یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

دیروز با دوستامون رفتیم بیرون. از روز جمعه همسر به من می گفت زنگ بزن بهشون، بهشون بگو با هم بریم بیرون این آخر هفته که همه اش اون بیچاره ها زنگ نزده باشن. یه وقتی این سوء تفاهم براشون پیش نیاد که هی اونا دارن پیشنهاد میدن و ما هیچی نمی گیم. منم هی گفتم باشه. ولی آخرش انقد هی زنگ نزدم که آخرش اونا زنگ زدن :D

جمعه زنگ زدن، گفتن بریم بیرون. ولی ما وقت نداشتیم. گفتیم باشه شنبه بریم. اونا هم قبول کردن. یه دونری بود که اون دفعه که می خواستیم بریم مغازه عربه دیدن و به نظرشون قیمتاش خیلی خوب بود. البته درست هم بود. ارزون ترین دونری ای هست که ما تا حالا تو این شهر پیدا کردیم و کیفیتش هم خوبه. محیطش هم خوبه. میشه رفت توش نشست و جاش هم خوبه. خلاصه، از همون روز قرار بود یه بار بیایم این دونری.

نصف مرغ رو میداد 3.5 یورو. با سیب زمینیشو میداد 5 یورو. اونا خیلی عاشق این غذا شده بودن! اما من که تو دونری همیشه یا دونر می خورم یا یوفکا. البته اسم یوفکا در واقع دورومه! ولی تو شهر ما بهش میگن یوفکا!! چراشو نمی دونم.
هر از گاهی هم من دونر تلر (بشقاب دونر) سفارش میدم. اما مرغ رو اصلا حاضر نیستم سفارش بدم. آخه مرغو که خودم تو خونه درست می کنم ;-).

خلاصه، رفتیم همون دونری. اونا طبق همون چیزی که قبلا گفته بودن یه نصف مرغ سفارش دادن با سیب زمینی و یه دونه دونر. ما هم دو تا یوفکای خودمونو سفارش دادیم.

از اونجا همسر پیشنهاد داد بریم یه کافه ی نزدیک اونجا. رفتیم اونجا و یه ساعتی رو هم اونجا گذروندیم. این کافه یکی از قدیمی ترین (یا شایدم قدیمی ترین) کافه ی شهرمونه. بازگشاییش مال سال 1600 ایناست!

وقتی می خواستیم برگردیم خونه، قرار بودم بریم خرید. ولی این قدر دیر شده بود که دیگه نمی شد. ساعت تقریبا 9:35 اینا بود. سوپرمارکتی که خیلی وقتا میریم تا 10 بازه. اما خب قطار ما حدود 9:50 می اومد و بنابراین، نمی رسیدیم بریم خرید.

به این ترتیب مجبور شدیم یکشنبه رو بدون ماست و نون سر کنیم!

صبح به عنوان صبحانه شیرکاکائو خوردیم. برای ظهر هم مرغ درست کردم. ناهارو عمدا یه کمی زودتر درست کردم، چون از صبح افتاده بودیم به خونه تکونی! نمی دونم به چه دلیلی همسر چند روز پیش گفت روی کمدها و قفسه ها خیلی خاک گرفته، بیایم همه رو تمیز کنیم. منم قبول کردم.

یکشنبه از ساعت 9 داشتیم خونه تکونی می کردیم تا 12.5 اینا! دیگه ببخشید اگه خونه مون اینقدر کوچیکه که کل خونه تکونیش تو سه ساعت تموم میشه :D. ولی خب تموم شد دیگه. تازه به نظرمون خیلی هم زیاد طول کشید و خسته کننده بود.

البته من که کار خاصی نکردم. فقط جاروبرقی کشیدم. ولی همسر هم کف آشپزخونه رو شوینده ریخت و تمیز کرد، هم تو و روی یخچال و کابینت ها رو، هم روی کل قفسه ها و خلاصه هر چیزی که تو خونه بود دیگه :D

به این ترتیب ما هم بعد از عید بالاخره خونه تکونی کردیم. البته متاسفانه خیلی چیزی از خونه بیرون ریخته نشد که من خوشحال شم. آخه از نظر من خونه تکونی یعنی اندازه دو تا گونی آشغال بذاری بیرون از خونه ;-)

چند روزی بود که متوجه شده بودیم یکی از پیچ های لولای کمد افتاده. لولای بالای کمد درست نبود. هر دفعه که در کمدو باز می کردیم، قسمت بالای در، مثلا نیم سانت می اومد جلو! ما هم شنبه رفتیم یه فروشگاهی که توش همه مدل پیچ و آچار و از این چیزا پیدا میشه. ولی متاسفانه پیچ اون مدلی نداشت برای لولا. کل لولا رو باید می خریدیم که ما هم همچین قصدی نداشتیم. گفتیم حالا بیایم خونه، بعدا یه فکری براش می کنیم.

امروز بعد از خونه تکونی، همسر یهویی به چشمش خورده بود که پیچ لولا یه جای خونه افتاده. حالا پیچه رو گذاشتیم تو نوبت که درستش کنیم :)

وقتی دیدم پیچ کمد پیدا شد، به همسر گفتم خب بیا حلقه ی منم پیدا کن دیگه. حدود دو سال پیش (!!) یه بار که حلقه مو ورداشتم (یا شایدم گذاشتم)، یهو افتاد پایین و رفت زیر کمد. همون موقع به همسر گفتم حلقه ی من افتاد زیر کمد، بعدا ورش داریم. ولی بعدا هرچی چراغ قوه انداختیم، هیچی نبود زیر کمد! در حالی که من با چشم خودم دیدم که قل خورد و رفت زیر کمد. ولی خب وقتی دیدیم نیست دیگه بی خیالش شدیم. البته حلقه ی واقعیم هم نبود. حلقه ی اصلیمو که هنوز همون ایران بودیم گم کردم :D

یه حلقه ای بود که تو همین آلمان 5 یورو دادیم، خریدیم :)

خلاصه، من که تو ایران اصلا حلقه نمی ذاشتم، بعد هم که گذاشتم گم شد. بعد که دوباره حلقه نداشتم که بخوام بذارم. اومدیم آلمان اولش که حلقه نداشتم. یه روز تو یه مغازه همین حلقه ارزونا رو دیدم، به همسر گفتم بیا یه دونه از همینا بخریم. نفری یه دونه خریدیم. بعدم که باز مال من افتاد زیر کمد و مال همسر هم معلوم نیست کجا هست!!

به این ترتیب من کلا از وقتی ازدواج کردیم، یادم نمیاد به صورت مرتب حلقه دستم کرده باشم!

خلاصه، امروزم دوباره به همسر گیر دادم که بیا حلقه ی منو از زیر این کمد درآر. کمد هم یه کمده با شیش تا در! کلا تمام طول اتاقو گرفته. دو سه متری طول داره. یه چیزی نیست که بگی خب تکونش میدیم، پیداش می کنیم. همسر اومد دوباره چراغ قوه انداخت نبود. گفتم ولی من مطمئنم افتاده این زیر. گفت بذار یه کم بالاترشو نگاه کنم. ما تا اون موقع، فاصله ی بین کف کمد و زمین رو چک می کردیم. ولی همسر گفت بذار فاصله ی بین آخرین کشوی دراور داخل کمد و کف کمدو نگاه کنم. نگاه کردیم، درست همونجا بود!

این جوری شد که من بعد از یک و نیم، دو سال، دوباره حلقه دار شدم. حالا نوبت اینه که به همسر گیر بدم، اونم جیباشو بگرده، ببینه کجا گذاشته حلقه شو :D

--

حلقه رو پیدا کردم، میگم بذار ببینم اصلا هنوز دستم میشه! خدا رو شکر دستم میشد هنوز. مثل اینکه هنوز چاق نشدم :)

[ ۱۳٩٥/۱/٢۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب