یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزها همه اش منتظرم یه سری اتفاقات به اتمام برسن تا بیام براتون راجع بهشون بنویسم ولی خب هنوز تموم نشدن!

حالا فعلا همین اتفاقات روزمره رو می نویسم تا بعدها هر وقت اون سری اتفاقات کامل شدن، بیام اونا رو هم بنویسم.

نمی دونم باید بگم این هفته یا هفته ی پیش (!)، به هر حال یکشنبه، خونه ی دوستامون دعوت بودیم به صرف جلسه ی قرآن.

قرار اول قرار بود ساعت 2 باشه. بعد یه سری از بچه ها گفتن ما به 2 نمی رسیم، شد چهار. همین دوستامون که گفتن نمی تونن 2 بیان، قرار بود دنبال ما هم بیان. آخه جلسه قرآن تو شهر بغلی بود.

با ما قرارشونو گذاشتن ساعتای دو دو و نیم که به ساعت 4 مهمونی برسیم. ساعت نزدیکای دو بود و همسر کاملا آماده شده بود و لباس پوشیده بود که بیان. منم می خواستم نماز بخونم، گفت زود بخون که الان میان. ولی خب من خیالم راحت بود که حتما با تاخیر میان نیشخند. واسه همین با خیال راحت نمازمو خوندم. هنوز نمازم تموم نشده بود که همسر گفت پیام دادن گفتن ما دیرتر میایم.

تا اومدن ساعت سه و ربع بود و عمرا ما تا 4 می رسیدیم خونه بچه ها! مگه پرواز می کردیم دیگه! خب من و همسر هم اصولا از این جور چیزا خیلی ناراحت و عصبانی میشیم. قبول دارم که هزار تا مشکل داشتن. مهمون داشتن و قرار بود مهمونشونو بیارن بذارن شهر ما و بعد بیان دنبال ما. اما خب بالاخره آدم می دونه که مهمون داره. مهمونش که از زمین سبز نشده. دو روزه خونه شونه، می تونن توجیهش کنن که ما اون روز یه کمی زودتر ناهار می خوریم و راه می افتیم. ولی خب به هر حال خیلی دیر اومدن.

حالا شما فک کنین یه جلسه ای که 12 13 نفر آدم هستن توش، همه منتظرن که شما چهار نفر برین، شمام یه یه ساعت و نیمی دیر می رسین خنثی. به نظر من که واقعا خیلی بد بود.

وقتی رفتیم عذرخواهی کردیم، گرچه به نظر خود من اصلا قابل پذیرش نبود! بچه ها گفتن اونقدری که شما فکر می کنین بد نبوده ها. ما همه اش که منتظر شما نبودیم، تا موقع غذا خوردیم.

صاحبخونه سوسیس و یه کمی پوره ی سیب زمینی گذاشته بود روی میز. گفتن شما هم بخورین تا جلسه رو شروع کنیم. ما هم رفتیم نشستیم یه چیزای خوردیم. هنوز خورده و نخورده جلسه رو شروع کردیم. به نظر من که جلسه مون خیلی مزخرف شد. آخه نه ما از غذا خوردنمون چیزی فهمیدیم، نه اونا از قرآن خوندنشون!

ضمن اینکه مادر و خواهر خانوم خونه (همون عروس خانوم آلمانی چشمک) هم مهمون صاحبخونه بودن و ساعت یه ربع به هفت اینا می خواستن برن. چون قطارشون می رفت.  این شد که عملا جلسه تقریبا یه ساعت بیشتر نبود که اونم پنج شیش آیه بیشتر نشد. اونم تازه با بحث های چرت و پرت و بی ربط!!

فک کنم انقد بد گفتم از این جلسه قرآن که الان می گین چقد غر زدی چشمک. ولی واقعا به نظرم بد بود. آخه وقت همه تلف شد. من واقعا نمی دونم چرا خیلی ها از قانون فرارین. هرچی میگی بیایم واسه گروه قانون تعیین کنیم اکثرا موافقت نمی کنن! فک می کنن هر جا قانون داشته باشه پادگانه!

به هر حال که یکشنبه مون اون طوری گذشت.

--

دیروز هم که مبعث بود اتفاقا تعطیل بودیم. مثل اینکه روز عروج حضرت عیسی هم بود. واسه همین دوباره بچه ها قرار گذاشتن واسه بیرون رفتن.

یکی از بچه ها که تازه بچه اش به دنیا اومده، در واقع دعوتمون کرد به صرف کباب کردن. من راستش اصلا حوصله شو نداشتم که برم. همسر هم همین طور. دلیل اصلیش هم همون بی برنامگی و از قبل نگفتن و یهویی بودنش بود. اما خب چون دقیقا به خاطر من انداخته بودن پنج شنبه، دیگه نمیشد بگیم نمیایم.

حالا دلیل اینکه چرا به خاطر من انداخته بودن پنج شنبه رو بعدا میام میگم (اینم مربوط به همون سری اتفاقاته!). حالا از چهارشنبه همین دوستمون که دعوت کرده بود - و ما می دونستیم اصولا قانون مانون براش مهم نیست- شروع کرده بود تو گروه پیام دادن که بچه ها هر کس لیوان داره بیاره، من لیوان یادم رفته. بچه ها هر کس نوشیدنی داره بیاره، بچه ها هر کس نون داره بیاره که کم نیاد! بچه کسی منقل داره؟

خلاصه، عملا همه ی دوستان باید همکاری میکردن تا ایشون ما رو دعوت کنن!

من نمی دونم چه جوریه که همه ی دوستامون ماشین دارن به جز ما. اون وقت هیچ کس منقل نداره به جز ما!! همیشه بردن منقل واسه ما دردسریه. از اونجایی که هیچ کس دیگه ای هم نداره، مجبوریم ما همیشه ببریم. همیشه هم بیچاره همسر منقلو رو دوچرخه میاره. بماند که تمیز کردن منقل هم همیشه خودش دردسریه که بازم همسر متقبل میشه و براش حدود یه ساعتی وقت میذاره تو خونه.

خلاصه، این دفعه همسر گفت ما دو تا منقل داریم. اما نهایتا یکیشو می تونیم بیاریم. یکی از دوستامون هم گفت پس ما میایم دنبالتون. ما هم گفتیم باشه. این وسط یه نفر دیگه هم - که اولین بار بود تو مراسم کباب کردن با ما می اومد البته- اعلام کرد که یه منقل کوچیک داره و میاره. به این ترتیب ما گفتیم پس ما همون یه دونه رو خودمون میاریم دیگه. ولی با این وجود دوستمون گفت من بازم میام دنبالتون. ما هم از خدا خواسته قبول کردیم لبخند.

اما در مورد بردن بقیه ی چیزها دیگه ما نه جوابی دادیم تو گروه، نه همکاری خاصی کردیم. فقط هرچی تو خونه داشتیم بردیم دیگه، از ظرف یه بار مصرف و فلاسک نیم لیتری آب جوشمون و یه بطری آب و چایی و از این جور چیزا. اما نرفتیم تو گروه اعلام کنیم که یه طوری نشه که کلا حساب کنن که فلان چیزو ما برای ده نفر می تونیم بیاریم.

مخصوصا که پنج شنبه هم تعطیل رسمی بود و مغازه ها تعطیل و عملا هیچ کس چاره ای جز آوردن چیزایی که تو خونه داشت نداشت. خرید و این چیزا که نمی شد رفت.

قرارمون ساعت 12:30 بود، تو محل همیشگیمون. قرار شد این دوست ما ساعت 12:15 بیاد دنبال ما. ما هم همون ساعت رفتیم جلوی در وایستادیم. یه ده دقیقه بعدش زنگ زد گفت من تا سه دقیقه دیگه می رسم. ما هم همچنان وایستادیم تا بیاد نیشخند.

اومد دیدیم بدجوری تیپ ورزشی زده. گف من همه ی وسایل بازی رو هم آوردم، هم توپ فوتبالف هم بسکتبال، هم بدمینتون. بریم بازی کنیم. همسر هم گفت پس من برم لباسامو عوض کنم و لباس ورزشی و کفش ورزشی بپوشم. بهشون گفتم حالا بازی هم نمی کنین ها! گفتن نه، این دفعه بازی می کنیم.

از خونه ی ما تازه رفتیم دنبال یه سری دیگه از بچه ها (در واقع دعوت کننده)، اونا رو سوار کردیم و رفتیم محل قرار. طبیعتا مثل همیشه جای پارک نبود و باید یه چند صدمتری اون ورتر ماشینو پارک می کردیم! تا ما پیاده رفتیم تا محل قرار، یه زوج از دوستامون (همینا که تازه اومدن شهر ما) نیم ساعتی معطل شده بودن طفلکی ها.

واقعا نمیدونیم چیکار کنیم. خودمون بریم، بردن این گریل و این چیزا برامون سخته، ولی سر وقت می رسیم. با دوستامون بریم، کارمون راحت میشه، اما خب هی حرص می خوریم که دیر شد!

به هر حال، رفتیم نشستیم و یه کمی تخمه شکستیم تا یه گروه دیگه از بچه ها (اون یکی منقل داران) هم رسیدن. یکی از بچه ها هم که از اول گفته بود من 2 به بعد میتونم بیام.

کم کم آقایون رفتن بساط منقل و کباب کردنو آماده کنن. گفتم خب هر وقت خواستین چیزی سیخ بکشین، بدین ما که نشستیم سیخ می کشیم. گفتن نه، آقایون خودشون همه ی کارا رو می کنن. ما هم گفتیم باشه. واقعیتش اینه که می دونستم وقتی میگن آقایون، منظور همسره! همین طور هم شده بود. هیچ کس به جز همسر سیخ نزده بود!

بعدا که گفت خیلی دلم براش سوخت. خب لااقل نصفشو میذاشتن من خودم که سیخ می کشیدم. حالا اونا نمی خواستن به همسر کمک کنن، من خودم که حاضر بودم.

به هر حال اینم گذشت. ما خانوما نشسته بودیم و منتظر که آقایون بیان که دیدیم یه بشقاب با یه نون توش و چند سیخ بال کباب شده برامون آوردن که فعلا بخوریم. گفتیم خب همه با هم می خوریم. گفتن نه، حالا اینو بخورین. آقایون هم همونجا می خورن. ما هم نفری یه دونه خوردیم. تو این فاصله یه سری دیگه از دوستامون هم اومده بودن. ساعت هم تقریبا دو بود!

یه چند دقیقه بعدش یه سری دیگه برامون جوجه آوردن و گفتن کلا قرار شده شما اینجا بخورین و آقایون هم همون سر منقل! می دونستم که همسر اصلا این مدل خوردنو دوست نداره. ولی خب تو بد جمعی افتاده بود. گفتم خب بیاین با هم سفره بندازیم بخوریم، دور هم باشیم. گفتن نه، ما همونجا می خوریم. سایر خانم ها هم که مخالفتی نداشتن. دیگه من نمی تونستم اصرار کنم.

بعد از اینکه یکی دو سری جوجه آوردن و خوردیم، چند تا سیخ گوشت کباب شده آوردن. همه متفق القول بودیم که گوشت ها نپخته. اوناییش که میشد و بیشتر پخته بود رو خوردیم و بقیه رو گذاشتیم. سری بعد که اومدن گفتیم اینا نپخته، بی زحمت بپزین، دوباره بیارین. اون سیخا رو بردن، وقتی برگردوندن تبدیل به جوجه شده بودن نیشخند.

یه بار دیگه هم که سیخا رو برگردوندیم، کلا دیگه برنگشتن! خلاصه که تا آخرش من فکر می کنم خانوما همه شون هنوز جا داشتن، ولی خب اونایی که بود نپخته بود. حتی جوجه ها هم توشون قرمز بود. دیگه گوشتا که جای خود دارد.

آخه بنده خدا رفته بود گوشت خورشتی خریده بود که مکعبیه. همونا رو آورده بود. در حالی که گوشتی که برای کباب کردنه، باید نازک باشه.

آقایون هم که نوشابه رو برداشتن بردن برای خودشون. ما نوشیدنی نداشتیم، با شربت آبلیمو خوردیم جوجه ها رو !! بعد که خوردیم و تموم شد، تو یکی از کیسه ها، یکی از بچه ها آب پرتقال کشف کرد نیشخند ولی خب دیگه نوشداری بعد از مرگ سهراب بود! با این وجود ما همین نوشدارو رو هم خوردیم چشمک.

ساعت سه بود که یکی از آقایون هزار بار به گوشی یکی دیگه زنگ زد. اما بچه ها توجهی نمی کردن، آخه گوشی مال اونا نبود که ببینن کی زنگ می زنه. آخرش گفتیم بابا نگاه کنین ببینین کیه خب؟ دیدیم همونه که گفته بود من ساعت 2 میتونم بیام. بعد از اینکه چهار پنج بار زنگ زده بود، دیگه وقتی دیدیم کیه، گفتم بذار ببرم گوشیو بدم به صاحبش که طرفو راهنمایی کنه. حتما نیم ساعته داره دنبال ما می گرده. هنوز تو راه بودم که دیدم اون ور بچه ها رو دیده و داره سلام و احوال پرسی می کنه باهاشون. منم دیگه برگشتم به مقر فرماندهی که چه عرض کنم، فرمانبرداری خانوما!

بعد از ناهار دیگه آقایون اومدن و دور هم بودیم بالاخره. بعد از ناهارش خیلی خوش گذشت لبخند. بچه ها هندونه آورده بودن، عاااااالی بود (جای شما خالی). اولین هندونه ی امسال بود که می خوردیم. برای اولین بار هم بازی کردیم. اول یکی دو نفرو باهاشون مسابقه ی بیست سوالی گذاشتیم که توش کلی جرزنی بود! بعدش مسابقه پانتومیم گذاشتیم که گروه ما هر دو بار مسابقه رو برد. گروه مقابل هم هر دو بار مسابقه شو باخت. این وسط ما این قدر سر و صدا کردیم که دو تا از بچه ها پا شدن رفتن خنده. یه نیم ساعت بعد برگشتن. رفته بودن یه دوری زده بودن. حالا فک کن هر دوشون هم تو گروه ما بودن. ما حتی نفهمیدیم رفتن!! اینقدر حضور فعال داشتن یعنی تو مسابقه. وقتی مسابقه تموم شد گفتیم اینا کجان راستی؟نیشخند.

حالا جالبه، برگشتن میگن اینجا خیلی سر و صداست، اون ور تر خیلی جای آروم تر و ساکت تریه. پاشیم بریم اونجا بشینیم خنده. عامل سر و صدا خود ما بودیم خب. کجا بریم که سر و صدا نباشه؟!! البته خداییش سر و صدای ما به نسبت سایرین که با خودشون ضبط میارن (این کارو تو آلمان زیاد می کنن) و کلا آهنگای تند و رپ میذارن چیزی نبود. اما خب در نوع خودش سر و صدا بود دیگه چشمک.

فک می کنم یکی دو ساعت آخرش خیلی خوش گذشت. ورزش مرزش هم که معلومه دیگه نکردن. انتظار داشتین بکنن؟سوال خب قبل از کباب کردن که می خواستن بساط کبابو آماده کنن. بعدش که میگفتن خیلی خوردیم نیشخند.

دوستامون دوباره ما رو رسوندن خونه. تو راه دوستمون داشت می گفت حیف شد ورزش نکردیم. من که الان برم خونه، میرم نزدیک خونه مون یه جا هست یا میدوم یا یه کاری می کنم دیگه. هنوز که دیر نشده (ساعت 6.5 اینا بود). همسر گفت پس اگه خواستی بری به منم زنگ بزن بیام. خب معلومه که زنگ نزد. فک کردین قرار بود زنگ بزنه و برن ورزش؟ نیشخند

--

خلاصه، اینم از مبعث ما دیگه. کل ایرانی های شهرمون هم فک کنم تو همون ناحیه ی کباب کردن بودن خنثی.

--

پی نوشت: اگه چیزی می نویسم، به هیچ وجه جنبه ی شکایت و ناله و غرغر و این چیزا نداره. صرفا از باب گفتن تفاوت های ما و دوستامونه و چیزایی که برای ما مهمه ولی برای اونا نه. همین.

[ ۱۳٩٥/٢/۱٧ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب