یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

فرداش فیلیکس بهم ایمیل زد، گفت هر وقت وقت داری می تونیم اسکایپی یا تلفنی صحبت کنیم در مورد قراردادت. اون روز دقیقا روزی بود که ما بچه ها رو دعوت کرده بودیم (همون دعوتی که بعد خیلی ها نیومدن و کلی غذا اضافه اومدن و ما ناراحت شدیم). خیلی خیلی کار داشتم اون روز. اون موقع هم که ایمیلشو خوندم تو راه بودم. با همسر رفته بودیم از ترک ها خرید کنیم. یه عالمه هم بار دستمون بود. منم همون جا تو راه به طرف ایمیل زدم که من نیم ساعت دیگه می رسم خونه، اون موقع زنگ بزن.

چون جمعه بود و آخر وقت، ترجیح میدادم سریع تر زنگ بزنه، آخه وگرنه باز می موند واسه دوشنبه و قضیه طولانی تر میشد. ضمن اینکه اصلا مطمئن نبودم وقتی ایمیل منو می خونه طرف هنوز سر کاره یا نه. چون جمعه ها معمولا زودتر تعطیل می کنن.

ایمیلمو جواب داد و گفت باشه، پس من نیم ساعت دیگه زنگ می زنم. من با کلی بار و مار اومده بودم خونه و باید منتظر تلفنشون می شدم. از طرفی عجله هم داشتیم برای درست کردن غذا ولی خب نمی تونستم کار دیگه ای بکنم.

فیلیکس زنگ زد و گفت ما با دانشگاه صحبت کردیم. می تونیم تو رو تحت عنوان فلان تو دانشگاه استخدام کنیم. اما یه سری محدودیت هایی برای استخدامای این مدلی وجود داره. واسه همین ما رو کاغذ قراردادی می نویسیم با هفته ای بیست ساعت، تا آخر اکتبر. ولی تو هفته ای 32 ساعت بیا همون طور که قبلا صحبت کردیم (یعنی همه ی روزها، به جز چهارشنبه که به طور معمول می رم دانشگاه دومم) تا آخر سپتامبر!

گفتم باشه. آخه من خودم قبلا بهشون گفته بودم اکتبرو نمی تونم بیام به دلیل برنامه هایی که خودمون داریم. از نوامبر دوباره می تونم بیام. این شد که یه کمی این وسط قضیه پیچیده تر هم می شد. بعد چون این طوری شد قرارداد، حقوقم هم هر ماه کمتر میشه، چون در واقع حقوقی که قراره تا 5 ماه داده بشه، داره تو 6 ماه داده میشه.

گفت حالا فکراتو بکن، بگو می خوای یا نه. همون موقع گفتم می خوام دیگه. ما که قبلا توافق کرده بودیم. اینم که همونه دیگه. حقوقشم حساب کردم تفاوتی نداشت با اون چیزی که خواسته بودم. فقط یه کمی خوش به حال من شده بود دیگه. آخه هرچی حقوق آدم کمتر باشه، مالیاتش هم کمتر میشه. یعنی من الان جمع مبلغی که در نهایت دریافت می کنم بیشتر از حالتی می شه که قراردادم تا آخر سپتامبر می بود. به خاطر اینکه حقوقی که هر ماه دریافت می کنم کمتره و مالیات کمتری ازش کم میشه!

فیلیکس گفت پس من همینو Yes حساب کنم دیگه؟ نمیخوای با همسرت مشورت کنی راجع بهش یا بعدا تصمیمتو بگی؟ گفتم نه. همینو Yes حساب کن به قول خودت . فقط برای منم یه قرارداد بنویس و بفرست تا من بتونم باهاش ویزامو تمدید کنیم یا بدم به اون آقاهه که ببینه ویزا می خوام بالاخره یا نه.

گفت باشه، برات می نویسم. فقط بگو چیا باید توش باشه. گفتم باید بگی ما فلانی رو استخدام می کنیم با حقوق انقدر تحت عنوان فلان. یه چند ساعت بعد، یا شایدم فرداش، یه نامه برام فرستاد که احساس می کردم یه بچه ی پنجم دبستان نوشته!! یعنی منم می فهمیدم چقدر آلمانی رسمی طرف ضعیفه. دقیقا همون جملاتی که من گفته بودمو نوشته بود.

به همسر گفتم به نظرت نمونه ی دانشگاه دوممو براش بفرستم؟ اگه بفرستم خیلی ضایع میشه آخه. آخه اون کجا و این کجا؟ اول گفتیم ولش کن، نمی خواد. بعد باز دیدیم اون یکی یه سری چیزایی توش نوشته بود که شاید لازم بود این یکی هم بنویسه. مثلا نوشته بود طبق بند فلان ماده ی فلان ما این شخص رو به فلان شیوه می خوایم استخدام کنیم و از این حرفا. در نهایت نمونه ای که دانشگاه دومم برام فرستاده بودو براشون فرستادم. دیدم طرف ورداشت دقیقا همونا رو کپی کرد و فقط تو سربرگ دانشگاه خودشون زد و فرستاد . البته اگه درست یادم باشه این کارو دوشنبه صبح کرد.

حالا جالب بود که دانشگاه دومم توی این برگه نوشته بود که لطفا تو ویزاش ذکر بشه که این شخص برای این دانشگاه کار می کنه و به همین دلیل هم دقیقا یه جمله تو ویزای من بود که نوشته بود این شخص برای این دانشگاه حق کار داره و همین مشکل ساز شده بود واسه ویزا گرفتن من. یعنی من با ویزام اجازه ی کار تو هر جایی رو نداشتم. حالا این دانشگاه سومم هم دقیقا ورداشته همون جمله رو نوشته .

به هر حال تا روز دوشنبه من تمام مدارکمو جمع و جور کردم و بردم دادم به شهرداری. دیگه این قسمتاشو فک کنم قبلا توضیح دادم براتون تو یه پست دیگه که یکی از مدارک کم بود و فردا صبحش باز مجبور شدم دوباره ببرم.

تو مدارکی که من دوشنبه تحویل دادم به شهرداری یه نامه نوشته بودم برای اداره اقامت که من الان خواسته چیه و این حرفا. تو اون نامه نوشته بودم اگه ویزام نمی رسه به 1 می، من می تونم از شرکت بخوام بهم یه قرارداد بده از 15 می. اگه لازمه چنین چیزی بگیرم، بهم خبر بدین.

اما چهارشنبه یا پنج شنبه بود که نامه ای دریافت کردم که گفته بود پاسپورتتو ببر بده شهرداری. معلوم شد که اولا نیازی به تغییر قرارداد نیست. دوما علی رغم تمام تلاش های ما مبنی بر عوض نکردن ویزا، ویزا باید عوض میشد! فک کنم بازم دقیقا به خاطر اون جمله ای که اونا نوشته بودن و گفته بودن می خوایم تو ویزاش ذکر بشه که فلانی برای دانشگاه ما کار می کنه!

به هر حال هرچی که بود ویزای من خیلی سریع تمدید شد. و من باید در عرض چند روز بعدی کارمو شروع می کردم. راجع به ویزا به فیلیکس اطلاع دادم و گفتم که همه چی اکی شده و من از 1 می می تونم کارمو شروع کنم.

حالا مونده بود یه جا پیدا کنم واسه زندگی!! نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه (ببخشید انقدر هی فاصله می افته بین نوشتنام که نمی دونم چیا رو نوشتم چیا رو نه!)، فیلیکس همون روزی که برای مصاحبه رفتم، گفت ما یه اتاق اضافه داریم تو خونه مون تو و همسرت می تونین بیاین پیش ما بمونین تا وقتی خونه پیدا کنی. من همون موقع تشکر کردم و گفتم حالا ببینم چی میشه.

ازم پرسید با airbnb آشنا هستی؟ گفتم آره. قبلا راجع به airbnb توضیح دادم. حالا باز یه مختصری میگم بهتون. یه سایتیه که توش آدما می تونین خونه/اتاقی که دارن رو بذارن برای اجاره. این خونه ها مبله است همیشه و همه چی داره، حتی ظرف و ظروف. اگر هم فقط بهتون اتاق بدن، بازم اجازه ی استفاده از آشپزخونه رو دارین. هر کس هر قیمتی دوست داره رو اتاقش میذاره دیگه. مثلا شبی 15 یورو، 20 یورو. یه چیزیه از هتل ارزون تر و برای کسایی که مثل این دفعه ی من می خوان مسافرت کنن بهتر. چون مثلا وقتی من می خوام به مدت دو سه هفته جایی بمونم، نمی تونم که هر روز برم صبح و ظهر و شب رستوران غذا بخورم. می خوام بتونم غذا درست کنم. اینه که منم اصلا به هتل فکر نمی کردم. فقط باید از همین خونه ها می گرفتم.

قبل از اینکه بخوام کارمو شروع کنم، قرار شد یه قرار اسکایپی با رن داشته باشم. رن بیشتر مسئول بخش فنیه و سر و کار من از نظر علمی و کاری بیشتر با رنه. تو قرار اسکایپیمون رن گفت 1 می که یکشنبه است. دوشنبه ما هنوز آمادگی اینو نداریم که بیای. چون باید میز و صندلی و مونیتور و این چیزا برات سفارش بدیم. بعدش که من نیستم، یه روز هفته هم که تعطیل رسمیه. پس بهتره از هفته ی بعدش، یعنی از 9 می بیای. تا موقع کدها رو که برات می فرستم بخون تا با سیستم آشنا بشی. اگر سوالی هم داشتی بپرس. یه مقداری هم مشکلاتی که فعلا سیستمشون باهاش درگیر بود رو برام ایمیل کرد که بدونم باید روی چه چیزایی فکر کنم.

منم دیگه نشستم برای نه می اینا دنبال خونه گشتم. هم دنبال خونه ی اجاره ای می گشتیم برای طولانی مدت، هم دنبال خونه تو airbnb. یه خونه ی اجاره ای پیدا کردیم که تو یه محلی بود نزدیک دانشگاه و شبیه خوابگاه بود. اما خوابگاه نبود. یه شرکت بود که این خونه ها رو اجاره می داد، اما بیشتر سکنه دانشجو بودن.

اینجا معمولش اینه که اگه بخواین خونه رو خالی کنین، باید سه ماه قبل ترش به صاحبخونه اطلاع بدین. وگرنه باید یکی رو پیدا کنین جاتون بذارین. این بنده خدایی هم که مستاجر فعلی بود، همچین شرایطی داشت. یه کار پیدا کرده بود تو یه شهر دیگه، حالا می خواست زودتر خونه رو خالی کنه و دنبال مستاجر جایگزین می گشت. منم خونه رو ندیده گفتم می خوام. مدارکمو هم به همون مستاجر دادم که بده به شرکت. اما در نهایت شرکت قبول نکرد و خونه رو به من نداد. چون قراردادم تو این شهر و با شرکتی که تو این شهر بود، تا آخر سپتامبر بیشتر نبود.

دیگه خیلی استرس گرفته بودم. باید هرچه زودتر خونه پیدا می کردیم. در واقع من از 7 می رفته بودم شهر جدید تا دنبال خونه بگردم. یکی دو تا خونه رو هم هماهنگ کردم و رفتم دیدم تو همون آخر هفته. ولی زیاد خوشم نیومد. هر کدوم یه ایرادی داشت.

تو این مدت، تو یه اتاق بودم تو خونه ی یه خانومی که از airbnb پیدا کرده بودم. همه چیش خیلی خوب بود. هم خونه اش خوب بود. هم اینکه تو خونه فقط همون خانومه بود. به این ترتیب من نه مجبور بودم حجاب داشته باشم، نه سختم بود. با خانومه هم خیلی راحت صحبت می کردم و کلا خانوم خوبی بود. از آشپزخونه اش هم استفاده می کردم. البته بازم سعی می کردم زیاد استفاده نکنم، مخصوصا برای پخت و پز. اما خودش همون اول همه چی رو بهم نشون داد. گفت چایی هم اگه خواستی فلان جا هست. حتی اسپاگتی و اینا هم نمی خواد بخری. در اون کمدو باز کن، اونجا همه چی هست. لیوان و ظرف و این چیزا هم که مشخص بود کجاست.

منم هر روز قشنگ می رفتم واسه خودم چایی می ریختم و صبحانه می خوردم و از یخچالش استفاده می کردم و چیزایی که می خریدمو میذاشتم توش.

اما این خونه گرون بود. شبی 28 یورو بود. ضمن اینکه وقتی از airbnb خونه می گیرین، همیشه یه مقداری هم حق سرویس و یه مقداری هم پول تمیز کردن وجود داره که هزینه رو بیشتر میکنه. برای طولانی مدت نمیشد اینجا موند. البته این خونه خیلی تو جای خوبی بود. و خیلی هم برای محل کار من خوش مسیر بود.

خانوم صاحبخونه خیلی مهربون بود. شرایطمو که بهش گفتم. گفت من یکی دو تا دوست دارم، بذار ببینم اونا خونه هاشون خالی نیست. می دونم که تا همین چند وقت پیش خالی بود. یکیشون که گفت دیگه خالی نیس. اون یکی رو گفت بهت خبر میدم، ولی نداد. فک کنم اونم خلی نبود.

سه چهار روزی اونجا بودم. اما دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. چون برای یکی دو روز بعدش خونه رو به کس دیگه ای اجاره داده بود. ولی بهم گفت بعدش اگه خواستی دوباره بیا. راجع به قیمت هم با هم صحبت می کنیم. چون تو می خوای طولانی بمونی تو خونه. با airbnb هم حساب نمی کنیم که هزینه های اضافه نداشته باشه. فقط پول اتاقو بدی در واقع.

تو این مدت من روزا هم می رفتم شرکت دیگه. یعنی عملا وقت زیادی هم نداشتم برای کارای دیگه. همسر شبا می نشست برای من خونه چک می کرد، شماره هاشو می داد، می گفت زنگ بزن برو ببین. برام یه اتاق دیگه هم اجاره کرد تو یه خونه ی دیگه برای این مدت موقتی که دنبال خونه می گشتم.

منم باز یه روز ساک و بارمو از این خونه برداشتم و رفتم خونه ی بعدی. این خونه اصلا مثل اولی نبود. یه خونه ی شلوغ بود با یه عالمه بچه. آقاهه از همسر اولش دو تا بچه داشت. از اون جدا شده بود، با این خانوم فعلی ازدواج کرده بود که اونم از ازدواج قبلش یه بچه داشت. یه بچه ی مشترک هم داشتن! البته بچه ها بزرگ بودن ها. اما خب در کل خونه شلوغ بود. مدام آدم رفت و آمد می کرد. منم که برای بیرون اومدن از اتاق مجبور بودم روسری سرم کنم اصلا راحت نبودم.

تازه یه اتاق دیگه هم داشت که داده بود به یه آقای یمنی که قرار بود مدت طولانی ای پیششون باشه. دقیق یادم نیست گفت شیش ماهه اینجاس یا گفت شیش ماه قراره اینجا باشه. به هر حال میگم خونه خیلی شلوغ بود.

آشپزخونه اش هم به صورت یه بخشی از اتاق پذیراییش بود و همیشه اونجا کسی نشسته بود تلویزیون میدید. برای همین رغبتی نداشتم ازش استفاده کنم.

خدا رو شکر برای خودم یه پلوپز کوچیک آورده بودم تو این مدت و خیلی کارمو راه انداخت. البته خیلی غذاهای مسخره ای می خوردم تو این مدت! ولی خب مجبور بودم دیگه.

تو مدتی که تو این خونه بودم واقعا خیلی اذیت شدم. راهم هم دورتر شده بود. سربالایی هم بود به سمت محل کارم و من هر روز باید حدود ده دقیقه پیاده تو سربالایی می رفتم تا برسم به ایستگاه قطار. قطاراش هم اصلا مثل شهر اولمون نیست. هر یه ربع یه بار میاد. تو شهر خودمون هر ده دقیقه است. و متاسفانه از ایستگاه خونه ی ما فقط یه قطار رد میشه و اگه اونو از دست بدی، دیگه قطار دیگه ای نیست که این وسط به دردت بخوره.

تو این مدت هم همسر همه اش برام خونه پیدا می کرد و من زنگ می زدم. آخرش دیدم این طوری قاطی پاطی میشه همه چیز. به همسر گفتم ببین یه لیست درست کن که من دقیقا بدونم الان برای کدوم خونه دارم زنگ می زنم. قیمتش چنده؟ کجا هست؟ همسر هم همین کارو کرد. یه لیست داشتم از حدود بیست سی تا خونه! هر روز به همه شون زنگ میزدم، ببینم کی گوشی رو ور می داره. کی خونه اش هنوز اجاره نرفته. کی می تونم برم ببینم. خلاصه هماهنگ می کردم و می رفتم خونه می دیدم.

متاسفانه یا خوشبختانه تو این شهر، خونه ها اکثرا شرکتیه. یعنی یه شرکت هست که خونه داره و اجاره میده. این روش یه خوبی هایی داره یه بدی هایی. خوبیش اینه که این شرکت ها همیشه خونه دارن. بدیش اینه که موقع اجاره دادن شما صاحبخونه ای ندارین که باهاش شرایطتونو در میون بذارین. یه نفر از طرف شرکت میاد خونه رو به شما نشون میده. اگه خوشتون بیاد یه فرم از طرف می گیرین. پر می کنین، به همراه مدارکتون می فرستین برای شرکت به ایمیلشون. اونا مدارک شما رو بررسی می کنن، اگه به نظرشون اکی باشه، بهتون خبر میدن و قرارداد امضا می کنین و این پروسه طول می کشه.

دیگه این اواخر هر خونه ای که می دیدم بلافاصله می گفتم می خوام! هرچی هم خونه درب و داغون بود و به درد نخور و گرون، بازم می گفتم می خوام. آخه نمیشد که همیشه شبی 20 یورو پول بدم!

آخرین خونه ای که رفتم دیدم، مال یه هتل بود. در واقع یه هتل یه طبقه اش رو فروخته بود به آدمای عادی و اون آدما الان خونه رو اجاره میدادن.

وقتی خونه شرکتی باشه، معمولش اینه که یه روز قرار ملاقات می ذارن و به همه میگن همون ساعت بیان. یعنی شما میرین یه خونه رو ببینین، می بینین ده نفر دیگه هم اومدن ببینن! این خونه هتلی هم همین طور بود. وقتی رفتم یه آقایی اومد، از ماشینش انگاری تازه پیاده شده بود. یه خانومی هم جلوی در بود. من هنوز داشتم دنبال پلاک می گشتم که آقاهه گفت اومدی خونه ببینی؟ گفتم بله، بله. گفت پس بریم بالا. منم گفتم ای بابا، اینم که شرکتیه!

با خانوم دیگه ای که بازدیدکننده بود و اون آقاهه با هم رفتیم بالا. خونه طبقه ی سوم بود و به قول همسر پنت هاوس هتل .

یه نگاه به خونه انداختیم، خانومه گفت این خونه واسه من کوچیکه. من نمی خوام. ولی من بلافاصله گفتم ولی من می خوام. برای من خیلی عالیه. یه خونه ی کوچیک و نقلی با یه اتاق خواب کج و کوله ی مختلف الاضلاع، اما شیک (هر چی باشه یه بخشی از هتل بود دیگه)، تو یه محل خیلی خوب شهر. قیمتش هم به نسبت تمام خونه های دیگه ای که تو این شهر دیده بودم خیلی گرون بود. کلا بازه ی قیمت اینجا خیلی فرق داره با بازه ی شهر اول و دوم من. مطمئنم تو شهر اول من یه همچین خونه ای حداقل 200 یورو گرون تر از اینجاس. این بود که فک می کنم دید من نسبت به آدمای اینجا متفاوت بود و من راحت تر با قیمت ها کنار می اومدم.

موقعی که آقاهه خونه رو داشت بهم نشون میداد، من پرسیدم این خونه مال شرکته؟ یا صاحبخونه داره؟ گفت صاحبخونه خود منم. من 7 سال اینجا دانشجو بودم و اینجا زندگی کردم. بعد خریدمش. الانم یه شهر دیگه کار پیدا کردم، مجبورم بدم اجاره و برم. منم خوشحال شدم که بالاخره یه خونه دیدم که دارم مستقیم با صاحبخونه حرف می زنم. شرایطمو براش توضیح دادم و گفتم قراردادم کوتاه مدته. گفت من مشکلی ندارم. گفتم با دادن اجاره اش هم ما مشکلی نداریم. اما بعضی ها وقتی می بینن قرارداد آدم کوتاه مدته، فک می کنن بعدش دیگه آدم پول نداره که اجاره شو بده. گفت نه، من مشکلی ندارم. وقتی میگی می تونی، حتما می تونی که میای این خونه رو می بینی و میگی می خوام دیگه. نهایتش اینه که ازت SCHUFA بخوام. شوفا یه نامه است که از یه اداره ای می گیرین که نشون میده شما آدم خوش حسابی هستین. شوفا هم سیستم پیچیده ایه و شاید بعدا یه بار توضیح دادم. به همه چی ربط داره، از بانکتون، کارت اعتباریتون، حساب e-bay و آمازونتون و خلاصه همه چی. همه چی رو چک می کنن و بهتون شوفا میدن که آیا شما قابل اعتماد هستین یا نه. شوفا گرفتن هم پولیه، مثلا شما 25 یورو میدین. یه برگه ی شوفا بهتون میدن که دو هفته اعتبار داره.

آقاهه گفت خونه پارکینگ هم داره که ماهی 50 یوروئه. برای من مهمه که خونه رو به کسی بدم که پارکینگ رو هم بخواد. گفتم راجع به این باید با همسرم صحبت کنم.

اودم بیرون، به همسر زنگ زدم، گفتم این طوریه. به نظر من خونه اش این قدر خوبه که می ارزه ماهی 50 یورو بیشتر بدیم و بگیم پارکینگ رو می خوایم، گرچه ماشین هم نداریم!! همسر هم گفت همون جا باید بهش می گفتی می خوایم دیگه. ما که الان هرچی دستمون بیاد، میگیم میخوایم. گفتم خب پس بهش ایمیل بزن. همون موقع سریع همسر ایمیل زد و گفت که ما پارکینگ رو هم می خوایم.

وقتی تو خونه بودیم، من از آقاهه پرسیدم کی بهم خبر میدی؟ گفت تا یکشنبه صبح ساعت 8. من بهش گفته بودم چقدر عجله دارم و الان کجا دارم زندگی می کنم. اون روز جمعه بود. یکشنبه صبح زنگ زد، گفت هنوز یکی دو نفر دیگه هستن که می خوان خونه رو ببینن، من تا دوشنبه عصر بهت خبر میدم. باز دوشنبه هم تعطیل رسمی بود! خونه ها هم که همه شرکتی، دیگه نمی تونستم خونه ای ببینم. یعنی عملا از جمعه تا سه شنبه، خونه دیدن من تعطیل می شد.

همه ی امیدم به همین خونه بود. دوشنبه زنگ زد، عصر ساعت هشت اینا. گفت میخواستم بگم ما خونه رو بهتون میدیم. وای من داشتم بال در می آوردم . بعد از اون همه گشتن و خونه دیدن هر شب ساعت 10 خونه رسیدن، بالاخره یه خونه پیدا کرده بودیم. اونم یه خونه ی عالی. واقعا بین تمام خونه هایی که دیدم، این از همه بیشتر به دل من نشسته بود.

گفت کلیدو کی می تونی بیای بگیری؟ من تا فردا صبح هستم. گفتم من فقط امشبو خونه دارم. اگه میشه بیام کلیدو الان بگیرم. آخه خونه خالی بود و تو آگهیش زده بود از اول ژوئن خونه رو میده اجاره. هنوز هم یه عالمه وسیله داشت تو خونه. تو کابینت هاش پر بود از شوینده. جاروبرقیش هنوز تو دستشویی بود. ولی من همون روز که خونه رو دیدم بهش گفتم بذار همه ی اینا اینجا باشه، ولی من خونه رو از امروز اجاره کنم. من واقعا الان سختمه. آقاهه همه بنده خدا گفت چون خونه خالیه، مشکلی نیست که زودتر بخوای اسباب کشی کنی.

خلاصه، گفتم الان بیام کلیدو بگیرم. گفت باشه. بیچاره دید من خیلی عجله دارم، گفت پس آدرسو برات پیامک می کنم. قبلش ازم پرسیده بود کجایی الان؟ منم محلی که توش بودمو گفتم. که اتفاقا تا خونه ده دقیقه بیشتر فاصله نداشت. بعد از چند دقیقه دیدم زنگ زد، گفت پس می خوای تو نیا دیگه تا اینجا. ما میایم خونه، کلیدو همون جا بهت تحویل میدم. پس قرارمون ساعت 8.5 جلوی در خونه. منم بدو بدو لباس پوشیدم و رفتم کلیدو بگیرم. آخه یه چیزی هم هست تو آلمان که تا وقتی قراردادو امضا نکنی معلوم نیست خونه مال تو باشه. یه وقت می بینی طرف لحظه ی آخر می زنه زیر همه چیز.

ساعت 8.5 هم نبود هنوز که هم من جلوی در بودم، هم صاحبخونه. با هم رفتیم بالا. کلیدا رو به من تحویل داد. قیمت ها رو نوشت که چقدر باید اجاره بدیم و این حرفا و گفت این پولا رو باید تا فلان روز برای من واریز کنی. واسه این دو هفته ای هم که اضافه می مونم، یعنی قبل از شروع قرارداده، یه مبلغ کمتری حساب کرد. تازه پارکینگو هم متوجه شدم 40 یورو حساب کرده.

خدا رو شکر، صاحبخونه ی خیلی خوبیه .

--

بقیه شو باید یه پست جدا بنویسم.

 

[ ۱۳٩٥/۳/٥ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب