یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز عصری قرار بود بریم بیرون. یه سری از دوستامون هستن که آخرین بار من حدود چهار سال پیش دیده بودمشون تو شهر قبلی همسر. از قضا اومدن شهر ما، یعنی کلا اینجا پذیرش گرفتن و اومدن. قبل از اومدنشون یه کمی سوال پرسیدن ازمون راجع به شهر و این حرفا و همسر راهنماییشون کرد.

هنوز دو سه روز بیشتر نیست که اومدن. دیروز که رفتیم بیرون، همسر گفت کاش به فلانی ها هم می گفتیم بیان. گفتم خب الان زنگ بزن. زنگ زد. گفت ما بیرونیم، گفتم اگه شما هم دوست دارین، بیاین با هم یه دوری بزنیم. اول گفتن می خوان برن گوشت بخرن از ترک ها، بعدش میان. ولی بهمون خبر میدن.

بعد از چند دقیقه اش زنگ زدن، گفتن کلا پشیمون شدن از خرید کردن و کلا میان پیش ما که با هم بریم بگردیم. حالا گوشتو یه روز دیگه میرن می خرن.

به این ترتیب ما تو همون مغازه های دور و بر مرکز شهر یه دوری زدیم تا برسن. آخه شهرو اون قدری بلد نبودن که ما بریم تو خیابون شهر و بعد بهشون بگیم ما فلان جاییم، شمام بیاین.

حدود نیم ساعتی گشتیم تا اونا هم زنگ زدن و رسیدن. از اونجا با هم رفتیم تو خیابون اصلی شهر و یه دوری زدیم. بعد هم رفتیم سلف دانشگاه. من قصد داشتم چایی بخورم، ولی انقد گشنه ام بود که ترجیح دادم غذا بخورم. البته وقت شام هم بود تقریبا دیگه. ساعتای 8.5 بود.

سلف دانشگاه دو قسمت داره، یه قسمت مخصوص نوشیدنی و کیک و این چیزا. یه قسمت مخصوص غذا. غذای این سلف هم سلف سرویسه. بعضی سلف ها هستن که غذای پرسی دارن، بعضی ها هر دو رو دارن، بعضی ها هم فقط سلف سرویس دارن، مثل این یکی سلف. خوبیش هم اینه که تا ده شب غذا سرو می کنه و تا یازده شب بازه.

دیگه نفری یه بشقاب ورداشتیم و رفتیم انتخاب کنیم. چون دیروقت بود زیاد چیزی نمونده بود. طبق معمول هر کدوممون یه عالمه سیب زمینی برداشتیم نیشخند. اصولا فکر نمی کنم کسی وجود داشته باشه که سیب زمینی سرخ شده رو رد کنه چشمک.

برنج سفید و یه مدل برنج قاطی پلو هم بود که من از هر دو تاش کشیدم اما برنج رنگیه کلا کم بود. ماهی که کلا تموم شده بود. هنوز بچه ها داشتن بحث می کردن که برداریم یا برنداریم که دیدیم آقاهه اومد ماهی رو پر کرد خدا رو شکر. از دار دنیا ما یه ماهی رو می تونستیم بخوریم، اونم نزدیک بود بهمون نرسه چشمک.

هنوز ما داشتیم ماهی رو می کشیدیم که دیدیم اومد برنج رنگی رو هم پر کرد آقاهه و به این ترتیب ما بیشتر غذادار شدیم لبخند.

دیگه هر کدوممون رفتیم دوباره از برنج رنگی ها کشیدیم و رفتیم نشستیم سر یه میز. غذامونو که خوردیم یه عالمه صحبت کردیم. دوستامون توقع های عجیب و غریبی داشتن، مثلا فکر می کردن میشه تو دو سه روز خونه پیدا کرد!! در حالی که ما خودمون بیشتر از شیش ماه به شکل جدی دنبال خونه گشتیم تا پیدا کردیم. دوستای دیگه مون هم حدود هفت ماه گشتن. اصولا خونه پیدا کردن تو همه جای آلمان معضل بزرگیه متاسفانه.

خلاصه، یه کمی راجع به منطقه های شهر راهنماییشون کردیم و توقعاتشونو تعدیل کردیم تا بتونن خونه پیدا کنن لبخند. حالا امیدوارم هرچه سریع تر خونه پیدا کنن و خیالشون راحت بشه لبخند.

--

نمی دونم دنیا این قدر کوچیکه که آدما این قدر زود به هم می رسن، یا این صرفا کوچیک بودن آلمانو نشون میده چشمک.

--

دیروز تولد صرفدار همسر بود. تولدای صفردار تو آلمان مهمن. یعنی مثلا مردم تولد 30 40 50 60 سالگیشونو جشن های مفصلی می گیرن. اما راجع به سایر تولداشون ممکنه این طوری نباشن. البته معنیش این نیست که حتما تولد می گیرن ها، ولی اگه بخوان بگیرن، تولدای صفردارو مفصل تر می گیرن.

می خواست حداقل یه کیک برای همسر درست کنم، براش شمع بخرم، ولی خب اخرش هیچ کدومو نکردم. فقط بهش گفتم باید منو ببری بیرون مهمون کنی، که اونم میسر نشد دیگه نیشخند. به جای اینکه بریم بشینیم دو تایی یه هات چاکلت و کیک بخوریم، با دوستامون رفتیم غذا خوردیم! ولی خب بازم خوب بود و خوش گذشت لبخند.

حالا امروز سالگرد عروسیمونه. ببینم امروز کار خاصی می کنیم بالاخره یا نه! در نظر دارم که حداقل دو تا عکس از خودمون بگیریم تو خونه!! ان شاءالله که قسمت بشه، حداقل این کارو انجام بدیم نیشخند.

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢۸ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب