یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب تا اونجا که یه خونه گرفتیم تو هتل بهتون گفتم دیگه. تو کل هتل فقط دو تا اتاقش رو هتل فروخته که یکیش در واقع خونه ماست (به سیستم ایرانی بگم، یه خونه ی یه خوابه، به سیستم آلمانی دوخوابه چشمک)، یکیش هم یه خونه ی دیگه.

خونه مون یه تراس داره ماشاءالله!! نصف خونه مون تراسه نیشخند. بعد یه اتاق داریم مختلف الاضلاع. هالمون ولی خوبه. البته تراسمون هم خیلی خوبه، مخصوصا برای کباب کردن لبخند.

از اونجایی که ما وسایلمون زیاد نبود و باز ما هم نصفشو نیاوردیم، خیلی سریع همه چی تو خونه جا به جا شد. دقیق تر بگم ما یه کمد خیلی بزرگ داریم که شیش تا در داره!! قدش هم بیشتر از دو متره. دو تا در وسطشو که باز می کنی، قسمت پایینش کشو داره و قسمت بالاش رو هم که میشه روش چیزی گذاشت و در صورت نیاز میله هم داره که لباس آویزون کنیم. بالاترش هم که یکی دو تا طبقه است دیگه مثل همه ی کمدها. دو تا در سمت چپو که باز می کنی یه کمد لباسه که مال منه و دو تا در سمت راستو که باز می کنی، کمد لباس همسره.

با توجه به اینکه ما عملا همین یه کمدو داشتیم، همون یکی دو روز اول این کمدو بستیم و کل وسایل خونه ریخته شد توش نیشخند.

البته بعدا فهمیدیم چه اشتباهی کردیم که یکی دیگه از کمدها رو با خودمون نیاوردیم. آخه وسایل آشپزخونه مون ظاهرا از کابینت ها بیشتر بود. این شد که مجبور شدیم حداقل یه کمد کوچولو برای آشپزخونه مون سفارش بدیم. لباسشویی هم که نداشتیم و باید سفارش می دادیم. اما از همه مهم تر این بود که اینترنت نداشتیم که اینا رو سفارش بدیم! خود اونم باز باید سفارش می دادیم. یه کمد کوچیک هم لازم داشتیم، از اونایی که مال زیر سینک روشوئیه. یه سری لباس هم باید برای من سفارش می دادیم با یه عالمه خورده ریزه! مثلا لامپ مهتابی توی سرویس درست یه روز بعد از اینکه اسباب کشی کردیم خراب شد. حالا باید اونم عوض کنیم. فقط چیزی که برای من سواله اینه که کدوم آدم عاقلی توی سرویس مهتابی وصل می کنه آخه؟!!

آخه مهتابی مصرفش خیلی کمه، اما استارت زدنش خیلی پرمصرفه. اصولا مهتابی رو جایی میذارن که میخوان یه بار برقو روشن کنن و بعد تا چندین ساعت روشن باشه. نه اینکه تو سرویس بذاری که هنوز داره چشمک میزنه که روشن شه، تو دست و روتو شستی و میخوای بیای بیرون!!

برا همین، باید به فکر یه لامپ سرپایی ای چیزی برای توی سرویس هم باشیم. فعلا که یه چراغ خواب مانندی داشتیم، اونو گذاشتیم اون تو. البته نه چراغ خوابی که برای خوابیدن باشه، از اونا که آدم باکلاسا میذارن بغل تختشون، شبا باهاش کتاب می خونن. ما هم تمام مدت تو خونه ی قبلیمون اینو گذاشتیم کنار تخت، ولی هیچ وقت باهاش کتاب نخوندیم. چشم آدم ضعیف میشه آخه! خب میخوای کتاب بخونی برقو روشن کن، والا چشمک.

از وسایله دیگه ای که نیاوردیم، جاقاشقی بود که پلاستیکی بود و تهش به واسطه ی جمع شدن آب (علی رغم سوراخ بودن) خیلی کثیف شده بود. تو وایتکس هم گذاشته بودیمش، ولی دیگه کلا رنگش عوض شده بود و درست نمیشد. اینم باید سفارش می دادیم. اینا شاید خیلی چیزای کوچیکی باشن، اما واقعا روی اعصاب آدمن متاسفانه. هر روز باید از زیر یه عالمه بشقاب و کاسه و این چیزا تو ظرفشویی، مثلا یه دونه چاقو درمی آوردیم.

دیگه اینکه، خونه مون انباری نداره. از اونجایی که انباری نداره، جایی هم برای نگه داشتن خیلی چیزا نداریم. اینه که باید تمام چیزایی که نگه میداریمو به حداقل برسونیم و اونا رو هم روی تراس نگه داریم. از اونجایی که تراسمون هم طبقه ی آخریم و سقف نداره، اونجا هم محل مناسبی برای نگه داری خرت و پرتها نیست. علی الخصوص که اینجا هم همه اش بارون میاد.

واسه همین باید یه سری ظرف پلاستیکی هم پیدا می کردیم برای خرت و پرتامون. پیدا کردن وسیله ی پلاستیکی تو آلمان -برخلاف ایران- بسیار بسیار مشکله. یعنی اینجا آدم پیر میشه بخواد دنبال مثلا دمپایی پلاستیکی بگرده! کلا میونه ای با پلاستیک جات ندارن. همه چی سعی می کنن قابل بازیافت باشه. حتی خیلی جاها لیوان های یه بار مصرفشون هم کاغذیه.

این بود که نمی تونستیم اون مدل ظرف پلاستیکی بزرگی که می خواستیمو راحت پیدا کنیم. اما خب بالاخره به توافق رسیدیم که چی بخریم. حالا اونا رو هم قراره سفارش بدیم هنوز.

از اونجایی که مدت هاست الان اینترنت نداریم، سفارش دادن همه چی برامون خیلی سخت بود. روز اول پا شدیم رفتیم تو کافه ی رو به روی خونه مون نشستیم، یه قهوه سفارش دادیم و نشستیم پای اینترنت برای پیدا کردن این چیزایی که می خواستیم. ولی خب هر روز که آدم نمیتونه بره بشینه تو کافه.

آخرش هم نتونستیم از اینجا سفارش بدیم! وقتی همسر رفته بود شهر قبلی برای تحویل دادن کلید به مستاجر جدید، یه روز زودتر رفت. شب تو خونه ی خودمون موند، اونجا اینترنت داشتیم. نصف چیزا رو از همون جا سفارش داد.

در همین حین به دوستامون هم گفتیم استیک اینترنتشونو برامون پست کنن، ما بریم یه سیم کارت بندازیم و شارژش کنیم. اونا هم بیچاره ها فرستادن. حالا فعلا یه ماهی رو قراره با اون استیک ها اینترنت داشته باشیم. البته اینترنتش حجمش خیلی کمه، کلا برای یه ماه 5 گیگ اینترنت نداره. اینه که کماکان اینترنت دار حساب نمیشیم. اما خب برای سفارش هامون کافیه.

بالاخره از بین اون همه سفارشی که بعضی هاشو دادیم و بعضی هاشو هنوز ندادیم، یه سری هاش دیروز رسید. کمد آشپزخونه و زیر سینک و مبل و جاقاشقی دیروز رسیدن. لباسشویی هم قراره امروز برسه.

لباس های منم قراره در آینده ی نزدیک برسن لبخند. ولی هنوز خیلی مونده تا خونه مون تبدیل به یه خونه ی واقعی بشه!

--

بین همه ی سفارشا من مبلو از همه بیشتر دوست داشتم. یه مبل بسیار بسیار جمع و جور که من وقتی اومدم خونه اصلا نفهمیدم اولش که یه مبل به خونه اضافه شده لبخند. حالا به قول همسر من اصلا رو مبل هم نمی شینما! ولی گیر دادم که مبلمون خیلی خوبه نیشخند.

--

همون اولین یا دومین هفته ای که اومده بودیم، سریعا برای استفاده ی مفید از تراسمون اقدام کردیم و بساط کباب کوبیده رو برقرار کردیم (در این بین، روزه هاتون قبول باشه البته، دلتون نخواد چشمک). به لطف ترک های اینجا - که گوشت چرخ کرده شون کلا سفیده از بس که چربی داره!- خیلی خوب شد و اصلا هم از سیخ نریخت پایین. جای شما خالی، برنج هم درست کرده بودم، این قدر خوب شد و بهمون چسبید اون چلوکباب که نگو. فقط حیف شد که مزه ی قورمه سبزی ظهر خیلی زود از زیر دندونمون رفت.

آخه چند وقت پیش رفته بودیم یه جایی، دوست دوستمونو دیدیم. اون هشت ساله آلمانه. داشت می گفت اصلا لازم نیست آدم با سبزی خشک قورمه سبزی درست کنه یا حتی سبزی از ایران بیاره. با همین تره فرنگی های همین جا و یه سری سبزی معمولی درست کنین، خیلی هم خوب میشه. منم اومدم امتحان کردم، این قدر خوب شد که واقعا دلم برا خودمون سوخت پنج سال با سبزی خشک و این چیزا قورمه سبزی درست کرده بودیم! کاش زودتر با این خانومه آشنا میشدم لبخند.

--

دیگه سعی کردم هرچی مونده بود راجع به این نقل مکانو بهتون بگم، ولی بازم هنوز یه سریهاش مونده که فک کنم یه پست جدا بخواد از بس زیاده! حالا ان شاءالله باز بعدا میام میگم بهتون.

--

راستی، اگر شد، منت بذارین و امشب دعای اول دم افطارتونو برا من رزرو کنین. با تشکر. از طرف یک عدد روزه خواری که خودش دعای دم افطار ندارد ناراحت.

 

[ ۱۳٩٥/۳/٢٠ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب