیاد نیشخند. سه شنبه رفتم دانشگاه، بچه هامو دیدم. نمی دونم چرا این قد دور خودشون دور می زنن، هفته ی بعدش میان باز دوباره همون سوالا رو می پرسن!! خلاصه، دوباره براشون شفاف سازی کردم که باید چیکار کنن. امیدوارم این دفعه دیگه واقعا انجام بدن تا این هفته.

سه شنبه ای که بیاد هم باید حتما برم دانشگاه دومم، چون یکی از بچه های ترم پیشم امتحان داره! باید براش سوال هم طرح کنم. این سیستم آلمانی ها هم ما رو کشته. طرف ترم پیش درسو ورداشته، این ترم می خواد بیاد امتحان بده. خب من الان خودم یادم نیست چی درس دادم بهش، اون بیچاره چطوری یادش باشه؟!!چشمک

چهارشنبه صبح رفتم یه شهر دیگه، چون پنج شنبه اش کار داشتم. پنج شنبه شب هم باید برمی گشتم. راهش خیلی دور بود نسبت به شهر ما. خیلی خیلی دور. دیگه تو آلمان اگه پنج شیش ساعت تو قطار باشی، واقعا خیلی دور بوده. البته اینم بگم ها، راهی که تو آلمان پنج شیش ساعت تو قطار باشین، تو ایران ده دوازده ساعته هم نمی رسین فک کنم چشمک.

خلاصه که راه جالبی بود. صبح خیلی زود راه افتادم که دیگه لااقل تا ظهر برسم. از اونجایی که خیلی زود راه افتاده بودم، خیلی خوابم می اومد و تقریبا همه شو خوابیدم تو راه. جالبیش این بود که هر از گاهی که بیدار می شدم و چشممو باز می کردم، صحنه ی جدیدی می دیدم. معمولا وقتی بیدار می شدم که تو یه ایستگاهی نگه داشته بود قطار. گاهی می دیدم بیرون کاملا سفیدپوشه و برفی، گاهی بیرون بارون می اومد، گاهی نور آفتاب طوری می خورد تو چشمم که باعث بیدار شدنم میشد!

خلاصه، هر شهری برا خودش یه رنگی داشت! صحنه های جالبی بود. بالاخره بعد از همون پنج شیش ساعت و یه بار قطار عوض کردن، رسیدم به شهر مقصد. از اونجایی که این کار خیلی یهویی پیش اومده بود، من درست یکی دو روز قبلش هتل گرفته بودم و هتلم هم تو شهر مد نظرم نبود. در واقع اسما تو همون شهر بودها، اما حدس می زدم که احتمالا تو یکی از روستاهای دور و بر اون شهره. چون فاصله اش تا محلی که می خواستم برم و داخل شهر بود، خیلی زیاد بود.

این یکی از حقه هایی هست که خیلی از هتل ها تو آلمان می زنن. مثلا هتل زده تو فرانکفورته تو سایت booking.com، ولی وقتی میری واقعا چک می کنی، می بینی اصلا تو یه شهر دیگه است یا تو یه روستاست!

اما خب با توجه به قیمت هتل ها و عجله ی من، من فقط همین یه آپشنو داشتم. از ایستگاه قطار -طبق اون چیزی که اپلیکیشن قطار آلمان بهم داده بود- سوار یه قطار محلی شدم و یه جا پیاده شدم. از اونجا باید سوار یه اتوبوس می شدم، دو ایستگاه می رفتم. بعد خودم 22 دقیقه پیاده روی می کردم تا می رسیدم به هتل!!

حالا پیاده رویش بماند، مسیرش خیلی داغون بود. از بغل بزرگراه باید می رفتم! یعنی قشنگ بر و بیابون. البته خب خود کنار بزرگراه که پیاده رو نداره. یه مسیر خاکی که برای آدم و دوچرخه بود و با آب بارون قشنگ گل آلود هم شده بود خیلی جاهاش، تنها آپشن ممکنم بود.

منم با چمدون راه افتادم تو همین مسیر. مدام هم به همسر زنگ می زدم که اعلام کنم سالمم و دارم تو همون مسیر همچنان میرم نیشخند. آخه واقعا یه سری بود که اگه کسی سر به نیستت می کرد، فک کنم حداقل سه ماه طول می کشید کسی بفهمه چشمک.

البته منظورم این نیست که مسیر مخوفی بودها. اصلا. فقط خیلی خلوت بود و پر از باغ های کوچیک*. فقط تو یکی دو تا از باغ ها من آدم هایی رو دیدم که داشتن برای خودشون چیزی کباب می کردن.

وسط راه هر از گاهی چرخ چمدونم گیر میکرد و راحت راه نمی رفت. چون گل لای چرخاشو می گرفت. گاهی وای می ایستادم و سعی می کردم یه جوری تمیزش کنم. یه بار هم اومدم با چوب تمیز کنم که چوب اون لا شکست. شدم مصداق بارز چوب لای چرخ کسی گذاشتن چشمک. ولی خب خدا رو شکر خیلی راحت دراومد چوبه.

خلاصه، بعد از حدود بیست دقیقه پیاده روی با چمدون، تازه رسیدم به یه خیابون آدم واری که توش ماشین و آدم در رفت و آمد بود، گرچه بازم خلوت بود.

از اونجا تقریبا یه بیست دقیقه ی دیگه پیاده رفتم (باز یه جاهاییشو افتاده بودم تو اتوبان!!) تا رسیدم به هتل. حالا جالب این بود که تو راه اتوبوس های مختلفی می دیدم و هی با خودم فک می کردم خب چرا اپلیکیشن قطار آلمان این اتوبوسا رو به من نگفت سوار شم، اینا که خیلی نزدیک ترن به هتل.

رفتم اتاقمو گرفتم و همون اول از خانومه پرسیدم چطوری میشه از اینجا رفت مرکز شهر. گفت ایستگاه اتوبوس همین جلوئه خنثی. واقعا هرچی فک می کنم نمی فهمم تو مغز اون اپلیکیشن قطار آلمان چی می گذشته با اون آدرس دادنش!

خانومه بعد از چند تا جمله ی اولیه، بهم گفت آلمانی بلدی؟ گفتم آره. خیلی مودبانه میگه میشه بقیه شو آلمانی صحبت کنیم؟ گفتم بله، البته. دیگه بقیه شو آلمانی حرف زدیم!

کارت اتاقمو گرفتم و رفتم تو اتاقم. خیلی همه چی خوب و تمیز و جمع و جور بود. دوست داشتم می رفتم تو شهر یه گشت و گذاری می کردم، ولی این قدر خسته بودم که دلم می خواست تمام روزو بخوابم و همین کارم کردم!

وقتی بیدار شدم، رفتم اول از همه اینترنت اتاقمو درست کردم. آخه هرچی یوزر و پسوردو وارد می کردم، وارد نمی شد. قرار بود یکیش شماره اتاقم باشه، اون یکی فامیلی خودم، ولی کار نمی کرد. رفتم پایین، دیدم فامیلیمو اونجا تو سیستم اشتباه نوشتن. بعد از اینکه اونو درست کردم، از آقایی که اونجا بود هم راجع به اینکه چطوری فردا می تونم برم فلان جا پرسیدم. آخه اپلیکیشن قطار آلمان، همچنان همون نظر مسخره ی خودشو داشت برای رفت و آمد من!!

آقاهه یه مسیری رو بهم گفت که به نظر خیلی خوب و معقول می اومد. صبح بلند شدم وسایلمو جمع کردم، رفتم پایین اتاقمو تحویل دادم و با چمدونم راه افتادم. ایستگاه اتوبوس کمتر از 20 متر فاصله داشت با هتل!!

خیلی راحت و سر موقع سوار شدم و رفتم جایی که قرار داشتم. کارم یکی دو ساعتی طول کشید. ولی بعدش هنوز یکی دو ساعت وقت داشتم تا زمانی که قطارم بود. تو ایستگاه قطار رفتم از قسمت سلف سرویس REWE برای خودم چیزمیز خریدم. خیلی آپشن خوبیه این سلف سرویسشون. قیمتش هم به نسبت خیلی مناسب بود. REWE یه سوپرمارکته. اما تو بعضی شعبه هاش، یه قسمت داره که سلف سرویسه و توش چیزای مختلفی ارائه میشه. البته چیزایی هستن که تو دسته ی سالاد دسته بندی میشن، مثلا کاهو و لوبیا و خیار و گوجه و تن ماهی و کالباس و تخم مرغ آب پز و پنیر حبه مانند و از این چیزا دیگه. هر صد گرمش 99 سنت بود. یه ظرف برداشتم و برای خودم مقادیر زیادی پنیر و گوجه و کمی خیار (که در واقع آغشه به ماست بود!) و ماکارونی شکلی برداشتم. در واقع هدفم این بود که ساندویچ پنیر و خیار و گوجه بخرم، اما خب اگه یه بسته پنیر می خریدم بقیه شو چیکار می کردم؟! این شد که تصمیم گرفتم از این سلف سرویسا بردارم و خودم نون بخرم و ساندویچ درست کنم برای خودم لبخند. همین کارم کردم. فقط وقتی خوردم دیدم واقعا دارم می ترکم، خیلی زیاد برداشته بودم!! ولی خب خیلی خوشمزه بود، جای شما خالی لبخند.

دوباره سوار قطار شدم و برگشتم خونه. البته نصف شب رسیدم خونه، ولی خب بازم خوب بود که بالاخره شب تو خونه ی خودمون خوابیدم. هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه چشمک.

--

* هرچی فک کردم، اسم طرف یادم نیومد. دوستایی که آلمانن راهنمایی کنن! یه سری باغ های کوچیک هست تو آلمان که به اجاره داده میشه و اجاره اش هم خیلی کمه. معمولا این باغ ها تو اطراف شهرها هستن. این باغ ها شرایط خاصی دارن. مثلا اینکه شما باغ رو که از دولت اجاره می کنین، حداکثر یه متراژ خاصیش رو حق دارین ساخت و ساز کنین. تو بقیه اش هم از قبل مشخص شده که شما حداقل باید فلان تعداد درخت بکارین و فلان قدر فضای سبز غیردرختی (مثلا چمن یا هرچی که دوست دارین) ایجاد کنین. بهشون میگن باغ های دکتر نمی دونم کی کی!! اسم دکتره الان یادم نمیاد. این شخص بنیان گزار این مدل باغ ها بوده. در واقع با این روش هم دولت مردم رو ترغیب می کنه که درخت بکارن و فضای سبز ایجاد کنن، هم مردم با یه هزینه ی اندک، لذت می برن از باغی که دارن و مثلا آخر هفته ها میرن اونجا برای خوش گذرونی. برای همینم خلوت بود. چون لزوما همیشه آدم نداره توی این باغ ها. خیلی ها فقط موقع خوش گذرونی میان. بارون هم که درختاشونو آب میده، لازم نیست حتما برای آب دادن باغشون هم بیاد!!

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب