یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این قدر ننوشتم که هی باید برم قبلی ها رو بخونم، ببینم چیا رو نگفتم هنوز! به هر حال از اونجایی که ما کماکان بی اینترنتیم، نمی تونم زیاد بنویسم.

--

از اونجایی که قرار بود برای مدت کوتاهی بریم یه شهر دیگه، باید خونه ی شهر اولمونو میدادیم اجاره. تو شهر اول ما خونه خیلی خیلی سخت گیر میاد. واسه همین متقاضی همیشه زیاده. خونه ی ما هم که خیلی ارزون بود با توجه به اینکه فقط برای دانشجوها بود (توضیحش سخته، خوابگاه نبود، اما فقط مال دانشجوها بود).

واسه همین آگهی رو فقط چند روز گذاشتیم و فک کنم 10 12 نفر اومدن خونه رو دیدن. اول که نمی دونستیم خونه رو از چه تاریخی کرایه بدیم. میخواستیم از پونزدهم می بدیم. اما به دلیل اینکه من نتونستم به موقع وظیفه مو انجام بدم و خونه پیدا کنم، مجبور شدیم بکنیمش یک جون. یعنی به مدت یه ماه، ما تو دو تا شهر داشتیم پول اجاره میدادیم. اونم به مقدار زیاد. چون من یکی دو هفته تو خونه های ایر بی ان بی بودم که قیمتش شبی حساب میشد و گرون تر بود.

آدمایی که اومدن خونه مونو دیدن خیلی برام جالب بودن. یه گروه چهار تایی آمریکایی بودن که وقتی اومدن سه تاشون با هم عربی حرف می زدن. دو گروه هم اسرائیلی اومدن که اونا هم با هم عربی حرف می زدن. یه سری ها هم پاکستانی و اینا بودن. ولی در کل تعداد عرب ها به شکل چشم گیری از بقیه بیشتر بود.

آخرش هم ما خونه رو دادیم به یه عرب لبخند. واقعا خدا چقدر بعضی ها رو دوست داره. این همه آدم اومدن خونه رو دیدن و گفتن میخوایم، ما بهشون ندادیم. آخرش دادیم به یه بنده خدایی که اصلا خونه رو ندید! طرف ایمیل زد گفت من خونه رو می خوام. ما هم گفتیم خب میتونی فلان روز بیای ببینی خونه رو؟ جواب داد من الان مصرم! از اول جون میخوام بیام تو شهر شما دانشجوی دکترا بشم.

این خانواده ی مذکور پنج نفرن. یعنی یه زن و شوهر و سه تا بچه. همسر گفت بیا خونه رو بدیم به همینا. اگه ما خونه رو به اینا ندیم، اینا با سه تا بچه نمی تونن هیچ جای دیگه ای تو این شهر خونه پیدا کنن. مخصوصا با رقابتی که برای خونه گرفتن هست اینجا!

به قول همین دوستامون که تازه اومدن شهر ما، می گفت وقتی می رفتیم خونه ها رو میدیدیم، من یاد موزه ها می افتادم! طرف می رفت تو اتاق ما هم ده بیست نفر دنبالش می رفتیم. راجع به اتاق برامون توضیح میداد. بعد میرفت آشپزخونه باز ما همه دنبالش، راجع به آشپزخونه توضیح میداد!

خلاصه، تصمیم گرفتیم خونه رو بدیم به همین بندگان خدا. ولی چون ما صاحبخونه ی اصلی نبودیم، باید اطلاعات این آدمایی که قرار بود تو خونه زندگی کنن رو به صاحبخونه ی اصلی (که یه شرکته) هم می دادیم. از طرفی اینا 5 نفر بودن و تو آلمان به ازای هر نفر به طور معمول باید 12 متر خونه وجود داشته باشه. مطمئن نبودیم قانونا اینا می تونن تو این خونه زندگی کنن یا نه. اخه خونه ی ما حدود 43 متر بود، ولی اینا 60 متر می خواستن

کلی براشون گشتیم، متوجه شدیم که می تونن. البته بازم دو سه متری خونه براشون کوچیکه. اما خب میشه باهاش کنار اومد. ظاهرا برای بچه های زیر دو سال متراژ نمیخواد و برای تا شیش سال هم 10 متر کافیه. اینا یه بچه ی یه ساله دارن، یه سه ساله، یه پنج ساله.

برای اینکه اطلاعاتشونو بدیم به شرکت صاحبخونه، بهش گفتم صفحه ی اول پاسپورت همه ی خانواده رو بفرست. اینقدر بچه هاش ناز بودن که نگو لبخند.

یه مشکل دیگه ای که این خانواده داشتن این بود که هنوز ویزای آلمانم نداشتن!! آخه کسی که ویزا نداره و ما اصلا نمی دونیم ویزاش حتما قبول میشه یا نه، چطوری بهش خونه بدیم. ولی خب بازم همسر می گفت گناه دارن، به همینا بدیم خونه رو. با سه تا بچه دنبال خونه گشتن خیلی سخته.

دیگه با اونم کنار اومدیم، گفتیم پس هر وقت ویزاهاتونو گرفتین، برای ما بفرستین تا ما قراردادو براتون بفرستیم. دیگه اون بنده خدا هم همون روزی که ویزاها رو گرفت برامون فرستاد. ولی ما دیدیم خونه پیدا نکردیم، بهش گفتیم اگه از اول جون بذاریم خونه رو مشکلی هست برای شما؟ گفت نه، من می تونم دیرتر بیام. این شد که قراردادو از اول جون براشون نوشتیم. اما چون خودمون درگیر اسباب کشی شدیم، نتونستیم زودتر براشون بفرستیم و فرستادن قرارداد موند برای روزای آخر. اون بنده خدا هم خیلی نگران شده بود و هی ایمیل می زد و یکی از آشناهاش که تو شهر ما و با همون استاد کار می کرد (همون استادی که خودش می خواست بیاد باهاش کار کنه) هی زنگ می زد. منم هی بهش می گفتم ببین وقتی بهتون گفتیم خونه رو میدیم، میدیم دیگه. مطمئن باشین. بنده خدا هم هی می گفت من می دونم شما چی میگین. ولی اون خانوم خیلی نگرانه. هی میگه خب من با کل خانواده ام دارم میام، میخوام مطمئن باشم جا دارم.

وقتی نگاه می کردیم، می دیدی واقعا همه حق دارن آخه! ما حق داشتیم چون واقعا اسباب کشی داشتیم. مودمو جمع کرده بودیم. تو خونه ی جدید که اینترنت نداشتیم. نوشتن قرارداد و این حرفا هم که خودش وقت می خواست. آخه تو قرارداد باید دقیقا بنویسی چیا رو تحویل میدی. تو آلمان همه چی رو می نویسن، همه چی. تا حالا تو ایران قرارداد ننوشتم که بدونم چیا رو می نویسن. ولی اینجا مثلا تو قرارداد خود ما با شرکت نوشته مثلا جای دستمال توالت!! یعنی همون میله ای که به دیوار وصله که دستمال توالتو روش نصب کنی رو هم می نویستن تو قرارداد! یه سری چیزاشو من خودم مجبور بودم سرچ کنم ببینم اینا چی بوده که ما امضا کردیم که تحویل گرفتیم!!

خلاصه، قراردادو نوشتیم و بالاخره برای اون بنده خدا فرستادیم که خیالش راحت بشه. امروز هم همسر کلیدا رو داد به همون دوستشون که دیگه همه چی تموم بشه. خودشون ساعتای 4.5 اینا ظاهرا میرسن.

حالا این وسط ما یه بار برای شرکت توضیح دادیم که خونه رو می خوایم به یه خانواده ی پنج نفره بدیم، آیا مجازیم یا نه و این حرفا. خانومه گفت اشکالی نداره. فقط طرف دانشجوی شهر باشه، مشکلی نیست. ما هم مدارک طرفو فرستادیم که تایید کنه ایمیلی که میشه خونه رو به اینا داد. تازه همین چند روز پیش خانومه جواب داده بود که متاسفانه ما اصلا نتونستیم درخواست شما رو پردازش کنیم، چون اسمتون تو لیست مستاجرای ما نیست!! دوباره بهش جواب دادم گفتم شاید اسم همسر اول نوشته شده. حالا خانومه هنوز رفته که پردازش کنه درخواست ما رو. ما که قراردادمونو امضا هم کردیم نیشخند.

--

بین همه ی کسایی که اومدن خونه رو دیدن، به جز آمریکایی ها، همه بدون استثنا می خواستن با کفش بیان تو.

--

فک کنم بیشتر از نصف آدمایی که اومدن خونه رو ببینن، دانشجوی زبان بودن! اومده بودن آلمانی یاد بگیرن که تازه بعدش برن دانشگاه. البته بعضی هاشون هم پزشک بودن و می خواستن مدرکشونو تایید کنن و شروع به کار کنن یه جا.

--

یه سری از وسایل خونه مونو قصد داشتیم بفروشیم و بیایم تو شهر جدید دوباره بخریم. چون به آوردنشون نمی ارزید. زحمت زیاد داشت، خیلی هم جاگیر بودن. گفتیم بذار اول به همین مستاجر جدید پیشنهاد بدیم، بگیم اگه نمیخوای که ما بذاریم تو سایت و بفروشیم. خیلی چیزا بود، مثل مبل، لباسشویی، میز ناهارخوری و صندلی هاش، دو تا کمد برای ظرف و ظروف و خلاصه خیلی چیزا. همه رو همسر تو یه فایل پی دی اف نوشت با قیمتاش و براش فرستاد. اونم گفت همه رو برمی دارم. خدا رو شکر برای مام خیلی خوب شد لبخند. به این ترتیب خیلی راحت از شر اون وسایلی که نمی خواستیم هم خلاص شدیم و مجبور نشدیم دوباره خونه مونو عین موزه کنیم که یه روز یکی بیاد لباسشویی رو ببینه، یه روز یکی بیاد میز و صندلی ها رو ببینه!

حتی دوچرخه ی نازنین منو هم فروختیم! البته ان شاءالله اینجا دوباره میخریم لبخند.

[ ۱۳٩٥/۳/۱٢ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب