یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

داشتم تو یوتیوب قرآن گوش میدادم که به یه ویدیوی جالب برخوردم. البته شاید برای خیلی ها فیلتر باشه، ولی خب اگه خواستین، لینکش اینه. حالا لینکه خیلی مهم نیست، مهم چیزیه که توشه. یه اتوبوسه که داره یه جایی میره. طبق چیزی که زیر ویدیو نوشته، همه ی اتوبوس حافظای قرآنن. سه چهار نفر تو اتوبوس هستن که دارن با هم قرآن می خونن. ولی خوندنشون جالبه. یکیشون با صوت یک یا دو سه آیه رو می خونه. نفر بعدی ادامه اش رو می خونه. لزوما هم دستگاهایی که می خونن یکسان نیست. یعنی ادامه ی صوت همو نمی خونن. اما در کل من این همکاری رو که قرآنو به حالت مشاعره با هم دیگه می خوندن و دوربین هی از یکی به روی اون یکی منتقل میشد رو خیلی دوست داشتم.

منو یاد یه اردویی انداخت که وقتی خیلی بچه بودیم رفتیم. کلاس سوم دبستانو تموم کرده بودم، می خواستم برم چهارم که یه اردویی برگزار شد به اسم اردوی بهداشتیارها. اردو استانی بود. یعنی از همه ی شهرها باید می رفتیم مرکز استان. البته در واقع یه جایی نزدیک مرکز استان بود. توی یه اردوگاه که اصولا اردوگاها هم تو حاشیه ی شهرن دیگه.

خلاصه، فکر می کنم بهترین تجربه ی من از اردوهای بچگیم، همون اردو بود.

از اونجایی که قرار بود از هر شهر مثلا بیست نفر کلا برن اردو، قاعدتا از هر مدرسه ای یکی دو نفر بیشتر نمی تونستن برن نهایتا. از مدرسه ی ما هم یه نفر باید می رفت که اونم من بودم. البته یکی دیگه قرار بود بره که نمی تونست، منو فرستادن.

خب طبیعتا منم بچه بودم و هشت ساله و از اینکه بخوام چند روز کلا از خانواده ام دور باشم، اونم برای رفتن به جایی که حتی یه نفر دیگه رو نمی شناسم، خیلی سخت بود. مطمئنا برای همه ی بچه ها خیلی سخت بود.

روز موعود مامان و بابام منو بردن جلوی آموزش پرورش، همون جایی که قرار قبلی گذاشته شده بود برای همه. اونجا یه عالمه بچه بودن، همه مون هم با مقنعه های سفید چشمک. یه عالمه هم پسر بودن. اول که بابای من خیلی اصرار داشت مطمئن بشه که ماشین ما از پسرها جداست. در غیر این صورت نمی خواد من برم. منم خدا خدا می کردم اتوبوسامون جدا باشه که خدا رو شکر بود.

همه ی بچه های اردو یه دست بودن. همه تمیز، همه یه جورایی همکار. یه مربی هم داشتیم همراهمون. از شهر ما تا مرکز استان بیشتر از سه ساعت راه بود. از لحظه ای که راه افتادیم، تا لحظه ای که رسیدیم مرکز استان، مربیمون برامون شعر خوند و دست زدیم و چیزی یاد گرفتیم. یه دفتر داشت پر از شعر. همه هم شعرهای مرتبط و مربوط به مسواک زدن و با دندون پسته نشکستن و این چیزا. یه توپ دارم قلقلیه نمی خوندیم.

خودش می گفت تا برسیم اینا رو باید حفظ بشین. ما باور نمی کردیم حفظ بشیم اون همه شعرو. ولی این قدر با هم خوندیم که حفظ شدیم. این قدر بچه ها به همدیگه کمک کردن و ایرادای همو گرفتن تو متن و آهنگ و این چیزا که همه همه ی شعرها رو حفظ شدن.

یه سری جمله ی عربی هم بهمون یاد داد. مثلا می گفت وقتی حاج آقا بعد از نماز بهتون گفت تقبل الله، جواب بدین منّا و منکم ان شاءالله. یا مثلا وقتی گفت خسته نباشید، جواب بدین نصر من الله و فتح قریب و بشرالصابرین.

خلاصه، رسیدیم مرکز استان خسته و کوفته. تو ماشین هم که نخوابیده بودیم. وقتی رسیدیم، طبق معمول همه ی اردوها، فرصت زیادی برای استراحت نداشتیم. ما رو بردن تو غرفه هامون (دقیقا شکل غرفه ی کتاب نمایشگاها بود! یه جایی که سه طرفش دیوار داشت و یه ورش باز بود! پرده می زدیم نیشخند) و گفتن مثلا نیم ساعت دیگه آماده باشین که بریم مثلا فلان جا دور بزنیم.

قبل از اینکه برسیم، مربیمون بهمون گفت بچه ها از فلان شهر تعداد کمی بچه میان، واسه همین من مربی اون شهر هم هستم. بدونین که من همه اش پیش شما نیستم. بچه ها هم بدون هیچ گونه حسادت و این حرفا، با کمال میل قبول کردن.

گفتم که وقتی رسیدیم خیلی خسته بودیم. ولی خستگی دلیل نمیشد مجاز باشیم نامرتب باشیم. مربیمون گفت خب هر کس هرچی می خواد از تو ساکش برداره. بعد همه ی ساک ها رو جمع کردیم وسط اتاق. گفت کی ملافه* داره؟ خیلی ها داشتن. یه ملافه می خواست که سفید باشه. خلاصه، یه دونه پیدا شد. اونو کشید روی همه ی ساک ها و در واقع ساک هامون مثل میز شد برامون. فقط این طوری مجبور بودیم خیلی با هم همکاری کنیم. چون اگه کسی می خواست از ساکش که اون وسطا بود چیزی برداره، کار سخت بود و باید دوباره همه ی میزو مرتب می کردیم. اما خب نتیجه اش چیز قشنگ و تر و تمیزی بود لبخند.

خلاصه، یه نیم ساعت بعدش یا شایدم بیشتر ما رو بردن که یه دور تو اردوگاه - که خیلی هم بزرگ بود- بزنیم. موقع دور زدن من واقعا به تمیزی محیط خیلی توجه می کردم و مطمئنا بقیه هم همین طور بودن. تو تمام اون مدت، بین اون همه آدم (شما فک کنین از هر شهر یه اتوبوس آدم آورده بودن!) هیچ کس آشغال نمی ریخت. منی که همیشه از آشغال ریختن بچه ها تو مدرسه، زیر میزا و توی حیاط کلی حرص می خوردم، الان انگاری تو بهشت بودم. حتی دیدم که کسی آشغالی رو که روی زمین افتاده بود - که شاید یه تیکه کاغذ یا دستمالی چیزی بود- برداشت (بدون اینکه اون آشغال مال خودش باشه. یعنی چیزی که احتمالا از جیب کسی افتاده بود) و انداخت تو سطل آشغال.

من اون موقع ها تو ماشین حالم بد میشد، واسه همین قرص می خوردم. قرص منم از تو جیبم افتاده بود. یه لحظه دست کردم تو جیبم، دیدم نیست. هنوز اومدم بگردم دنبال قرصم، متوجه شدم افتاده و یکی از بچه ها برداشته که احتمالا بده به مربی. واقعا بچه ها بی نهایت به تمیزی محیط توجه می کردن و این باعث میشد محیط به اون قشنگی، با اون چمن های سرسبز، بعد از هر بار ناهار و شام و عصرانه خوردن ما تبدیل به زباله دونی نشه لبخند.

این محلی که ما توش بودیم، صبح ها بی نهایت سرد میشد. آبش هم که این قدر سرد بود که نگو. صبح ها واقعا وضو گرفتن عذاب عظمایی بود. ولی خب هرچی هم می رفتی زیر پتو، بازم بچه ها صدات می کردن و منتظرت می موندن تا با هم برین وضو بگیرین. واسه همین هیچ کس واسه نماز خواب نمی موند. اتفاقا اون یکی دو نفری هم که این قدر مقاوت می کردن که بقیه ی بچه ها از ترس قضا شدن نمازشون می رفتن دیگه، بعدا ناراحت میشد که بیدار نشدن. ما قدیمی ها مثل بچه های الان نبودیم که چشمک.

یادمه یه بار بعد از نماز حاج آقا گفت تقبل الله، بچه ها جواب دادن نصر من الله و فتح قریب خنده. آخه معنیشو که نمی دونستن طفلکی ها. همین طوری بهمون گفته بودن اینا رو حفظ کنین.

موقع ناهار خوردن که می شد، نفری یه دونه ژتون بهمون می دادن، دستمون می گرفتیم می رفتیم تو صف. حتی یه بار نشد یه نفر بخواد جا بزنه خودشو بین اون همه آدم که چند صد نفر بودن. موقع ناهار مدام پیج می کردن بچه ها ماستاتونون حتما بخورین. نمی دونم به دلایل اینکه اگه احیانا مسموم بشین، ماست مفیده براش یا همچین چیزی. همه ی بچه ها به همدیگه اصرار می کردن که حتما ماستشونو بخورن. انگار همه بر اعمال همه ناظر بودن. اما ناظرای خوب و مهربون لبخند. انگار همه برای همه نگران بودن که مبادا برای کسی اتفاق بدی بیفته. سلامتی همه برای همه مهم بود.

یادمه یه بار خیلی منتظر ناهار شدیم چون تعداد زیاد بود. این قدر زیاد بودیم که یه عده مون مجبور بودیم صبر کنیم تا غذا پخته بشه! نمی دونم کم اومده بود، یا مشکل خاصی پیش اومده بود. به هر حال بیشتر از یه ساعت ما منتظر شدیم. تو این مدت مسئول اونجا که فامیلی آقای ارجمندی بود (خودش تلفظ می کرد ارجُمندی) هی بهمون شعار می گفت، می گفت بچه ها شعار بدین فلان. ما هم بچه بودیم دیگه، شعار می دادیم و وقتمون می گذشت. شعارها هم مرگ بر آمریکا نبود. تو همون حوزه های فرهنگی بود.

این وسط مربی ما برگشت گفت بچه ها شعار بدین : آقای ارجُمندی! شعار ندین/ناهار بدین خنده. دیگه فک کنم یه ده دقیقه بعد از این شعار، بالاخره غذا آماده شد و ما دلی از عزا درآوردیم.

تمام دو سه روزی که اونجا بودیم، برای من عیییین خوشبختی و خوشحالی بود. فک کنم اگه بگم یکی از بهترین خاطرات عمرمه، اصلا اغراق نکردم. من این درجه از یکدستی و همکاری رو  دیگه هرگز هیچ جا ندیدم. ولی همون یه بار هم این قدر خاطره اش قشنگ بود که برای همیشه تو ذهنم موندگار شد لبخند.

--

* املای درستش ملحفه است ها. تو دیکته تون غلط ننویسین چشمک.

[ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب