یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز همسر باید می رفت یه شهر دیگه پیش دکترش که عملش کرده بود. ظاهرا تا مدتی باید ماهی یه بار بره چک بشه. اما خب از ماه دیگه گفته نمی خواد بیای پیش من، همون شهر خودتون می تونی بری پیش یه دکتر. فقط برای اینکه همسر باید همیشه تحت مراقبت باشه تا دوباره پولیپش برنگرده. وگرنه چک های بعد از عملش دیگه تموم شده.

بنابراین، صبحی من باید می رفتم یه جا برای یه کار اداری و همسر باید می رفت شهر بغلی. همسر بلیتش ساعت 12:15 اینا بود، منم باید تا ساعت 12 یه چیزی رو می رسوندم به یه اداره ای. اما منتظر بودم که برام یه چیزی رو ایمیل کنه یه بنده خدایی، اونو بذارم جزء مدارک و ببرم تحویل بدم. برام خیلی ضروری بود که حتما همون دیروز کارم انجام بشه.

از طرفی اونی که باید برام چیزی رو ایمیل می کرد، همیشه ایمیل هامو سریع جواب میده و دیگه روم نمیشد بهش بگم من اینو تا ساعت 12 می خوام. گفتم ان شاءالله که خودش به موقع برام می فرسته (البته اون که ساعت کاری اداره رو نمی دونست که بدونه من تا 12 لازم دارم). خلاصه، ساعت 11:40 برام فرستاد. سریع همسر پرینت گرفت و من تا موقع لباس پوشیدم و مدارکو گذاشتم تو پوشه و رفتم.

کلا از خونه مون تا اون اداره حدود ده دقیقه بیشتر راه نبود. تا من پرینت گرفتم و جمع کردم و رفتم، ساعت حدود شیش هفت دقیقه به 12 رسیدم.

سریع یه نوبت گرفتم و نشستم. خب طبیعتا جز من کسی اونجا نبود! سریع هم شماره ام اعلام شد و رفتم تو. اما اتاق همیشگی نبود. همیشه دو تا اتاق دیگه مسئول کاری هستن که من براش شماره گرفتم (تو دستگاه برای هر کاری یه دکمه ی جدایی رو باید می زدی). ولی خب دیگه، به هر حال امروز قرار بود این شخص جوابگو باشه.

رفتم تو. مدارکمو گذاشتم رو میز و گفتم برای فلان کار اومدم. نگاه کرد گفت گواهی بیمه نیاوردی. گفتم آخ! یادم رفته. تو خونه است. اونا رو از من گرفت، گفت اونو فردا صبح بیار. منم اومدم خونه.

وقتی رسیدم خونه دو دقیقه به 12 بود و دیگه فرصتی نبود که بخوام گواهی بیمه رو برگردونم، ببرم واسه خانومه. ما تمام تلاشمونو کردیم که کارمون امروز راه بیفته، ولی نشد.

وقتی اومدم، همسر رفته بود. بهش زنگ زدم گفتم رفتی؟ سوار شدی؟ راه افتادی؟ گفت آره. نشستم تو خونه، داشتم کارامو می کردم که یهو چشمم افتاد به کیف پول همسر که رو میز بود!! ساعت 2 اینا بود تقریبا. 2 دیگه همسر باید می رسید. سریع گوشی رو ورداشتم و به همسر زنگ زدم، هنوز هیچی نگفته بودم، گفت کیف پول من خونه است؟! گفتم بله! جا گذاشتی.

اینجا بلیت اتوبوس یا قطارو ما همیشه یا پرینت می گیریم، یا همون رو گوشی می بریم. این بود که همسر اصلا کیف پولش لازمش نشده بود. اما اونجا که رسیده بود باید بلیت قطار می خرید که بره تا محل دکترش و اون بلیتو دیگه براش پول لازم داشت.

سریع رفتم تو سایت قطارها، بلکه بشه بلیت رو آنلاین خرید. ولی نمی شد. بلیت های فاصله ی خیلی نزدیکو نمیشه از سایت قطار آلمان خرید. رفتم تو سایت اتوبوس های داخل همون شهر، اونا هم آپشن هایی برای خرید آنلاین دارن. من و همسر هر دومون داشتیم امتحان می کردیم. یه گزینه داشت که می خواین ثبت نام کنین یا بدون ثبت نام ادامه بدین؟ من زدم می خوام ثبت نام کنم. همه چی داشت خوب جلو می رفت. اما اون جایی که ازم اطلاعات کارت اعتباری رو خواست، دیگه من جلو نرفتم. چون اگه می رفتم و بلیت می خریدم، اون بلیت رو گوشی من بود و من نمی تونستم اونو بدم به همسر. واسه همین، همسر خودش باید می رفت.

به همسر زنگ زدم، اتفاقا اون زده بود بدون ثبت نام برو جلو و الان سیستم بهش اجازه نمی داد برگرده از اول!

همسر هم دیرش شده بود و هر دومون هل شده بودیم. هر کار کردیم نشد. آخرش همسر رفته بود یه (حالا فرض کنین فروشگاه) ایرانی و قضیه رو گفته بود. اونا هم با کلی شک و تردید که مبادا طرف پناهنده باشه و الکی بگه و پولشونو پس نیاره و این حرفا، بهش پول قرض داده بودن. حالا کل پول 5 یورو نبود. همسر هم با اون پول بلیت خریده بود و رفته بود مطب دکتر به این هوا که دوستمون امروز اونجاست و می تونه از اون پول بگیره و هم پول اون ایرانی ها رو بده، هم برگرده خونه.

از قضا دوست ما دیروز مرخصی گرفته بود! اما خود دکتر که کلینیک مال اونه، یه دکتر ایرانیه. ظاهرا دکتر خیلی مهربونی هم هست. بعد که کارش تموم شده بود، به دکتره گفته بود من کیف پولمو جا گذاشتم. دکتره هم گفته بود اصلا اشکالی نداره و همسر از دکتره پول گرفته بود که باز بره پول اون ایرانی ها رو بده نیشخند. حالا چه بساطی شده بود! فک کن آدم بره دکتر، به جای اینکه پول بده، تازه یه پولی هم از دکتر بگیره چشمک.

موقع برگشتن، تو ایستگاه قطار دوستمونو دیده بود! همون که امروز مرخصی بود. گفته بود دارم میرم کتابخونه. یه امتحانی داره چند وقت دیگه. واسه همین مرخصی گرفته بود. دیگه همسر به اون قضیه رو گفته بود. ازش پول گرفته بود و پول دکتر رو هم داده بود به دوستمون که بهش پس بده. رفته بود یه بسته شکلات هم خریده بود و با پولی که قرض گرفته بود داده بود به اون مغازه ایرانی.

به این ترتیب ماجرا ختم به خیر شد لبخند.

حالا نکته ی جالب اینکه همسر اومده تو قطار که نشسته، شروع کرده به ور رفتن با اون اپلیکیشن خرید بلیت و از قضا بلیت خریده شده!! بلیته هم اتفاقا یه بلیت یه روزه بود که کلا پولمونو هدر داد. چون اتفاقا تو اون شهر مدل بلیت یه روزه این طوریه که مال همون روزیه که می خری.

تو شهر خودمون این طوری نیست. شما بلتی یه روزه می خرین. هر روزی که بزنین تو دستگاه، همون روز می تونین استفاده کنین. اما تو شهر بغلیمون، بلیت همون روزی که صادر میشه باید استفاده بشه!

به این ترتیب ما کلی منت این و اونو کشیدیم و آخرش هم زمانی که دیگه به دردمون نمی خورد، بلیتو خریدیم!

--

هر دفعه که می خواین گواهی بیمه بگیریم، هلک و هلک می ریم از نمایندگی بیمه مون می گیریم. برای همه چی هم این گواهی بیمه لازمه. حالا بعد از این همه سال که ما رفتیم از دفتر بیمه مون این گواهی رو گرفتیم، طرف به همسر گفته البته می تونین از سایتمون هم دانلود کنین ها خنثی. خب برادر من اینو همون سه سال پیش می گفتی!!

 

[ ۱۳٩٥/٢/۸ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب