یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یه کوچولو فلاش بک می زنم به اون مدتی که هنوز خونه پیدا نکرده بودم. گفتم که برای این مدت وسطش یه خونه تو ایر بی ان بی رزرو کرده بودم. اولش برای حدود پنج روز بود فکر کنم که بعدش رفتم یه خونه ی دیگه.

تو ایر بی ان بی که می گردی، می تونی مشخص کنی که دنبال خونه ی کامل می گردی یا یه اتاق مستقل یا یه اتاق مشترک. منم زده بودم دنبال اتاق می گردم. چون خونه ها خیلی گرون میشد. مثلا حداقل باید شبی 50 یورو میدادم که برای منی که می خواستم طولانی مدت برم اونجا نمی صرفید.

تو اتاق ها چون من خانوم بودم، برام مهم بود که صاحبخونه خانوم باشه. به نظرم سخت بود اگه صاحبخونه آقا بود. خونه ی اول رو تو یه محله ی خوب شهر پیدا کردم که ظاهرا رفت و آمدش به محل کارم آسون بود و صاحبخونه اش هم خانوم بود.

خونه رو رزرو کردم و رفتم. چون من قبلش گفته بودم که انگلیسی صحبت می کنم، اون بنده خدا هم با من شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. بهم خوش آمد گفت و اتاقمو بهم نشون داد. وقتی کسی اتاقی رو برای ایر بی ان بی اجاره میده، این طوری نیست که صرفا یه اتاق بده. خیلی کاراشون مثل هتل هاست. مثلا این خانوم یه عالمه برگه روی میز توی اتاق گذاشته بود. یکیش اطلاعات مربوط به خونه بود. مثلا رمز اینترنت و اینکه لطفا وقتی میرین حموم حمومو تمیز کنین و غیره. یکی لیست یه سری رستوران و پیتزایی و این چیزا بود. یه نقشه ی شهر بود. مثل همون چیزایی که تو هتل ها می بینین براتون تو اتاق گذاشتن دیگه. علاوه بر این، براتون حوله هم میذارن همیشه. البته بازم شما باید تو سایت چک کنین. هر کس هر خدماتی که ارائه میکنه رو تو سایتش می نویسه. مثلا اینکه شامپو داره یا نه، حوله داره یا نه رو مشخص می کنن. اما خب فک می کنم بیشتری ها میذارن.

خونه اش خیلی خوب بود. تنها مشکلش این بود که تختش در واقع تخت نبود. یه مبل تا شو بود که تا شده بود. و این باعث میشد اون وسطش یه فرورفتگی داشته باشه که یه کمی آدمو اذیت می کرد. یعنی با یه غلت کوچیک آدم می افتاد تو اون فرورفتگی! ولی خب بقیه ی چیزاش خیلی خوب بود.

وقتی رسیدم گفتم من سریع باید برم یه خونه ببینم. واسه همین عذرخواهی کردم، وسایلمو گذاشتم و سریع رفتم. میخواستم همون خونه ی دانشجویی رو ببینم (که آخرش به من ندادن). وقتی برگشتم خانومه ازم راجع به خونه پرسید. حواسش نبود، آلمانی پرسید. منم دیگه آلمانی جواب دادم. بعد از چند دقیقه یادش افتاده که من قبل ترش باهاش انگلیسی حرف می زدم خنده. میگه تو که آلمانیت خوبه. دیگه کل پنج روزی که اونجا بودم با من آلمانی حرف زد!

بسیار خانوم مهربونی بود. وقتی برگشتم رفتم تو آشپزخونه باهاش یه چایی خوردم و راجع به خونه پیدا کردن و کلا شهر جدید صحبت کردیم. بهم جای همه چی رو نشون داد. گفت نمی خواد حتی ماکارونی و این چیزا بخری. توی اون کابینت هست. انواع چایی و قهوه هم تو این یکی کابینته. یخچال هم که اینجاست و خلاصه هرچی بودو به من نشون داد.

یکی دو تا دوست هم داشت که گفت شاید خونه داشته باشن واسه اجاره. گفت بهت خبر میدم اگه خونه شون هنوز بود. که البته بعدا خبر نداد. فک کنم خونه ها اجاره رفته بودن.

خلاصه اون مدتی که اونجا بودم خیلی خوب بود. البته من با خودم پلوپز برده بودم محض احتیاط و نمی رفتم کلا تو آشپزخونه ی اونا غذا درست کنم. اما خب از کتری برقی و چایی و شکر و این چیزاش خیلی استفاده کردم. مخصوصا وقتی از سر کار می اومدم و خسته بود، خیلی خوب بود. علی الخصوص که تازه بعدش هم که بیکار نبودم. باید شروع می کردم به زنگ زدن به خونه ها تا برم دنبال خونه بگردم.

یه خوبی دیگه اش هم این بود که اتاقم درست بغل سرویس بود و مجبور نبودم مثلا از جلوی اتاق خانومه رد بشم برم دستشویی. از اون بهتر اینکه به جز خود خانومه کس دیگه ای تو خونه نبود و مجبور نبودم با چادر چاقچور برم سرویس!

فقط روز آخری که اونجا بودم، یه آقای دیگه هم اومد که یکی از اتاق ها رو رزرو کرده بود. ظاهرا این آقا دیگه مشتری ثابت این خانوم بود. سه شنبه تا جمعه می اومد، چون اون روزا رو تو این شهر کار می کرد.

این خونه اجاره اش باز هم گرون بود، تقریبا شبی 30 یورو بود. با توجه به اینکه من نتونستم تو اون مدت خونه ای پیدا کنم و اون طور که بوش می اومد معلوم هم نبود کی بتوم خونه پیدا کنم، تصمیم گرفتم برم یه خونه ی ارزون تر که اگه یه ماه هم موندم، اجاره اش خیلی بالا نشه. آخه ما به هر حال داشتیم تو شهر اولمون اجاره ی یه خونه رو میدادیم!

البته یه چیز دیگه ای هم که بود این بود که درست بعد از روزی که من قرار بود برم، خانومه این اتاق رو به مدت دو روز به کس دیگه ای اجاره داده بود و من اصلا امکانش نبود که بخوام اونجا بمونم. ولی بهم گفت این دو روزو هر جا رفتی، اگه بعدش خواستی باز برگرد همین جا. اگه خواستی طولانی بمونی هم مشکلی نیست، کلا ارزون تر حساب می کنیم و نمی خواد از طریق ایر بی ان بی اقدام کنی دیگه. آخه ایر بی ان بی خودش یه مقداری سرویس فی می گیره.

منم تشکر کردم و ساک و بارمو جمع کردم و خداحافظی کردم و رفتم یه خونه ی دیگه. این خونه خیلی ارزون تر بود، اما راهش خیلی دورتر بود. از خونه تا ایستگاه قطار یه عالمه سربالایی بود. حدود ده دقیقه.

تو این خونه هم برام حوله و اطلاعات لازم برای اینترنت رو گذاشته بودن. یه جعبه هم روی میز بود که توش خیلی چیزای بامزه ای بود. از هر چیزی دو تا یه نفره اش بود، شامپوی سر، بدن، صابون، نخ دندون. یه چند تا چسب زخم، قیچی کوچیک و چسب نواری. خیلی خیلی چیزای مفیدی بود. درسته که من اصلا استفاده ام نشد، اما به نظرم طرف خیلی فکر کرده بود و هر چیزی که ممکن بود شما لازم داشته باشین اونجا گذاشته بود. همه هم در ابعاد کوچیک. یعنی حتی چسب نواریش هم خیلی کوچیک بود.

این خونه تنها مشکلش این بود که خیلی شلوغ بود. طرف یه عالمه بچه داشت. تازه بچه هاشون باز با دوستاشون هم می اومدن تو خونه و خلاصه خیلی شلوغ بود. همون اول هم که رفتم، آقاهه ازم پرسید چایی می خورم یا نه. یه چایی برام ریخت، رفتیم تو بالکن خونه شون خوردیم. تو بالکن خونه شون ننو هم داشتن. خیلی جای باصفا و بزرگی بود. مخصوصا که رو به حیاطشون بود که حیاطشون هم حالت یه باغ کوچیک سرسبز داشت.

آقاهه مثل خانوم اون یکی خونه اصلا آشپزخونه رو اون طوری بهم نشون نداد که من خودمو راحت حس کنم و بخوام استفاده کنم. واسه همین هرگز از آشپزخونه شون استفاده نکردم، مخصوصا که آشپزخونه وصل بود به اتاق نشیمن و همیشه یکی داشت تلویزیون میدید. حتی برای چایی هم نمی رفتم آشپزخونه. آبو تو پلوپز جوش می آوردم می ریختم تو لیوانای یه بار مصرفی که خریده بودم! این مدت خیلی بهم سخت گذشت. اصلا با خونه راحت نبودم. خدا رو شکر که زود تموم شد.

تو همین خونه بود که متوجه شدم مثل اینکه بعضی ها به کشیدن سیفون علاقه ای ندارن نیشخند. ولی خب دیگه، خدا رو شکر تموم شد و من از اونجا رفتم خونه ی خودم.

خونه ی خودمون درست سر همون ایستگاهی بود که برای این خونه باید پیاده می شدم. یعنی تنها تفاوتی که داشت این بود که اون قسمت سربالایی/سرپایینی رو که برای خونه ی آقاهه باید می رفتم، دیگه لازم نبود برم. از نظر ارتباط با ایستگاه قطار، دیگه فک کنم خونه مون از این بهتر نمی تونست باشه. از در که میایم بیرون، میریم اون ور خیابون، ایستگاه قطاره لبخند. کلا سه دقیقه براش در نظر می گیرم صبح ها، هیچ مشکلی هم نیست لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۳/۱٥ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب