یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب بالاخره اولین عیددیدنی ما هم انجام شد دیشب!

پریروز دوستامون (همونایی که جدید اومدن شهر ما و ما رو از قبل می شناسن) بهمون پیامک زدن که فردا شب بیاین پیش ما. ما هم دیدیم خب اول ما باید دعوت کنیم. هرچی باشه این بنده های خدا هنوز جدیدن اینجا. تازه جا هم که نیفتادن، اصلا شاید مهمون دعوت کردن چندان براشون آسون نباشه. این شد که گفتیم بذار ما دعوت کنیم. اما از طرفی فکر کردیم شاید بد نباشه کم کم با گروه بچه های اینجا آشناشون کنیم. واسه همین گفتیم به تنها بچه هایی که تازه از سفر برگشتن هم اطلاع بدیم و هر دو شونو با هم دعوت کنیم خونه مون.

اول من به اون یکی دوستمون زنگ زدم و قضیه رو تعریف کردم. گفتم اگه شما می تونین فردا شب بیاین، که ما به این بچه ها بگیم شما بیاین خونه ی ما، به جای اینکه ما بیایم خونه ی شما.

گفت من باید اول به همسرم بگم، چون اون یه امتحانی داره آخر این ماه که الان خیلی استرسشو داره. شاید نخواد بیاد. گفتم پس خبرش با تو دیگه. قرار شد تا شب خبر بده. منم گفتم خب حالا دیر نمیشه دیگه، منم تا همون شیش و هفت که دوستمون خبر بده، به این یکی دوستمون خبر میدم.

این وسط دوستمون به همسر هم پیام داده بود که من به خانومت پیامک دادم ولی جواب نداده، فردا شب بیاین خونه ی ما. همسر هم به من زنگ زد که لطفا یه خبری به این بچه ها بده. یا حداقل بهشون بگو که قضیه این طوری شده و ما منتظر خبر اون یکی بچه هاییم تا محل مهمونی رو عوض کنیم نیشخند.

منم زنگ زدم به دوستمون و واقعیت رو گفتم. گفتم ببخشید که دیر جواب میدم. من منتظر بودم که بچه ها خبر بدن، بعد به شما خبر بدم. اگه اشکالی نداره، صبر کنیم تا جواب اونا رو بگیریم. اونم گفت اشکالی نداره. هدف ما دیدار بود. حالا فرقی نداره کجا و از این حرفا.

از طرفی من عصرش با همون دوستمون که باید منتظر جواب همسرش می موندیم قرار بود برم کلاس ورزش. کلاس ساعت یه ربع به شیش شروع می شد، ما هم قرارمونو همیشه یه ربع زودترش میذاریم جلوی محل کار دوستم. یعنی 5.5 من باید اونجا می بودم.

از اونجایی که اصولا یا ساعت من یه دقیقه این ور اون وره، یا قطار ما یه دقیقه این ور و اون وره (!!)، طبق معمول، بیست متر مونده به ایستگاه، قطار از جلو چشم رد شد و من بهش نرسیدم!

با قطار بعدی رفتم، باید یه جا هم خط عوض می کردم. وقتی رسیدم ایستگاهی که باید قطارمو عوض می کردم، دیدم روی تابلو برای همه ی اتوبوسا نوشته 13 دقیقه دیگه. فقط یه قطار بود که "همین الان" بود. این "همین الان" قطارها هم جالبه واسه خودش. یه وقت می بینی 5 دقیقه است نوشته قطار فلان "همین الان"!

جایی که من می خواستم برم، اصلش باید با یه اتوبوس می رفتم که درست جلوی محل کار دوستم نگه میداره. با قطار، حدود ده دقیقه این پیاده روی داره (البته به گفته ی گوگل مپ فک کنم 15 دقیقه بود!).

اتوبوس ها هم هر 10 دقیقه یه بارن به طور معمول. یعنی با توجه به اصلا لانه ی کبوتری (!!) حتی اگه من تاخیر خودمو بابت نرسیدن به قطار هم حساب می کردم، بازم نباید بیشتر از 10 دقیقه منتظر می موندم تو ایستگاه! ولی خب رو تابلو نوشته بود 13 دقیقه و من نمی تونستم کاری بکنم.

از اونجایی که حدس زدم شاید مشکلی پیش اومده، تصمیم گرفتم همین قطار نقدو بچسبم و بی خیال اتوبوسی بشم که می تونست منو نزدیک تر پیاده کنه.

به این ترتیب با همون قطاری که بعد از 5 دقیقه تو حالت "همین الان" تشریف آورد، رفتم! تو ایستگاه مد نظرم که پیاده شدم، ساعت 5:26 بود و قطعا من تا 5.5 نمی رسیدم به محل کار دوستم دیگه نیشخند.

ولی خب پنج دقیقه هم لزوما بیشتر تاخیر نداشتم. واسه همین پیاده راهی شدم. اصلا هم نگاه نکردم که خب بابا از اینجا هم یه سری اتوبوس دیگه در مسیر محل کار دوست من حرکت می کنن. عجله هم داشتم، اصلا عقلم قد نداد همچین چیزی رو نگاه کنم.

پیاده راه افتادم، حالا هی فرت و فرت اتوبوس می اومد از جلو رد می شد!! تو همون 7 8 دقیقه ای که من پیاده رفتم، سه تا اتوبوس از جلوم رد شدن که همه شون هم همون جایی که من پیاده شده بودم ایستگاه داشتن!

ولی خب به هر حال بازم خیلی دیر نرسیدم لبخند.

تقریبا 5:36 اینا با دوستم راه افتادیم به سمت کلاس ورزشمون. تو راه قضیه رو بهش گفتم. و گفتم که با توجه به اینکه فردا (یعنی جمعه)  تعطیل رسمیه. بهتره زودتر خبر همسرشو بده  که چه مهمونی خونه ی ما باشه، چه اون یکی بچه ها، باید بالاخره برسیم بریم خرید همین امروز. گفت پس من همین الان بهش زنگ می زنم که حداقل فکراشو بکنه تا یکی دو ساعت دیگه. ولی همسرش گوشی رو برنداشت.

تو راه که می رفتیم همه چی خیلی ساکت و خلوت بود. انگار هیچ کس نمی خواست بیاد کلاس. آخه مثل اینه که شما 28 اسفند بری کلاس ورزش نیشخند. کی میاد آخه؟!!

جلوی در ورودی یه خانوم نسبتا مسن ایستاده بود (همیشه یه آقای مهربون جوون بود) که کارت ها و کفش ها رو چک می کرد. این قد سالن سوت و کور بود که دوستم به انگلیسی پرسید امروز کلاس هست؟ خانومه به آلمانی گفت چی؟ دوستم به من گفت به آلمانی بپرس ازش. گفتم والا من نمی دونم الان این چیزی که ما میریم اصلا کلاسه یا نه؟ چی بهش می گن اصلا؟ من کلا انگلیسیشو هم نمی دونم. آخه واقعا اون چیزی که میریم کلاس که نیست. یه عده ان دور هم جمع شدن ورزش می کنن! نه آموزشی درکاره، نه هیچی.

خلاصه، بی خیال پرسیدن شدیم، گفتیم میریم خودمون نگاه می کنیم دیگه. رفتیم لباسامونو عوض کردیم. اومدیم دیدیم سالن خالیه! دیدیم خب این جوری که نمی شه. بالاخره باید یه تلاشی بکنیم دیگه! منم به آلمانی از خانومه پرسیدم امروز کلاس نیست اینجا؟ همیشه یه چیزی بودهانیشخند. خانومه گفت چه کلاسی؟ گفتم fitness بود اسمش فک کنم. چک کرد رو جدولش، گفت امروز body shape هست، تو سالن فلان. من که نفهمیدم چی میگه. یعنی جمله شو می فهمیدم، ولی اون سالنی که می گفت رو نمی فهمیدم. بعد دوستم گفت آها من فهمیدم. گفت این پشت یه ساختمون دیگه هم هست، اونجا رو میگه.

ما هم رفتیم وسایلمونو ورداشتیم، رفتیم اون یکی سالن. از راه که رفتیم دیدیم یه عده ی کمی، شاید 20 30 نفر داشتن تو سالن ورزش می کردن. همه شون هم از این پله ها داشتن. ما هم رفتیم واسه خودمون یه پله آوردیم و شروع کردیم. واقعا به قصد کشت ورزش می کردن انگار!! آخه ما همه اش حدود 7 8 دقیقه دیر رسیده بودیم. ولی حرکت های اونا کوچک ترین شباهتی به گرم کردن نداشت. همه اش بپربپر بود.

تازه پله اش هم به نظر من بلند بود. نمی دونم این پله ها سایز استاندارد دارن تو دنیا یا اینا بر اساس قد آلمانی ها بود. خلاصه که برای من بلند بود پله اش. هر دو تا حرکتی که معلم می رفت، من یکی و نصفی می رفتم چشمک.

ورزشه هرچی بود، از همون اولش معلوم بود به درد ما نمی خوره نیشخند! ولی خب دیگه، نمی شد که وسطش ول کنیم. کاری که شروع کرده بودیمو باید تموم می کردیم دیگه چشمک.

حالا اتفاقا برعکس همیشه که کلاسمون یه ساعتی بود، امروز کلاس یه ساعت و نیم بود. یه نیم ساعتی، چهل و پنج دقیقه ای ورجه وورجه کرد خانومه و بعدش یه کمی حرکات معقول تری انجام داد که ما هم می تونستیم انجام بدیم لبخند.

آخرای کلاس بود که گوشیمو چک کردم، دیدم همسر خبر داده که با همسر دوستمون صحبت کرده و اونم گفته می تونه بیاد. همسر خودش به اون یکی دوستامون هم خبر داده بود که پس شما بیاین خونه ی ما دیگه. اونا هم گفته بودن باشه!

به این ترتیب یه مهمونی (که چه عرض کنم، میزبانی!) یهویی نصیب ما شد. حالا باید می رفتیم خرید. تنها جایی هم که باز بود اون موقع شب برای خرید گوشت حلال، سوپرمارکت کافلند بود.

از اونجایی که این سوپری سر راه من بود، قرار شد من اونجا پیاده شم، همسر هم از خونه بیاد. تا وقتی من رسیدم سوپری، ساعت 8.5 اینا بود فک کنم. دیگه با همسر یه عالمه خرید کردیم و اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه ساعت 10 بود.

من که واقعا خسته بودم. تازه صبح هم باید به شیوه ی دو و میدانی کارا رو می کردیم و خونه رو تمیز و مرتب می کردیم! ولی خب به هر حال موفق شدیم لبخند.

قرار بود مرغ و ماهی درست کنیم برای شام. اول می خواستم مرغ ها رو سرخ کنیم، که دیدیم این طوری واقعا اذیت می شیم آخرش و گاز کم میاریم. آخه دو تا شعله که بیشتر نداریم. گاز رومیزیمونو هم که دادیم به دوستامون. واسه همین تصمیم گرفتیم یه مرغ شکم پر درست کنیم تو فر و ماهای ها رو فقط سرخ کنیم.

این طوری خیلی کارمون راحت تر شد. اما خب بازم سخت بود. چون فقط دو تا شعله رو که لازم داشتیم واسه برنج!! ولی خب به هر ترتیبی که بود کارو انجام دادیم و تا اومدن دوستامون بخش عمده ای از کارا انجام شده بود.

بچه ها تا دیروقت خونه مون بودن. حدود ساعت 11، 11.5 دیگه رفتن. دم رفتن اونا به ما پیشنهاد دادن که یکشنبه بریم پیششون. ما هم گفتیم حالا فعلا وقت هست که همو ببینیم. حالا نمی دونم دعوتشون واقعی بود یا تعارفی. واقعا قصد دارن دوباره به صورت جدی دعوتمون کنن که فردا بریم خونه شون، یا حالا بعدا باز همو می بینیم.

من که تمام امروزو هم خسته بودم. امیدوارم اگه قرار هم هست فردا بریم خونه شون، حداقل من تا فردا یه کمی از این هایبرنتی درآم!!

--

به این ترتیب اولین عیددیدنی ما انجام شد که البته فک کنم آخریش هم باشه. آخه بقیه ی دوستامون همه بعد از عید برمی گردن لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱/۸ ] [ ٦:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب