یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، خیلی وقته که نیومدم چیزی بنویسم. این مدت خیلی درگیری داشتیم. درگیر جا به جایی به یه شهر دیگه، پیدا کردن خونه، عوض کردن ویزا، امضا کردن قرارداد و اووووه یه عالمه کار دیگه.

خیلی وقت پیش داشتم دنبال کارآموزی می گشتم. کارآموزی تو آلمان خیلی مهمه. اگه بعدا یه روزی بخواین اینجا کار کنین و کارآموزی نرفته بودین، خیلی شانس کار پیدا کردنتون کم میشه. کارآموزی رو کسی نه تنها مثل ایران دودر نمی کنه، بلکه خیلی ها بیشتر از یه کارآموزی هم انجام میدن. کارآموزی هم ممکنه طولانی باشه و مثلا شیش ماه باشه. اما براشون مهم نیست. یعنی بچه های لیسانس ترجیح میدن لیسانسشون به جای سه سال (تو آلمان لیسانس سه ساله)، چهار ساله یا چهار و نیم ساله تموم بشه، اما یکی دو تا کارآموزی انجام بدن. تو دوره ی ارشد هم همین طوره.

تو دکترا کمتر بچه ها میرن کارآموزی. اما برای ما که خارجی هستیم خیلی مهمه که کارآموزی بریم. چون ما هیچ تجربه ای از کار کردن تو آلمان نداریم و خیلی شرکت ها براشون مهمه که شما حتما تو آلمان کار کرده باشین. سابقه ی کاری تو یه کشور دیگه چندان کمکتون نمی کنه.

حالا به هر حال منم تا مدت های مدیدی اصلا دنبال کارآموزی نبودن. حتی استادم بهم گفت ببین دختر معمولی حتما یه کارآموزی برو. خوبه برات. اما من اون موقع نمی تونستم. شرایط زندگیم طوری نبود که بتونم برم یه جای دیگه.

حالا بعد از عمری، سر پیری و معرکه گیری، دم تموم شدن تزم، به فکر این افتاده بودم که برم کارآموزی نیشخند. واسه همین تو شرکت های آلمانی می گشتم دنبال کارآموزی. حالا سر فرصت میام یه بار هم راجع به گشتن دنبال پوزیشن براتون توضیح میدم. به هر حال، نمی دونم چطوری و بر چه اساسی سر از یه شرکت مارکتینگ در آوردم!! یه پوزیشن کارآموزی اعلام کرده بود. اونم به آلمانی، اونم تو زمینه ی مارکتینگ. دیدم زیرش هم ریز نوشته البته ما کارآموزی تو رشته های فلان و فلان و فلان هم داریم. که همه ی اون رشته ها، مربوط به رشته ی من بودن! منم خیلی متعجب شدم که همچین چیزی داشته باشن. ولی خب گفتم حالا اپلای می کنم دیگه.

با اعتماد به نفس کامل، با اینکه شرکت کلا سایتش انگلیسی نداشت، به انگلیسی اپلای کردم. یه رزومه و کاورلتر انگلیسی هم نوشتم و فرستادم نیشخند.

فرداش طرف ایمیل زد ما خیلی از رزومه ی شما خوشمون اومده. کی می تونی قرار اسکایپی بذاری. جمعه خوبه؟ این جوابو چهارشنبه داده بود! یعنی پس فرداش می خواست قرار اسکایپی بذاره. منم گفتم خوبه. معمولش اینه که اول یه قرار اسکایپی میذارین. اگه همه چی اکی بود و مرحله ی اول رو رد کردین و به نظرشون تا حدودی شما اکی بودین براشون، دعوتتون می کنن برای مصاحبه ی حضوری.

مصاحبه ی اسکایپی رو که گذاشتن، تو پنج دقیقه اول طرف گفت رزومه ی شما خیلی خیلی به کار ما می خوره و خیلی عالیه و همه چی فیته برای کار ما. ما خیلی شوکه شدیم وقتی رزومه ی شما رو دیدیم (البته به شکل مثبت منظورش بود). علتش هم همین بود که همون طور که گفتم کار شرکت مارکتینگ بود و کسایی که اونجا اپلای می کنن، همه رشته هاشون تو همون مایه هاست. خلاصه تو همون پنج شیش دقیقه ی اول گفتن می خوایم زودتر شما رو اینجا داشته باشیم. از کی می تونی شروع کنی؟!

منم کلا تو شوک بودم از همون اول!! آخه تا الان نشده با کسی صحبت کنم تو پنج دقیقه اول با اطمینان کامل بگه ما میخوایم بیای!! حتی چنین چیزی نشنیدم. این آدما جوون بودن. مصاحبه کننده هام دو نفر بودن که یکیشون وقتی خودشو معرفی کرد گفت من 32 سالمه. اتفاقا اونجا با خودم فک کردم واقعا چقدر آدما تفاوت دارن با هم. طرف 32 سالشه، مدیرعامل یه شرکته. اون وقت من با 29 سال سن می خوام برم تو شرکتشون کارآموزی خنثی.

خلاصه که در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد دیگه.

ولی خداییش تو همین مصاحبه فهمیدم چقدر بیزینس من ها با آدمای دیگه فرق دارن! تا الان هر وقت جایی برای موضوعی مصاحبه ای داشتم به صورت اسکایپی، یه عده آدم جمع می شدن دور یه لپ تاپ، همه کله هاشون چسبیده به هم که تو دوربین بیفتن نیشخند. حتی استادای دانشگاه ها! حتی وقتی که برای دکتری اپلای کرده بودم. همون موقع سه تا استاد گروهمون اومده بودن اسکایپ، همه شون چسبیده به هم نشسته بودن که تو دید دوربین باشن!

حالا این دو تا که بیزینس من بودن، هر کدومشون تو اتاق خودشون بودن، با کت و شلوار رسمی. هر کدوم یه گوشی زده بودن. اسکایپو چند نفره کرده بودن، من قشنگ تصویر هر کدومو جدا داشتم. وقتی حرف می زدن معلوم بود کی داره حرف می زنه، چی میگه. نه اینکه یکی دور باشه از میکروفن، یکی تصویرش نصفه و نیمه باشه!

خلاصه، همون مصاحبه ی اسکایپیشون کیفیتش بهتر از مصاحبه های حضوری جاهای دیگه بود فک کنم چشمک. خداییش من خیلی لذت بردم و احساس کردم چقدر دلم می خواد با این آدمای منظم و مرتب کار کنم. همیشه فک می کردم چه کار بیخودیه این بیزینس من ها همیشه این قد سانتال مانتال لباس می پوشن. ولی الان می بینم واقعا برای جذب طرف به شدت تاثیر داره.

تا آخر همون مصاحبه حتی راجع به حقوقم هم از من پرسیدن! چقدر میخوام. این سوال معموله، اما نه تو اون سطح از مصاحبه. منم هیچ ایده ای نداشتم. بهشون گفتم فکر می کنم بهتون خبر میدم. باید پرس و جو کنم ببینم چقدر باید بگم.

اونا هم هی تاکید داشتن که هرچه زودتر خبرشو به ما بده. گفتم باشه. گفتم یعنی مصاحبه ی حضوری نداریم؟ گفت چرا، یه بار هم بیا اینجا با هم یه ناهار بریم بیرون بیشتر همو ببینیم و بشناسیم و صحبت کنیم. گفتم باشه.

یه مصاحبه ی حضوری هم گذاشتن که خودم از حرفاشون متوجه شده بودم، عملا مصاحبه ای در کار نیست و هدف همون دور هم بودن و ناهار خوردن با هم و رفتارهای بیزینس منیه دیگه! وگرنه اینا همه چی براشون اکیه. اما خب بازم آدم تا کارشو شروع نکنه که نمی تونه مطمئن باشه.

چند روز بعدش هم برای قرار حضوری رفتم. خب طبیعتا از اونجایی که اونا این قدر رسمی بودن، منم باید لباس رسمی می پوشیدم و می رفتم. باز کفش های تق تقیمو ورداشتم با خودم بردم تو شهر مذکور پوشیدم نیشخند. هوا هم یخ، بدجور. تا خود شهر رفتنش مشکلی نبود و همه چی خوب بود. اما امان از پیدا کردن ساختمون مذکور!

یه جا بود همه چیش در حال ساخت و ساز بود. از هر کس می پرسیدم ساختمون فلان، نمی دونست. آخرش زنگ زدم به همسر گفتم ببین گوگل مپ چی میگه. من زیاد شارژ نداره گوشیم. ممکنه خاموش شه. بگو چطوری باید برم. دیگه همسر راهنماییم کرد، هی گفت از کجا برم تا بالاخره تونستم ساختمون مربوطه رو پیدا کنم.

حالا بعد که رسیدم دیدم که یکی از همونایی که باهاش مصاحبه داشتم (در واقع رئیس فعلیم!) بهم تو واتس اپ پیام داده که من فلانی هستم. اگه آدرسو پیدا نمی کنی بگو تا بیام دنبالت. البته عمرا من اگه این پیامو زودتر دیده بودم بهش میگفتم بیاد دنبالم. آخه با کفش ورزشی و شلوار رسمی خنده. یا مثلا فک کن بهش می گفتم صبر کن من برم دستشویی کفشامو عوض کنم، بعد بریم تو نیشخند.

خلاصه، با هر بدبختی بود ساختمونو پیدا کردم. محل شرکت مد نظر طبقه ی دوم بود. منم رفتم تو سرویس طبقه ی اول، لباسامو عوض کردم و بعد شیک و سانتال مانتال، یه ساعتی فرصت داشتم. رفتم نشستم تو طبقه ی همکف تا زمان قرارمون برسه و برم بالا. یه جوری رفتم دم در اتاقش که راس ساعت باشه چشمک.

--

الان باید بریم بیرون، بقیه شو بعدا می نویسم. گفتنی زیاده. اگه بعدا اومدم جزئیات بیشتری راجع به هر قسمت نوشتم و همه چی تو هم تو هم شد، تعجب نکنین.

[ ۱۳٩٥/۳/۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب