یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

جمعه مهمون داشتیم. می خواستیم این دوستایی که تازه اومدن شهرمون رو به یه خانواده ی دیگه از دوستامون که اینجان معرفی کنیم. واسه همین قرار شد هر دو تا رو دعوت کنیم. هفته ی پیش قرار بود دعوت کنیم که به دلیل اینکه این دوستای جدیدمون باید می رفتن شهر قبلیشون برای تمدید ویزا و غیره، نشد و قرار شد این هفته بیان.

ما هم قرار گذاشتیم که کار خاصی نکنیم و مهمونی شام نباشه. فقط عصری بچه ها بیان و دور هم یه شیرینی ای چیزی بخوریم.

از طرفی یکی از این دوستامون متخصصه و گفت آخر هفته آنکاله. واسه همین مجبور بودیم مهمونی رو جمعه بگیریم فقط. قبلش من ازشون پرسیدم در مورد ساعتش، گفت 7 اینا باشه واسه ما خوبه. منم به اون یکی دوستامون گفتم و اونا هم گفتن 7 براشون اکیه. ولی بعد باز همون دوستای اولمون گفتن میشه بندازینش 8؟ آخه چون دوستمون سر کار بود. گفت ممکنه مریض بیاد و کارش بیشتر طول بکشه و بهتره ساعت 8 باشه که مطمئن باشه. ما هم گفتیم باشه.

دیگه دیدیم خیلی دیروقت میشه، با همسر قرار گذاشتیم که یه خوردنی ای درست کنیم. قرار شد کشک و بادمجون درست کنیم و کوکو سبزی. همه چی داشت به خوبی و خوش پیش می رفت تا اینکه دوستمون پیام داد تو واتس اپ که میشه به برادر من هم بگین؟ شاید اونم بتونه بیاد.

واقعیتشو بگم من خیلی عصبانی شدم عصبانی. اصلا از اینکه یه نفر دیگه برای کس دیگه ای مهمون دعوت کنه خوشم نمیاد. خب ما شماره ی همه ی بچه ها رو داریم. هر کسو بخوایم خودمون دعوت می کنیم دیگه.

الانم تو رودرواسی مجبور بودیم دعوت کنیم. اتفاقا برادر این دوستمون هم کلا تو یه فازیه که نه من و نه همسر، هیچ گونه سنخیت فکری، علمی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی یا هرچیز دیگه ای که فکرشو بکنین بین خودمون و این بنده خدا نمی بینیم!

ولی خب مجبور بودیم بگیم دعوت می کنیم دیگه. هیچ گونه راه دیگه ای نداشتیم واقعا. ما هم زنگ زدیم و اون بنده خدا رو دعوت کردیم. گفت سعی می کنم بیام. اما ممکنه برام جلسه بذارن و نتونم اون ساعت بیام (تو یه شهر دیگه زندگی می کنه این دوستمون). اگه نتونم بیام بهتون خبر میدم.

خب حالا دیگه کلا برنامه فرق می کرد. مجبور بودیم شام درست کنیم. اصلا جالب نبود که یه نفرو از یه شهر دیگه دعوت کنیم، بعد بگیم خب دیگه یه کوکو بخور برو خونه تون!

در حالی که هر دومون از این مدل دعوت داشتیم از عصبانیت می ترکیدیم، مجبور شدیم بریم خرید! ما می خواستیم دوستامون بیان و به دور از هر گونه رودرواسی و این حرفا، خودمونی دور هم باشیم. ولی الان داشتیم کسی رو دعوت می کردیم که هر دفعه میری خونه اش کمتر از سه چهار مدل غذا کلا نمی بینی. دیگه راجع به دسرهاش و انواع کیک و این چیزایی که میذاره صحبت نمی کنم. البته اینا رو وقتی درست می کنه که به صرف برانچ (چیزی بین ناهار و صبحانه) دعوت می کنه. نمی دونم اگه به صرف ناهار دعوت کنه، چی درست می کنه. واسه همین هم پذیرایی کردن از همچین آدمی، مخصوصا که تا الان هم هیچ وقت خونه ی ما نیومده، برامون خیلی سخت بود.

حالا شما فکر کنین، این خبر رو هم پنج شنبه عصری به شما بدن! شما هم بخواین جمعه عصر مهمونی بگیرین. خیلی سخت بود هماهنگ کردن همه چیز ولی مجبور بودیم.

خیلی راجع به اینکه شام چی درست کنیم فک کردیم. چند بار تا الان مرغ شکم پر درست کردیم و جالب نبود که مثلا برای بار سوم جلوی طرف همین غذا رو بذاریم! کلا این دوستامون سه بار اومدن خونه ی ما، دوبارش مرغ شکم پر خوردن. اون یکی دوستامون هم همین چند هفته پیش خونه مون بودن که اون موقع هم قیمه بادمجون بهشون دادیم. پس نمی خواستیم قیمه هم دوباره درست کنیم.

بقیه ی غذاها رو هم که یا امکاناتشو نداشتیم، یا بلد نبودیم نیشخند. یکی از غذاهایی که خیلی دوست دارم یه روز بتونم برای مهمونامون درست کنم قرمه سبزیه. اما خب اینجا سبزیش نیست. با سبزی خشک هم که جالب نیست آدم جلوی مهمون بذاره. اینم یکی از فانتزی های منه دیگه. همیشه که قرار نیست فانتزی خیلی فانتزی باشه چشمک.

بعد از کلی زیر و رو کردن اینترنت و دست یافتن به هیچی (!!)، همسر پیشنهاد داد که باقالی پلو درست کنیم با گوشت. منم علی رغم اینکه هیچ وقت تا حالا به عمرم درست نکرده بودم قبول کردم. ضمن اینکه من اصلا خوشم نمیاد از باقالی پلو!

رفتیم خرید و از جمله ی خریدامون دو بسته باقالی خریدیم. نمی دونم بسته ها چقدری بود، ولی فک کنم نیم کیلویی بود. تعداد خودمون هم با مهمونا می شد هشت نفر. اصلا بلد نبودیم چقدر باید باقالی بگیریم. وقتی اومدیم تو اینترنت یه کمی سرچ کردم ببینم اصلا چطوری درست می کنن باقالی پلو رو!

وقتی از خرید اومدیم، دیگه خیلی دیروقت بود. با این وجود همسر گفت بیا الان باقالی ها رو پاک کنیم که فردا زودتر کارمون انجام بشه. منم قبول کردم. آوردیم همه ی باقالی ها رو باز کردیم. یعنی اگه همسر با اطمینان نمی گفت اونا باقالیه اسمش، من عمرا باور می کردم اینا باقالی باشن! هر غلافو که باز می کردم، دو یا نهایتا چهار تا باقالی داشت که هر کدوم نهایتا قدر یه عدس یا نهایتا بگم دو تا عدس به هم چسبیده حجم داشتن!!

من که هر کدومو پاک می کردم، به همسر می گفتم ما اصلا باقالی نخریدیم، اینا یه چیز دیگه است فک کنم! هی همسر می گفت نه، باقالیه، ولی ریزه. خلاصه، از اون دو بسته باقالی، حدود نصف یه استکان باقالی در اومد خنثی.

این شد که فهمیدیم نمی تونم به مهمونامون باقالی پلو بدیم. جدای از اینکه خریدن باقالی و دوباره خرید رفتن برامون سخت بود، اصلا نمی صرفید باقالی پلو درست کردن. این طوری که تو دستورا گفته بودن، برای هشت پیمونه برنج، ما نیاز به 4 پیمونه باقالی داشتیم که معنیش این بود که حداقل 7 8 بسته ی دیگه باقالی بخریم و این یعنی حدود 20 یورو پول فقط واسه همین باقالی های فسقلی مسخره!! ترجیح می دادیم اون 20 یورو رو بدیم قشنگ دو کیلو گوشت به غذامون اضافه کنیم. والا!

این شد که تصمیم گرفتیم برنج سفید درست کنیم با ماهیچه. ماهیچه رو هم که به سلامتی نمی دونیم به کجای گوسفند میگن اصلا!

صبح بلند شده بودیم، اصلا نمی دونستیم شام قراره چی باشه؟ چطوری درست میشه؟ گوشتش باید چی باشه؟ چند کیلو باید گوشت بخریم اصلا؟ خلاصه هیچ ایده ای نداشتیم.

زنگ زدیم از خواهر همسر پرسیدیم روش کارو. خودش اون چیزی که تو خونه درست می کننو بهمون گفت. گفتم چند کیلو گوشت باید بخریم؟ گفت اینو دقیق نمی دونم برای مهمونی. می پرسم، زنگ می زنم بهت خبر میدم.

یه ربع بعد زنگ زده، میگه چقدر گوشت می خواین و کلا یه دستور دیگه رو توضیح داد که چطوری درست کنین. میگم از کی پرسیدی؟ میگه زنگ زدم رستوران خنده. خیلی خوب بود تشویق. من اگه بودم که عمرا به ذهنم می رسید میشه آدم زنگ بزنه از رستوران بپرسه. واقعا از این ایده و همین طور همکاری اون رستوران تو جواب دادن به سوال آشپزی مردم واقعا لذت بردم. چقدر اون بنده خدا بی چشمداشت فوت و فن رستوران داریشو به یه نفر که زنگ زده و گفته "آقا من می خوام با آشپزتون صحبت کنم، یه سوال آشپزی دارم"، در میون گذاشته. دستش درد نکنه واقعا.

خلاصه، ما یه دستور از اون خانومی که تو یوتیوب باقالی پلو با گوشت درست می کرد یاد گرفتیم، یه دستور از خواهر همسر، یه دستور هم که از اون رستورانی که خواهر همسر پرسیده بود.

شب قبلش من یه عالمه برنامه دقیقا نوشته بودم که چه کارایی رو چه زمانی باید بکنیم که بتونیم مهمونی رو درست مدیریت کنیم. با توجه به اینکه همه چی یهویی شده بود، خییییلی کار واسه انجام دادن داشتیم. گوشت هم رفتیم خریدیم. اما خب بلد که نبودیم کجای گوسفندو باید خرید. به اونا هم که نمیشد بگی برای باقالی پلو با گوشت می خوام که!

ما هم یه دونه دست گوسفند رو گفتیم برامون تیکه کنه. برامون تیکه کرد و آوردیم خونه. اندازه هاش مناسب بود. حالا مونده بودیم چه جوری درست کنیم. یه چیزی درست کردیم که آخرش هم معلوم نشد چی شد! هر تیکه اش با توجه به یه دستوری بود! در نهایت هم یه چیزی تولید شد که به نظر من بسیار بسیار مزخرف بود، اما همسر خیلی دوست داشت.

تقریبا ساعت 7 اینا شده بود که یکی از دوستامون که مجرد بود و اونم دعوت کرده بودیم، به همسر پیام داد که من نمیام. همیشه یکی از بچه ها میره دنبالش وقتی می خواد بیاد جایی، حالا امروز زنگ زده بود به اون دوستمون، اونم جواب نداده بود. می گفت خودم تنها حس و حالشو ندارم، نمیام!

خب طبیعتا واقعا ناراحت شدیم. نمی دونم این چه سیستمیه که بین دوستای ما همیشه برقراره اینجا. اینکه فکر می کنن اصلا ایرادی نداره که دقیقه نود خبر بدن که نمیان. اصلا براشون مهم نیست که یه نفر داره برای اونا تدارک می بینه و خودشو خسته میکنه. اصلا براشون مهم نیست که دلیل نیومدنشون چقدر غیرمنطقی و (به نظر من حداقل) توهین به صاحبخونه است. ولی خب دیگه، یه سری ها هم این جورین.

ساعت 8 شد و اولین گروه مهمونا اومدن. همین دوستای قدیمیمون که قرار بود برادرشون هم بیاد. دیدم تنهان. گفتم فلانی کو؟ گفت خیلی دوست داشت بیاد، ولی نتونست، براش جلسه گذاشتن. من دیگه واقعا این شکلی بودم: عصبانی.

واقعا فکر می کنم به عنوان صاحبخونه حق داشتیم انتظار داشته باشیم اگه کسی نمیتونه بیاد، قبلش خبر بده، حتی اگه شده با دلیل مسخره ای بخواد نیاد! اما خب دیگه. همه جا همه جور آدم پیدا میشه.

به این ترتیب مهمونی همونی شد که از اول قرار بود بشه، با این تفاوت که ما کلی زحمت اضافه کشیدیم، کلی هزینه ی اضافی کردیم و کلی به خودمون فشار آوردیم.

برای پیش غذا کشک و بادمجون درست کرده بودیم. اما واقعا کم بود، یعنی در حد همون پیش غذا درست کرده بودیم. برای دسر هم نون خامه ای (یا همون انتحاری ها چشمک) با بستنی. البته بستنی رو خودمون درست نکردیم. اما خب جدیدا کشف کردیم که آدم می تونه اینجا بره بستنی وانیلی بخره، بیاره توش یه کمی زعفرون آب کرده و گلاب بزنه، بشه بستنی سنتی نیشخند. البته به اون خوشمزگی که نمیشه، اما خب خیلی بهتر از قبلش میشه چشمک.

برنجمون که قرار بود برای هشت نفر باشه، به دلیل تعداد زیاد شفته شده بود (البته نه خیلی، اما خب برای همسر که خوب درآوردن برنج بد اینجا یکی از تخصصاش حساب میشه، خیلی کسر شان بود). گرچه هنوز هم با اطمینان می تونم بگم از برنج های یکی از دوستامون که همیشه هم میرن برنج خیلی خوب می خرن و شفته می کنن خیلی بهتر بود چشمک. البته اینو نگفتم که فک کنین من نشستم از غذا درست کردن دوستامون ایراد می گیرم. با این دوستامون خیلی صمیمی ایم. با هم شوخی می کنیم، میگم مردم برنج درست کردن تخصصشونه، تو برنج شفته کردن نیشخند. حتی شده همین دوستمون مهمون داشته، به ما گفته من برنجو شفته می کنم، بی زحمت برنجشو شما درست کنین بیارین. خلاصه، با این دوستامون اصلا تعارف نداریم. ولی لپ کلام اینکه برنجمون یه چیزی شد تو مایه های برنج اون دوستامون دیگه.

خورشتش هم که تا همون اواخر آب داشت. بعد نمی دونم چرا موقع گرم کردن اخرش این قدر زیرشو زیاد کرده بودیم که کلا خشک خشک شده بود و دیگه فرصتی هم برای این نبود که آب اضافه کنیم و منتظر بشیم که بپزه و مزه ی گوشت بگیره. واسه همین کلا گوشتمونو مجبور شدیم همون طوری خشک سرو کنیم! البته خوب نوشیدنی و ماست کشمشی و ماست و خیار و سالاد راکولا و این چیزا بود که غذا از گلوشون پایین بره چشمک.

راجع به نارنجکا هم یادم رفت بهتون بگم. اومدیم نارنجک درست کردیم دو برابر دفعه ی قبل. خامه اش رو هم دو برابر کردیم. خامه رو دادم به همسر بزنه. این قدر زده بود که فرم گرفته بود و از فرم گرفتگی دراومده بود و شل شده بود خنده. اصلا یه چیز داغونی شده بود. انگاری آبش یه ور وای می ایستاد، خامه و شکرش یه ور! همونا رو با بدبختی کردیم تو نارنجکا! البته بعد که گذاشتم تو یخچال دیدم بد نشد. فک می کردم آب از زیرشون راه بیفته، ولی این طوری نشد.

از همون اول هم دو بسته خامه رو زده بودم و کاری نمیشد کرد. به آخراش که رسیده بود، همسر میگه برو اون یکی بسته رو از تو یخچال بیار تا دوباره خامه درست کنیم، این کمه. میگم مگه بازم خامه داریم؟!! خب چرا از اول نمی گی؟! من فک کردم همین دو بسته است، یه ساعته داریم با بدبختی این خامه های خراب شده رو می کنیم تو خمیرا!

دیگه رفتم اون یکی بسته ی باقی مونده رو آوردم و دوباره عین آدم خامه درست کردیم و کردیم تو خمیرا. هر سینی از شیرینی هامون یه ایرادی داشت! دور اول رو گذاشتیم که رنگش بهتر بشه، خمیرا خشک شد. خامه اش هم که اون جوری! دور دوم خمیرا رو زودتر ورداشتیم. کمرنگ تر شد، ولی خب نرم تر بود. منتها خامه تو این مدت بیشتر آب انداخته بود و داغون تر شده بود و راحت ریخته نمیشد تو شیرینی ها! دور سوم فقط آدم واری شد و خامه اش و نونش همه چیش خوب بود. فقط اینا دیگه فرصتی واسه سردشدن نداشتن! آخه مهمونا اومده بودن که ما اینا رو پر از خامه کردیم و گذاشتیم تو یخچال! یعنی کلا یه ساعت دو ساعت بیشتر تو یخچال نبودن. ولی در کل پس غذامون خوب شده بود لبخند.

خلاصه، اینم از مهمونی ما. دوستای قدیمیمون ساعتای یازده رفتن. اون یکی دوستامون هم تا دوازده پیش ما بودن. گرچه بودن به خاطر بودن با دوستامون خیلی بهمون خوش گذشت، ولی واقعا از اون طرف هم کوفتمون شد به خاطر اون همه زحمت بیهوده.

--

چند وقتیه من بعد از نماز صبح اصلا خوابم نمی بره. اما این قدر جمعه خودمونو خسته کرده بودیم که من امروز بعد از نماز که خوابیدم هیچ، وقتی بیدار شدم بیست دقیقه به ده بود! من به عمرم این قدر نخوابیده بودم فک کنم!!

تازه ظهر هم دوباره نزدیک دو ساعت حداقل خوابیدم از خستگی. الانم که ساعت یازده شبه، دوباره خوابم میاد. انگار که من اصلا امروز نخوابیده بودم.

 

[ ۱۳٩٥/٢/٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب