یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

سیزده به در که پریروز بود، برنامه ی خاصی براش نداشتیم. ولی خب بالاخره سیزده به در بود دیگه. به همسر گفتم عصری لااقل بریم بیرون یه دوری بزنیم، سیزده مون به در بشه دیگه!

ساعت 3.5 4 اینا بود، یکی از دوستامون (همونا که تازه اومدن) پیامک داد شما برنامه ای ندارین برای سیزده به در؟ گفتم راستش ما می خواستیم فقط بریم بیرون یه گشتی تو شهر بزنیم. دیگه راجع به ساعتش پرسید و قرار شد ساعت 6 6.5 با هم بریم بیرون.

هوا سرد بود. با این وجود ما یه زیرانداز و یه فلاسک نیم لیتری چایی و یه کمی میوه و آجیل برداشتیم که بریم کنار رود بشینیم بخوریم با هم لبخند.

ولی هوا انقدر سرد بود که اصلا رو زمین ننشستیم، رفتیم نشستیم رو نیمکتا. باز هوا این قدر هم سرد بود که اصلا نمی چسبید بخوایم مثلا پرتقال بخوریم. دیگه یه کمی آجیل خوردیم و چایی و برگشتیم. زیاد هم طول نکشید. همه اش از بس هوا سرد بود نیشخند. آخه صبحش هم بارون اومده بود. عصر هم هوا هنوز ابری بود.

اما شنبه قرار بود هوا آفتابی باشه و به قول این نرم افزارا تا 22 درجه دما بالا بره!! بغل رود هم خیلی کم، تک و توک، خانواده های ایرانی بودن. گفتیم پس حتما همه فردا میان. فردا بیایم کباب کنیم یه چیزی. قرار و مدارمونو گذاشتیم و راه افتادیم به سمت مغازه عربه.

آخه من عمری بود می خواستم کشک بخرم. همیشه خریدمونو از مغازه ترک ها می کنیم. مغازه ترکامون هم کشک نداره. کشکو فقط باید از مغازه عربه بخریم. روز سیزده به در هم که دوستمون پیامک داد، علاوه بر هماهنگ کردن بیرون رفتن، از من پرسید از کجا میشه کشک و رشته خرید. دیگه منم به هوس افتادم که همین الان برم بخرم. مخصوصا که دوستامون مغازه عربه رو بلد نبودن. این طوری هم ما کشک می خریدیم، هم اونا مغازه عربه رو یاد می گرفتن.

رفتیم مغازه عربه، اونا یه بسته سینه ی مرغ هم خریدن که برای کباب کردن فردا آماده اش کنن. ولی ما چون می خواستیم بریم یه سوپرمارکت آلمانی که مرغ حلال داره، از اونجا خرید نکردیم. گفتیم میریم همه ی خریدمون، از جمله، مرغمونو، از همون سوپرمارکتی انجام میدیم.

خلاصه، تا ما خریدمونو کردیم از عربه و یه گشتی تو مغازه زدیم ساعت 8.5 شد. حالا به جز کشک هیچی هم نخریدیما نیشخند. ولی خب هر وقت میریم مغازه عربه یه نیم ساعتی تو مغازه اش می چرخیم! آخه پره از ترشی و آب لیمو و سبزی خشک و گلاب و انواع عرقیجات ایرانی که ما البته فقط نگاهشون می کنیم نیشخند.

این دفعه هم نگاهمونو کردیم و کشکمونو برداشتیم که بریم بسابیم! وقتی از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم تا ایستگاه قطار، تازه یادمون اومد که نون مناسب برای کباب کردن (مثل نون لواش و این چیزا، یعنی نون ایرانی) نخریدیم! ولی دیگه دیر شده بود و مغازه عربه بسته بود.

گفتیم پس اونو فردا دوباره سر راه می خریم. از دوستامون جدا شدیم، اونا رفتن فروشگاه نزدیک خونه شون. ما هم رفتیم سوپری نزدیک خونه مون. البته همسر با دوچرخه رفت، من می خواستم با قطار برم. قطارم هم تازه رفته بود، با توجه به اینکه بعد از ساعت 8 بود، باید 20 دقیقه منتظر میشدم. قرار بود همسر بره از خونه چرخ خریدو بیاره. منم (که احتمالا با قطار زودتر می رسم) تا موقع برم خریدا رو انجام بدم و همسر چرخو بیاره و وسایلو بذاریم توش بیاریم خونه.

ولی من انقدر دیر رسیدم فروشگاه که وقتی همسر اومد، من هنوز تازه رفته بودم تو!!

به این ترتیب، با همسر با هم رفتیم خرید کردیم و برگشتیم. یه دونه مرغ کامل برداشتیم که لازمه اش این بود که اول بذاریمش تو آب گرم تا یخش باز بشه، بعد پوستشو بکنیم، بعد تیکه تیکه اش کنیم و بخوابونیم تو زعفرون و پیاز و این چیزا!! وقتی رسیدیم خونه هم ساعت 10 بود!

تا ما این کارا رو انجام دادیم، ساعت 12:45 اینا شد. بالاخره ساعت یک به سلامتی رفتیم خوابیدیم!

چون هوا سرد بود، قرار شد ساعت 1 اینا بریم کنار رود که هوا گرم شده باشه. البته ما به دلیل اینکه کار بیشتری برای انجام دادن داشتیم، متاسفانه نتونستیم سر موقع آماده شیم و مجبور شدیم به دوستامون پیامک بدیم، بگیم ما حدود نیم ساعت دیرتر میایم.

خدا رو شکر اونا هم خونه شون خیلی دور نبود از کنار رود و هنوز راه نیفتاده بودن. بعد هم گفتن حالا که شما 1.5 میاین، پس ما نماز می خونیم، بعد میایم. برای ما هم بهتر شد. آخه رسیدن به همون 1.5 هم برای ما مشکل بود. آخه ما کلی کار داشتیم برای انجام دادن. منقل و زغال و وسایل کباب کردن، همه اش با ما بود. مرتب کردن این وسایل و جا دادنشون به طوری که بتونیم راحت جا به جاشون کنیم (اونم با قطار نیشخند) سخت بود.

ضمن اینکه دوستامون هنوز تو مهمونسرای دانشگاهن و واسه همین خیلی امکانات ندارن. برا همین ما سعی کردیم هرچی می تونیم، از ظرف یه بار مصرف و فلاسک و لیوان و هرچی که می تونیم ببریم.

خلاصه، آماده شدیم و وسایلمون که متشکل از یه منقل، یه چرخ خرید که تا خرخره چر شده بود و یه نایلون حاوی بادبزن و آتش زنه و این چیزا بود، رو دستمون گرفتیم و راه افتادیم.

تازه قرار بود من هنوز وسط راه پیاده شم نون هم بخرم نیشخند. ولی خب چون بچه ها نزدیکای 2 می رسیدن با این اوصاف، مشکلی نبود. وقتی ما رسیدیم سر قرارمون حدود ساعت بیست دقیقه به دو بود. دیدیم بچه ها هنوز نیومدن و جمعیت کنار رود هم بد نیست، راه افتادیم به سمت محل کباب کردن. کنار رود، فقط یه جاهای خاصی که تابلو داره محل کباب کردن، اجازه داریم کباب کنیم. یعنی همه باید منقلاشونو ببرن بذارن اونجا، حالا هرجا دلشون خواست بشینن. واسه اینکه می خواستیم یه جایی نزدیک به منقلمون بشینیم، گفتیم ما بریم به قول خودمون جا بگیریم تا کسی جاها رو نگرفته چشمک.

کلا کنار رود دو تا ناحیه ی مخصوص کباب کردن داره. تو اولیش که به محل قرارمون نزدیک تر بود سه تا خانواده منقلاشونو گذاشته بودن. تو دومیش چندین خانواده ی ایرانی بودن، از جمله همون دوست هایی که یه بار ذکر و خیرشون تو این وبلاگ رفت. همونا که در نهایت خودشون رابطه شونو با ما یهویی قطع کردن. واسه همین ما هم تصمیم گرفتیم همین جا، تو همین ناحیه ی کباب کردن اولی، که خلوت تر هم بود بمونیم.

آخه ایرانی های اون یکی ناحیه هیچ شباهتی به ما نداشتن. تعدادشون هم خیلی زیاد بود و مشغول رقص و پایکوبی و این حرفا بودن که به درد ما نمی خورد.

دوستامون که اومدن گفتن انگاری اون ور ایرانی زیادتره، می خواین بریم اون ور که ما هم مخالفت کردیم و بعد از اصرار اونا، دلیلش رو هم گفتیم. اونا هم گفتن خب پس اشکالی نداره. همین جا بشینیم لبخند.

همون جا نشستیم و در کنار یه سری پسر ترک/عرب/یه چیزی تو مایه های هندی پاکستانی، به کباب کردن خودمون مشغول شدیم. این پسرهای کناریمون، خیلی بچه بودن، شاید در حد 15 16 سال و اتفاقا خیلی هم بچه های مثبتی بودن. نه شر بودن، نه از خودشون اصوات عجیب غریب صادر می کردن. فقط یه آهنگی گذاشته بودن، یه آهنگ رپ آلمانی که تا وقتی می خواستیم بیایم مخ ما رو تریت کرد نیشخند.

ما خانوما جوجه ها رو تو سیخ های کباب حسینی سیخ کشیدیم و آقایون هم بردن پختنشون. برخلاف همیشه که دو ساعتی کباب کردنمون طول می کشید (چون همیشه همین یه دونه منقل ما بود و ده دوازده نفر آدم!!)، این دفعه فک کنم نیم ساعته همه چی آماده شد.

جای شما خالی، خیلی خوشمزه و خوب شده بود لبخند. بعد از غذا هم یه چایی خوردیم و کلی میوه و چیپس و از این چیزا.

این وسط یه خانوم متکدی ای هم بود که با بچه اش از کنار آدمایی که به فاصله ی هر دو متر از هم نشسته بودن رد می شد و درخواست یه چیزی می کرد. هر کسی هم بهش یه چیزی می داد. ما هم یه سیخ جوجه بهش دادیم. بعضی از خوردنی ها رو می خورد. بعضی هاشو می انداخت تو چرخ دستی ای که همراهش بود.

بدیش این بود که به بچه اش هم نه تنها تکدی گری رو، بلکه سماجت رو هم یاد داده بود! بچه اش رفته بود کنار این پسرهای کنار ما، اشاره می کرد به یه چیزی می گفت مثلا اینو بدین به من!! مثلا رفت یه بطری آب 1.5 لیتری رو ازشون گرفت. اونا هم بیچاره ها فک می کنم چون بچه بودن روشون نمی شد بهش ندن. فک کنم سه چهار بار رفت ازشون هی چیزی گرفت!

بعد از اینکه از خیلی ها چیزی گرفتن، اومدن نشستن نزدیک محل ما و شروع کردن به خوردن. وقتی می خواستن برن، دوستمون گفت بذار یه پرتقال هم بهشون بدیم، یه کم ویتامین هم بهشون برسه دیگه. یه پرتقال دراز کرد به سمت خانومه که بلند شده بود و داشت رد می شد بره. خانومه یه جوری به وسایل جلوی ما نگاه کرد که من حس کردم داره برانداز میکنه ما چه چیزهای دیگه ای می تونستیم بدیم بهش! واقعا حس بدی بهم دست داد از نگاه خانومه.

یه خوبیش هم که من خیلی خدا رو شکر کردم این بود که خانومه حجاب نداشت. من نمی دونم چرا تو شهر ما اغلب این متکدی ها باحجابن! این حس به آدم دست میده که همه ی نیازمندای شهر مسلمونان!

به هر حال که اون خانوم و بچه هم حداقل یه آخر هفته موفق شدن دلی از عزا دربیارن. امیدوارم خدا به زندگیشون برکت بده و نیازمند این مدل کارها نباشن دیگه لبخند.

دوستامون ساعت 6 با یکی از دوستاشون که یکی دیگه بهشون معرفی کرده بود قرار داشتن. واسه همین 5:40 راه افتادیم که اونا به موقع به قرارشون برسن. ساعت 5:50 رسیدیم محل قرار اونا و از همدیگه جدا شدیم. ما اومدیم خونه مون. اونا هم رفتن سر قرارشون لبخند.

--

امیدوارم سیزده به در و چهارده به در به شما هم خوش گذشته باشه لبخند.

[ ۱۳٩٥/۱/۱٥ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب