یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

آخر هفته رفته بودیم شهر اولمون برای مهمونی افطاری دوستامون. اصلا به نظر من قرار نبود بریم، ولی خب همسر دیگه جواب داده بود، گفته بود میایم. دیگه نمیشد نریم.

بعد از اینکه چند بار بچه ها کنسل کردن قراراشونو و نیومدن و دلخوری هایی که منم ازشون صحبت کردم پیش اومد، یکی از بچه ها یه بار یه پست بلندبالا تو گروه گذاشته بود در ذم این کار و گفته بود لطفا وقتی مهمونی ای برقرار میشه، دوستان همکاری کنن و زود جواب بدن و بعد هم به قرارشون پایبند بمونن.

بر همین اساس دفعه ی بعد (که همین مهمونی افطاری بود) همه فوری بعد از زدن پیغام صاحبخونه جواب دادن. البته صاحبخونه برای هفته ی قبل تر تر و هفته ی قبل اعلام آمادگی کرده بود. اون هفته ی اولش رو که ما مطمئن بودیم نمی تونیم و گفتیم ما این هفته رو نمی تونیم، هفته ی بعدو نمی دونیم. بقیه هم نظراشونو گفتن و نظرا به هفته ی قبل نزدیک تر بود. این شد که باز همه مجبور بودن یه چند روزی صبر کنن تا ببینن هفته ی بعدش رو بالاخره می تونن و قطعی میشه یا نه.

حالا بعد از چند روز من از همسر پرسیدم، میگه من جواب دادم، گفتم میایم. گفتم خب پس هیچی دیگه، میریم لبخند.

حالا فک کنین 300 کیلومتر راهو آدم پاشه بره برای یه مهمونی افطاری! ولی خب دوستامون بودن دیگه. مخصوصا که همین دوستای جدیدمون بودن که متاسفانه نشد ما زیاد باهاشون باشیم و تا اونا اومدن ما اسباب کشی کردیم. ولی خب این نوع آشنایی هم جالب بود دیگه! انگاری ما فقط مونده بودیم تو اون شهر که اینا بیان و با گروه آشناشون کنیم و بعدش بریم از اون شهر.

خلاصه، روز موعود ما با اون یکی دوستامون که تو شهربغلی اون شهر اولمون هستن قرار گذاشتیم و قرار شد ما بریم پیش اونا، بعد با اونا بریم شهر اولمون که مهمونی هست! این وسط به صورت پارازیت اینو هم بگم که این دفعه آیه های قرآنمون اواخر سوره ی بقره بود که راجع به حضرت ابراهیم و اون پرنده هایی بود که میذاره روی کوه و صداشون میزنه. باور کنین داستانش خیلی به جلسه ی قرآن ما شباهت داشت! طرف تو گروه یه پیام میذاره، ده نفر بلند میشن از اقصی نقاط کشور میرن اونجا!!

خلاصه، ما صبح ساعت 10.5 رسیدیم شهر دوستامون. اما نمی خواستیم مزاحمشون بشیم. مخصوصا که اونا روزه داشتن و ما نداشتیم و مطمئنا اگه میرفتیم میخواستن ازمون پذیرایی کنن. اما از طرفی یه چیزی از اونا دست ما بود که همراه بردنش سنگین بود. اول یه کم رفتیم بگردیم، بعد دیدیم این طوری نمیشه. همسر گفت پس میریم خونه شون میذاریم، میگیم کار داریم، میریم تو شهر میگردیم.

همین کارو هم کردیم. بهشون گفتیم الان خونه این ما بیایم این امانتیتونو بدیم؟ گفتن آره. ما هم رفتیم و فقط همونو گذاشتیم و برگشتیم. از اونجایی که با هم تعارف نداشتیم، خیلی اصرار نکردن که بمونیم. چون می دونستن اگه بخوایم می مونیم دیگه.

از ساعت 11 تا 3 که قرار بود با دوستامون راه بیفتیم به سمت شهر اول، رفتیم تو شهر گشتیم.

از قبل ترش بگم که با میتفار رفتیم شهر دوستامون. از قضا اون یکی مسافر هم ایرانی بود. این شد که تو راه ما سه تا کلا فارسی حرف می زدیم و بیچاره راننده هم مجبور بود گوش بده نیشخند. البته اولش انگلیسی صحبت کردیم (چون اون دختره آلمانی بلد نبود)، ولی دیدیم راننده کلا علاقه ای به صحبت کردن نداره و تو بحث های ما شرکت نمیکنه. کلا آدم گرمی نبود. ما هم اجاره گرفتیم و فارسی صحبت کردیم بقیه شو.

این مسافره - که فرض کنیم اسمش مینا بود- راجع به این صحبت کرد که امروز تو این شهری که داریم میریم یه جشنیه و دوستای اونم اجرا دارن و واسه همین داره میره که بهشون کمک کنه. اسم جشنو گفت، ولی گفت نمی دونم دقیقا کجا برگزار میشه. البته اسم مکانشو میدونست. اما اینکه چطور باید بره و اینا رو نمی دونست. باید با جی پی اس بعدا چک می کرد.

همون موقع که تو ماشین بودیم، همسر چک کرد و معلوم شد که جشن از ساعت 12 هست تا 2.5. گفتیم حالا بریم ببینیم چی میشه. شاید این جشنه رو هم رفتیم.

از خونه ی دوستامون حدود ساعت 10:45 پیاده راه افتادیم به سمت مرکز شهر. قرار بود حدود نیم ساعت تو راه باشیم، ولی بیست دقیقه ای رسیدیم. یه دوری تو مغازه ها زدیم ولی چیز خاصی چشممونو نگرفت. البته ما هم که دنبال چیز خاصی نبودیم. ولی گفتیم اگه وسیله ی تزئینی خوبی گیرمون اومد، بخریم برای صاحبخونه که تازه خونه شو عوض کرده و اولین باره که میریم خونه شون. اگر هم نیومد که میریم از همون شهر مقصد، یه گلدون گل می خریم و می بریم دیگه.

رفتیم یه سری به فروشگاه کاف هوف زدیم. این فروشگاه همه چی داره. ولی مال شهر اینا خیلی بزرگتر از شهر ما بود. شیش هفت طبقه ای بود فک کنم! رفتیم از زیرزمینش یه کمی خوردنی بگیریم. یه خوردنی خریدیم که دقیقا مزه ی های بای میداد. این شد که بعد از پنج سال به صورت ناخواسته های بای آلمانی رو هم کشف کردیم چشمک.

هوا اون روز کلا خیلی بد بود. یه لحظه آفتابی بود و آدم گرمش میشد. یه لحظه بارون میومد رگباری. یه لحظه بارون میومد نم نم! کلا تکلیف هوا با خودش معلوم نبود. حتی وقتی تو جاده بودیم، یه تیکه این قدر بارون سریع می اومد که ما و راننده کلا دقیقا هیچی نمی دیدیم جلومون. برف پاک کن نمی رسید اون همه بارونو پاک کنه. شیشه مدام بارونی بود. تنها چیزی که دیده میشد، چراغای فلاشری ماشین های جلو بود و بس.

خلاصه، حالا اون موقعی که ما تو شهر میگشتیم هوا خیلی بد نبود. بعد از گشت و گذار تو مغازه ها هم رفتیم یه چیزی خریدیم و خوردیم تو راه. دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه، ساعتای یه ربع به دو بود،که دیدیم یه جا سر و صدا میاد و شلوغ پلوغه. فهمیدیم اون جشنی که دختره گفته همین جاست. گفتیم خب پس بریم ما هم نگاه کنیم.

آدمای کشورای مختلفی بودن و برنامه اجرا می کردن. البته هر کدوم در حد یکی دو دقیقه! فقط برنامه ی چینی ها بود که فک کنم پنج شش دقیقه ای طول کشید. که اونم دیگه فک کنم با توجه به جمعیتشون حق داشته باشن دیگه! با این وجود، بازم برنامه تا همون 2.5 طول کشید. من نمی دونم مگه چند تا کشور تو دنیا هست آخه؟! یا شایدم اوایل برنامه چیز دیگه ای بوده. برنامه های جشن های آلمانی هم که مشخصه دیگه رقص و لباس های محلی هر کشوره همیشه.

خلاصه، اونجا وایستادیم تا 2:20 که برنامه تموم شد، همه رو نگاه کردیم. آخرین گروه مال جمهوری دومینیک بودن. خیییییییلی برنامه شون دلقک بازی و خنده دار بود. اصلا هیچ کاری هم نمی کردنا، ولی نمیدونم چرا آدم این قدر خنده اش می گرفت. همسر می گفت اینا به عنوان شادترین مردم دنیا شناخته شدن. واقعا خداییش برازنده شون بود همچین صفتی. خیییییلی شاد بودن. اصلا یه چیز عجیبی! یادتون پارسال تو کلاس زبانمون یه پسره بود که خیییییییلی ما رو می خندوند، اونم مال همین جا بود! من تازه اون روز فهمیدم بیخود نبود ما این قدر با اون پسره می خندیدیم. خدا خیرشون بده، خودشون که شادن، ملتی رو هم شاد می کنن لبخند.

ما به دوستامون گفته بودیم 2 2.5 میایم که 3 حرکت کنیم. اما تازه 2:20 اونجا بودیم! از اونجا هم یه سی دقیقه ای تا خونه ی دوستامون راه بود. این بود که در نهایت وقتی ما رسیدیم خونه ی دوستامون، ساعت تقریبا سه بود. البته اونا هم عجله ای نداشتن برای رفتن و خودشون قبلا گفته بودن 3.5 هم رفتیم اشکالی نداره.

خلاصه، ما رفتیم خونه شون و گفتیم خب بریم دیگه. ولی اونا هنوز لباس نپوشیده بودن و آماده نبودن. دیگه صبر کردیم اونا هم لباس پوشیدن و آماده شدن و تقریبا 3.5 بود که راه افتادیم.

از لحظه ای که ما پشت در خونه ی دوستامون رسیدیم، یه کمی چند قطره بارون شروع کرد به باریدن. تا وقتی ما خواستیم بریم، رگبار شده بود بدجور!

هنوز چیزی از شهر خارج نشده بودیم که هوا همون طوری شد که موقع اومدن شده بود. هیچی رو نمی دیدیم! سرعتمون رسیده بود به 40. حالا یه کم بیشتر که رفتیم، دیدیم اصلا ترافیکه. چون مثل اینکه تو بارون تصادف شده بود و جاده بسته شده بود.

نمی دونم چقدر تو ترافیک بودیم. من خوشخواب که خوابیدم خواب!

از طرف دیگه همسر قبلا به مستاجرمون گفته بود که ما فلان روز میایم شهر شما. اگه مشکلی چیزی بود، می تونیم اون روز همو ببینیم و بهمون بگی. راحت تر میتونیم رفع و رجوعش کنیم. حالا روز قبل از رفتن، طرف زنگ زد به من، منم اصلا در جریان این ایمیلا نبودم. گفت که همسرتون به من ایمیل زده که شما میان شهر ما. خواستم بگم ما خیلی دوست داریم همون از نزدیک ببینیم و این حرفا. منم که نمیدونستم همسر دقیقا چی بهش گفته، گفتم باشه. ولی ساعت دقیقشو بعدا هماهنگ می کنیم. چوننمیدونم دقیقا کی میرسیم شهر شما. گفت باشه.

حالا تو راه، با اون ترافیک، محال بود به موقع برسیم که بتونیم این بندگان خدا رو هم ببینیم. این شد که بهش زنگ زدم و کنسل کردم قرارمونو.

وقتی رسیدیم شهر مقصد، هوا دیگه خوب شده بود. نه بارونی میومد، نه چیزی. فقط یه کمی باد بود. دوستامون میخواستن برن یه سری از دوستاشونو ببینن. واسه همین یه جا ما رو پیاده کردن و رفتن. ما هم گفتیم میخوایم بریم دانشگاه. خونه ی میزبان نزدیک دانشگاه بود. یه جا سر راه پیاده شدیم و پیاده راه افتادیم به سمت دانشگاه. آخه هنوز خیلی وقت داشتیم. مهمونی قرار بود از ساعت 7 شروع بشه و اون موقع هنوز شیش هم نشده بود.

رفتیم نزدیک دانشگاه، از درختای آلبالوی نزدیک مهمانسرای دانشگاه یه دل سیر آلبالو خوردیم و دوباره راه افتادیم لبخند. همسر می خواست بریم ساختمون کتابخونه و بشینیم با لپ تاپ کار کنیم تا زمان بگذره، ولی خب لپ تاپو تو ماشین دوستامون گذاشته بودیم خنثی. به همسر گفتم بریم سلف که یه نوشیدنی ای، چیزی هم اگه خواستیم بخوریم و هواش هم خوب و مطبوع باشه. ولی بعد نظرم عوض شد، گفتم بهتره بریم همون دور و بر خونه ی دوستامون بگردیم که مطمئن باشیم سر وقت می رسیم. مخصوصا که میخوایم براشون خرید هم بکنیم تازه!

این شد که تصمیم بر این شد که بریم همون مرکز خریدی که می خواستیم ازش گل بخریم، گلمونو انتخاب کنیم. حالا همون دور و بر یه دوری بزنیم تا نزدیک وقت رفتن بشه، اون وقت بریم گلو برداریم و بریم.

رفتیم مرکز خریده. تا ما رسیدیم ساعت از شیش گذشته بود. ولی مگه می تونستیم گل انتخاب کنیم؟ آپشنامون زیاد نبود. گلهاش هم اصلا خوب نبود. خیلی هاش پلاسیده بود. با زحمت یه دونه گلدون مناسب پیدا کردیم. از اونجایی که همین یه دونه اش فقط خوب بود، من همونو ورداشتم بغلم گرفتم و تو همون فروشگاه چرخیدم تا همسر بره فروشگاهای دور و برو نگاه کنه ببینه چیز بهتری نمیشه پیدا کرد نیشخند.

بعد از چند دقیقه، همسر اومد و گفت چیز خاصی پیدا نکرده و بهتره همینو بخریم با یه جعبه شکلات. ما هم همین کارو کردیم. چون کاغذ کادو و این چیزا هم نداشتیم، قرار شد یه پاکت کوچیک دسته دار که مخصوص کادو هست از مغازه بغلی بخریم.

تا این کارا رو کردیم و برچسب قیمتا رو کندیم و شکلاتو گذاشتیم تو پاکت و همه چی رو برای دادن به میزبان آماده کردیم، ساعت شد شیش و نیم. قبل ترش به همسر گفته بودم به دوستامون زنگ بزن، بگو ما بی زحمت یه کم زودتر مزاحم میشیم. حالا ساعت 6.5 به همسر میگم زنگ زدی. میگه خب چیو زنگ بزنم؟ ما همین الان راه بیفتیم، ساعت 7 میرسیم اونجا!

گفتم خب پس بریم دیگه! وقتی ما رسیدیم خونه ی بچه ها، دو سه دقیقه به هفته بود. کاملا سر موقع و مناسب لبخند. به این ترتیب ،به عنوان اولین مهمونا وارد شدیم.

کم کم بچه ها اومدن و مهمونی - طبق معمول ایرانیش- ساعت 8 اینا شروع شد. تا ساعت 9.5، 9:45 قرآن خوندنمون طول کشید. بعد یکی یکی صدای موبایل های بچه ها شروع شد که اذون بگه. ولی خب جالب بود که هر خانواده ای اذون مخصوص به خودشو داشت! یکی میگفت به افق ما اذون 10:03 ه، یکی به افقش 10:06 اذون بود، یکی 9:45، یه عده هم که بر اساس فتوای بعضی مراجع، با ایران افطار می کردن و اذونشون 7 شب بود.

صاحبخونه می گفت میخواین من سفره رو بندازم، هر کی هر وقت سانسش شد بیاد بخوره خنده. خلاصه، هر کس هر وقت خواست شروع کرد و افطاری رو بالاخره خوردیم. به رسم صاحبخونه شام با فاصله از افطاری سرو میشد. یه ساعتی رو این وسط حرف زدیم تا زمان شام بشه. شام که تموم شد ساعت 12 بود. اصولا هم با توجه به اذون خیلی زودهنگام آلمان، همه قصد داشتن با همون شام روزه بگیرن و کسی قصد نداشت سحری بخوره. برا همین کسی عجله ای نداشت برای رفتن. چون همه فقط می خواستن برن بخوابن و کار دیگه ای نداشتن.

اما از اونجایی که هر کسی مال یه شهری بود، مجبور بودن زود برن که دو ساعت دیگه خونه هاشون باشن!

ما هم با دوستامون برگشتیم شهر اونا که صبح از اونجا بریم. آخه تو راه متوجه شدیم که من گوشیمو جا گذاشتم تو خونه شون. گوشیم اول تو کیف لپ تاپ همسر بود چون من خودم کیفمو برنداشته بودم و فقط کوله پشتی داشتم که اونم با خودم نبرده بودم تو شهر. واسه همین فقط کیف پول و گوشیمو گذاشته بودم تو کیف همسر و راه افتاده بودیم. وقتی ساعت 3 رفتیم خونه ی دوستامون، من دیدم که یه گوشی روی میزه، اما با خودم فک کردم گوشی صاحبخونه است. آخه صاحبخونه هم گوشیش دقیقا مدلش با من یکیه. چند بار هی خواستم بردارم و اینترنتو چک کنم، ولی باز یادم افتاد بابا این که گوشی من نیست. گوشی من تو کیف همسره.

ولی بعد تو راه خونه ی دوستامون هرچی گشتیم گوشی منو پیدا نکردیم. معلوم شد که اونی که اونجا رو میز بوده گوشی من بوده و من برنداشتم!

واسه همین هم شب با دوستامون برگشتیم خونه شون. حالا وقتی برگشتیم، هرچی نگاه می کنم اون گوشی روی میز و مبل و هیچ جا نیست. دوباره کیف همسرو چک کردیم، دیدیم بابا درست دیده بودم. گوشی من تو کیف همسر بوده تمام این مدت و اون گوشی هم مال صاحبخونه بوده خنثی.

صبح که بلند شدیم، صاحبخونه برامون زحمت کشیده بود و صبحانه آماده کرده بود. بلیت اتوبوسمون هم ساعت 1 بود. کلی ما رو شرمنده کردن و حتی ناهار هم درست کردن! هرچی هم گفتیم نمیخواد، گفت نه، می اندازم تو زودپز همه چیو.

خلاصه، بالاخره بعد از هزار بار به این و اون زحمت دادن، ساعت 4.5 اینا با اتوبوس رسیدیم خونه مون. وقتی رسیدیم من دیگه تبدیل به یه پا جنازه شده بودم. نه شب خوب خوابیده بودیم، نه مسیر راحت بود. همه اش تو راه و اتوبوس و ماشین و این حرفا بودیم. ولی خب در کل خیلی خوش گذشت لبخند.

--

حالا این هفته هم یکی دیگه از دوستامون تو همون شهر اولمون برای افطاری دعوت کرده، ولی این دفعه دیگه گفتیم نمیایم.

--

آقای اینترنتی امروز زحمت کشیدن و نیومدن! ایمیل زدن و گفتن امروز نمیان، باید زنگ بزنیم یه قرار دیگه بذاریم. همسر زنگ زد، طرف میگه آدرسو پیدا نکرده تعجب. نمیدونم اینا فکر می کنن ما تو عهد عتیق زندگی می کنیم و نمیدونیم تو آلمان آدما با جی پی اس آدرسو به راحتی پیدا می کنن! آخه بهونه از این مسخره تر نبود. حداقلش این بود که طرف میتونست از پذیرش هتل بپرسه این آدرس کجاست.

حالا همسر زنگ زده، گفته بریا 8 جولای دوباره میان. بنابراین ما تا اون موقع کماکان در بی اینترنتی به سر می بریم و نمیتونم مرتب بیام بنویسم.


[ ۱۳٩٥/٤/۱٠ ] [ ۳:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب