یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب من باز اومدم دانشگاه دومم و یه ذره وقت دارم که یه کم اینجا بنویسم.

ولی خب یادم نمیاد اون باقی مونده هایی که قرار بود بنویسم چی بود اصلا! حتی یه دونه اش!

به هر حال حالا هرچی یادم میاد - چه با ربط و چه بی ربط- می نویسم دیگه.

هنوز پا تو شهر جدید نذاشته، یه روز دوستامون دعوتمون کردن بریم خونه شون. البته در واقع همون جلسه ی قرآنی بود که داشتیم. اما ما به عنوان مهمون ویژه و راه دور قرار شد شبش هم پیششون بمونیم چشمک.

طبق معمول عده ی زیادی باز کنسل کردن مهمونی رو نیومدن! صاحبخونه هم طبق معمولی که برای همه اتفاق میفته ناراحت شده بود که مثلا برای 8 نفر تدارک دیده، حالا 4 نفر اومدن! ولی خب متاسفانه نرود میخ آهنین در سنگ! بنده خدا همین چند روز پیش یه پست بلندبالایی تو گروه مربوطه تو تلگرام گذاشته بود راجع به همین موضوع که لطفا وقتی قولی میدین، بهش پایبند باشین و کارهای دیگه تونو تو اولویت نذارین. ولی من که بعید میدونم اثری داشته باشه. آخه قبلا هم یه بار دیگه همین کارو کردیم و همچین تذکری تو گروه نوشتیم، اما خب دیگه. همه همچنان به همون روش ایرانی رفتار می کنن.

راستشو بگم از اینکه از بعضی از دوستامون جدا شدیم، خیلی هم خوشحالم. گاهی وقتا یه اتفاقایی میفته، اینقدر اعصاب آدم از دست یه سری آدما خورد میشه که هرچی می خوای به خوبی هاشون فقط فک کنی نمیشه. اینه که بهتره یه مدت از هم دور باشیم تا ازشون بدی نبینیم تا دوباره بتونیم فقط به خوبی هاشون فک کنیم لبخند.

خلاصه، اون مهمونی خیلی بهمون خوش گذشت و بحث های خوبی داشتیم. کلا سه تا خانواده، که میشد پنج نفر، بیشتر نبودیم مهمونا. اون دو تا خانواده ی دیگه همون شب برگشتن، اما ما موندیم تا فرداش. همون شب، بعد از تموم شدن مهمونی، یه خانواده برگشتن شهر خودشون. ما و اون یه نفری که مونده بود و صاحبخونه اینا گفتیم بریم یه دوری تو پاساژ نزدیک خونه شون بزنیم که اونم اینقدر دیر رفتیم که عملا نشد! علی الخصوص که اون یه نفر مهمون دیگه می خواست همون موقع ها برگرده. یعنی بلیتش نزدیکای نه بود. پاساژ هم همون نه بسته میشد. واسه همین جلوی پاساژ با دوستمون خداحافظی کردیم و ما و صاحبخونه رفتیم تو پاساژ. ولی حتی بستنی فروشی هاش هم بسته بودن که بخوایم دو تا بستنی بخریم و بخوریم!

مجبور شدیم بریم از سوپرمارکتی یه بسته بستنی چوبی بخریم و بریم تو راه بخوریم. از تو پاساژ رفتیم یه دوری هم تو پارک های همون دور و بر زدیم و از هوای مطبوع بهاری شهرشون لذت بردیم.

وقتی برگشتیم خونه فک کنم ساعت 10.5 اینا بود. شام خوردیم و طبق معمول شروع کردیم به فیلم دیدن و طبق معمول تر، من که از همون اول فیلم چشام رو هم بود و نفهمیدم چی به چی شد. آخرش به من گفتن بابا تو پاشو برو رو تخت بخواب، این طوری خودتو اذیت می کنی. من که رفتم سرویس که بیام برم بخوابم، دیدم همه بلند شدن. میگم تموم شد؟ میگن نه، ما هم تصمیم گرفتیم بقیه شو صبح ببینیم! آخه ساعت دیگه یک شده بود.

صبح ساعت 8 بیدار شدیم. انگار پادگانه، هر دفعه که خونه ی دوستامونیم، نمی دونم چرا بر اساس یه قانون نانوشته درست ساعت هشت پا میشیم هر دومون!!

همراه با صبحانه بقیه ی فیلمو دیدیم و بعد رفتیم بیرون. البته اولش بلیت برگشت ما ساعت 10 صبح بود، ولی بچه ها گفتن پیش ما بمونین بریم بیرون یه کم دیگه بگردیم. واسه همین ما هم بلیتمونو عوض کردیم و با یه میتفار که بعد از ظهر ساعت 7 می اومد برگشتیم.

قرار بود بریم باغ وحش، ولی هوا خیلی ابری و بارونی و قاطی پاطی بود. نمیشد انتظار داشت که حیوونا تو این هوا بیان بیرون و تو خونه هاشون نمونن. واسه همین بی خیال باغ وحش شدیم و رفتیم یه پارک دیگه.

همین که وارد پارک شدیم، دیدیم یه عده دارن کباب می کنن. گفتیم حتما ایرانین و اتفاقا ایرانی هم بودن نیشخند. یه عده هم داشتن فوتبال بازی می کردن که اونا هم توشون ایرانی داشتن. کلا ایرانی زیاد بود تو اون پارک. پارکه هم خوشبختانه نزدیک همون محل قرارمون با آقای میتفاری بود.

بعد از اینکه یه کمی نشستیم و پفیلاهای دست ساز دوستامونو خوردیم، کم کم بلند شدیم که بریم. بچه ها ما رو رسوندن تا محل قرارمون و خداحافظی کردن.

وقتی رسیدیم، درست سر ساعت قرارمون بود. آقای میتفاری بهمون گفت یه نفر دیگه هم هست که میخواد بیاد. شما انگلیسی بلدین؟ گفتیم آره. گفت مثل اینکه طرف پیدا نمیکنه اینجا رو. من گوشیو گرفتم و با اون آقاهه صحبت کردم. اول که اصلا معلوم نبود کجا بود! کلا با navigation رفته بود، ولی مثل اینکه بهش راهو اشتباهی داده بود خیلی دور بود. آقای میتفاری هم خیلی نگران بود، چون مثل اینکه خیلی عجله داشت. البته بعضی از آلمانی ها هم اخلاقشون اینطوریه که خیلی منظمن و مثلا اگه ده دقیقه دیر بشه، طوری رفتار می کنن که ما ایرانی ها برای یه ساعت دیر شدن رفتار می کنیم. واقعا براشون خیلی مهمه. به هر حال که آقاهه خیلی ناراحت بود که داره دیرش میشه.

بعد از کلی هی زنگ زدن و آدرس دادن و این حرفا، طرف گفت من الان جلوی یه پمپ بنزینم. ولی جلوی ما پمپ بنزینی نبود. به آقای میتفاری گفتم. گفت میدونم کجاست پمپ بنزین. بگو همونجا وایسته، ما میایم. منم بهش گفتم و وایستاد.

آقای میتفاری گفت سوار شین. با ماشین رفتیم یه جا نگه داشت که نمیشد با ماشین رفت دیگه. پمپ بنزین درست پشت همونجا بود. اسمشو بلد نیستم چیه. از این مانعا داشت که نذاره ماشین رد بشه. از اونا که یه میله است که وقتی کارتی چیزی می زنین میله میره بالا و ماشین رد میشه. خلاصه، اقاهه ماشینو همونجا نگه داشت و خودش از بغل میله رد شد، رفت اون طرف، طرفو پیداش کرد و آوردش بالاخره اوه.

و به این ترتیب با خود ده دوازده دقیقه ای تاخیر راه افتادیم. تو راه زیاد صحبت کردیم با آقاهه. ارتشی بود و مدتی تو ارتش آلمان تو افغانستان کار کرده بود. چیزای جالبی می گفت. گواهی نامه ی تانک داشت! گفتم همه باید گواهی نامه ی تانک بگیرن اونجا (منظورم همه ی آلمانی های ارتشی بود)؟ گفت نه. خیلی هزینه داره. نه هزار یورو هزینه شه. دولت برای هر کسی این هزینه رو نمی کنه. یه سری ها رو انتخاب می کنن و بهشون میگن اینا رو یاد بگیرن.

میگفت به ازای هر روز 90 یورو بیشتر حقوق می گرفتن وقتی اونجا کار می کردن. درسته مبلغش زیاد بود، ولی به هر حال بندگان خدا جونشونو میذارن دیگه. شوخی که نیست.

خیلی حرفا زده شد تو ماشین، ولی من الان فقط همین دو خطش یادم میومد خنثی.

وقتی رسیدیم خونه، ساعت از نه گذشته بود. آقاهه آدرس خونه مونو زد تو navigation که ما رو دقیق ببره. خودش مقصد نهاییش جای دیگه ای بود. وقتی رسیدیم بهمون میگه خونه تون تو هتله؟! گفتیم بله نیشخند.

--

اینم از اولین مهمونی ای که تو خونه ی جدیدمون رفتیم. کلا این شهر زیاد ایرانی نداره. فعلا بعید میدونم بتونیم دوست های جدید پیدا کنیم. اینه که همچنان روابطمون محدوده به همون روابط هر از چندگاهی بین شهری با دوستای قدیمیون!


[ ۱۳٩٥/۳/٢٧ ] [ ۳:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب