یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

تا اونجا گفتم بهتون که ساختمونو پیدا کردم. رفتم بالا، قشنگ فلش داشت که باید به چه سمتی برم. رفتم، در اولو نگاه کردم، اسم یکی از همون کسایی بود که قرار بود باهاش مصاحبه داشته باشم. در دومو نگاه کردم، اونم یکی دیگه شون بود. منم همون در اولو زدم. رَن (کلا اسم هایی که تو این وبلاگ هست لزوما با اسم واقعی یکی نیست. من هی یادآوری نکنم دیگه!) درو باز کرد. دیدم در به در راه داره! از تو اتاقاشون به هم در داشت. اون یکی هم بلند شد اومد، سلام و علیک کرد. قرارمون ساعت 12 بود. گفتن خب پس کوله تو بذار بریم ناهار پایین. البته قبلش رفتم تو اتاق سوم که یه کارآموز هم اونجا بود و با اون هم آشنا شدم. البته اون دانشجوی لیسانس بود. در حد همین که اسمامونو به هم بگیم با هم آشنا شدیم. بعد گفتن بریم پایین.

منم گفتم باشه، فقط من کوله مو بذارم اینجا و گوشیمم بی زحمت بزنم به شارژ گفت اشکالی نداره. گوشیت چیه؟ گفتم نه، شارژر دارم. پریز ندارم با خودم نیشخند. دیگه گوشیمو زدم به شارژ و رفتیم پایین.

البته قبلش ازم پرسید راحت پیدا کردی؟ گفتم اصلا! دهنم صاف شد تا پیدا کردم. این چه آدرسیه که هیش کی بلد نیست؟! تازه شما تو سایت شرکت نوشتین میدون دانشگاه، در حالی که تو گوگل مپ میگه خیابون دانشگاه. منم از هر کی پرسیدم میدون دانشگاه، گفت ما چیزی به اسم میدون دانشگاه نداریم اینجا. اینجا همه اش دانشگاهه این ساختمونا. شماره ساختمونتونو هم که کسی نمی دونست کجاست. خلاصه خیلی با مشقت پیدا کردم. بنده خدا سریع سایت شرکت و گوگل مپو چک کرد، دید راست میگم. با هم فرق داره آدرسا! گفت باید درستش کنیم.

البته خودش هم گفت اینجا چون همه اش در حال ساخت و سازه، آدم اصلا فکر نمی کنه این وسط یه ساختمون هست که توش آدم هست نیشخند.

خلاصه، خواستیم بریم پایین من کیف پولمو برداشتم که فلیکس (عمدا دارم اسم میذارم برای افراد که از این به بعد هی نگم اون آقاهه که فلان، اون آقاهه که به همان!) گفت نمی خواد کیفتو برداری. مهمون مایی. اما من با این وجود برداشتم. با هم رفتیم یه ناهار خوردیم که البته نمی ذاشتن که من بخورم! آخه اون چه ناهار خوردنیه؟ طرف خودش همین طور که داری می خوره میگه خب از خودت بگو خنثی! من مجبور بودم پنج دقیقه حرف بزنم و هیچی نخورم دیگه. باز این تموم میشد، یه لقمه می خوردم، باز می گفت خب تزت راجع به چیه؟ باز من باید یه ربع حرف می زدم.

به هر حال غذامون در عرض یه ساعت و نیم تموم شد. تازه آخرش هم من همه شو نخوردم. غذام لازانیای اسفناج بود. خوشمزه بود. فک نمی کردم لازانیای گیاهی این قدر خوشمزه باشه ولی خب بود دیگه لبخند.

بعد از ناهار یه دوری تو دانشگاه زدیم و رفتیم یه مغازه ی کوچیک که رو به روی دانشگاه بود. فیلیکس رفت تو، به من گفت چیزی می خوری؟ گفتم نه، ممنون. برای خودش یه شکلات خرید و برگشتیم. البته هدف بیشتر این بود که منو با سوپری های کوچیک دور و بر که ممکنه لازم بشه خرید کوچیکی چیزی داشته باشم آشنا کنه.

بعد برگشتیم تو اتاق و صحبت های فنی شروع شد. بیشتر راجع به این توضیح میدادن که شرکتشون چیکار می کنه. پروژه چیه و من قراره چیکار کنم. حالا واقعا هم جوون و خام و بی تجربه بودن ها. آخه آخرش از من می پرسه خب به نظرت می تونی این کارو انجام بدی؟ منم گفتم بله. ولی مطمئن بودم که اونا کوچک ترین سررشته ای از این کار ندارن که بتونن منو بسنجن و تشخیص بدن که آیا من به دردشون می خورم یا نه و صرفا بر مبنای اعتماد دارن کار می کنن.

بعد از بحث های فنی که بیشتر بین من و رن بود، بحث حقوق و این حرفا مطرح شد مجددا که بیشتر فیلیکس درگیرش بود. کلا فیلیکس رئیس تره نسبت به رن چشمک. کارهای مربوط به بیزینس با فیلیکسه، کارهای فنی با رن. خلاصه از من پرسید چقدر حقوق میخوای. حقوق کارآموزی خیلی بالا نیست معمولا. منم گفتم حالا من دست بالا رو می گیرم، بالاخره رو یه قیمتی توافق می کنیم دیگه. گفتم میخوام بعد از مالیات فلان قدر برام بمونه. بلافاصله گفت باشه خنثی. فهمیدم ای دل غافل! چه عدد پاینی گفتم. البته اون حقوقی که من گفتم برای یه کارآموزی بسیار بسیار هم زیاده. اما ظاهرا من براشون بیشتر از اینا ارزش داشت کارم. چون کسی با این تخصص نداشتن تو شرکتشون و براشون خیلی مهم بود که حتما منو جذب کنن.

خلاصه، به این ترتیب یه کمی من خودمو دست کم گرفتم و حیف شد دیگه. ولی خب بازم راضیم لبخند. بیشتر از همه به این علت که خود نوع کارشو دوست داشتم و از اون مهم تر اینکه شرکت کوچیکه. به نظر من شرکت های بزرگ جای پیشرفت زیادی ندارن. مثلا شما اگه برین تو آی بی ام استخدام بشین، خب با چه احتمالی می تونین مدیر یه بخش بشین؟ قطعا با احتمال خیلی کم. ضمن اینکه مدت طولانی ای طول می کشه تا جا بیفتین وارد سیستم بشین. اونایی که برنامه نویس باشن می دونن. فهمیدن کد دیگران خیلی سخته. وقتی شما وارد یه شرکت میشین که میلیون ها خط کد داره، خیلی بیشتر اذیت می شین نسبت به وقتی که تو یه شرکتی که داره از صفر شروع می کنه شروع به کار کنین. چون اون موقع شما خودتون از اول با اون کد بودین. کد آدم عین بچه ی آدم می مونه. قشنگ کم کم بزرگ شدنشو می بینی، میدونی کجاهاش ضعف داره، کجاهاش خوب نوشته شده. خلاصه، من همیشه ترجیح میدادم با یه شرکت کوچیک شروع کنم که بتونم باهاش پیش برم. واسه همین، این شرکت برای من خیلی مناسب بود از هر لحاظ.

از اون گذشته شهرش رو هم قبلا یه بار دیگه دیده بودم و همون لحظه ی اول عاشقش شده بودم. من تو آلمان شهرهای زیادی رو ندیدم. شاید کلا پنج شیش تا شهر رو دقیق رفته باشم و گشته باشم. اما از بین همونا این یکی واقعا در همون بدو ورود به دلم نشست، حتی قبل از اینکه روحم خبر داشته باشه قراره یه روزی نقل مکان کنم به این شهر لبخند.

خلاصه، قرارها گذاشته شد و قرار شد هرچه سریع تر برای من قراردادو بفرستن تا من بتونم برای ویزا و اینا اقدام کنم و ببینم چی میشه. البته قبل ترش من زنگ زده بودم و از اداره اقامت راجع به ویزام سوال کرده بودم. یه چیز عجیبی که تو ویزای من نوشته اینه که نوشته این ویزا برای این صادر شده که این شخص بتونه تو دانشگاه ایکس (دانشگاه شهر دومم) کار کنه! یعنی من با اون ویزا اجازه ی کار تو هیچ محل دیگه ای رو ندارم و اگه بخوام کار کنم باید برم ویزامو عوض کنم.

به طور معمول اینو برای کسی ذکر نمی کنن! ولی نمی دونم چرا برا من نوشتن. این بود که زنگ زدم بپرسم پروسه ی ویزا چطوریه.

از اونجایی که آلمانی همسر از من بهتره، به همسر گفتم اون زنگ بزنه. آقای ویزایی بهش گفته بود الان ویزاش برای کار آکادمیکه. اگه کارآموزی ای که میره آکادمیک باشه ممکنه نخواد ویزاشو عوض کنه. اما اگه بخواد تو شرکت کار کنه، حتما باید ویزاش عوض بشه.

از اونجایی که عوض کردن ویزا طول می کشه و منم ترجیح میدادم هرچه زودتر شروع کنم، در مورد این موضوع با رن و فیلیکس صحبت کردم. گفتم حالا قرارداد من با شرکته الان؟ چطوریه؟ گفت چطوری می خوای؟ هر طور می خوای بگو بنویسیم. ما هر دومون استاد دانشگاه هم هستیم. می خوای می تونیم قراردادتو با دانشگاه ببندیم، ولی تو تو شرکت کار کنی. اگر هم دوست داری می تونی مستقیم با شرکت قرارداد ببندی. منم گفتم پس قراردادو با دانشگاه ببندیم لطفا.

--

من برم بقیه ی اسباب و اثاثیه رو جمع کنم. ادامه ی داستان را قسمت بعد ملاحظه فرمایید نیشخند!

 

[ ۱۳٩٥/۳/۱ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب