یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

قبلا بهتون گفته بودم که من الان تو یه شرکت کار می کنم، اما قراردادم با دانشگاه. شرکت سه نفر مدیرعامل داره که یکیشونو من دیروز واسه اولین بار دیدم. دو تای دیگه هم که همیشه با همیم تو شرکت. از اون طرف اون دو تا هم استاد دانشگاهن، ولی خب هیچ وقت تو دانشگاه نیستن!

فک کنم هدفشون فقط اینه که از دانشگاه بتونن پروژه بگیرن یا اگه لازم شد بودجه ای، امکاناتی چیزی از دانشگاه بگیرن. واسه همین همیشه تو کارهای تحقیقاتی با دانشگاه همکاری می کنن.

به هر حال، دیروز یه مهمونی تابستونی بود برای اعضای گروه. کلا هم رشته ی این گروه با من یکی نیست و اصلا کلا من وصله ی ناجوره رشته ام تو اینا!! وقتی باهاشون حرف می زدم، خیلی راحت اونا راجع به موضوعات مختلف رشته شون صحبت می کردن، در حالی که من اصلا نمیدونستم این موضوع اصلیه یعنی چی که حالا بخوام زیرشاخه هاشو بدونم نیشخند. و جالبه که برعکسش هم بود! منم حرف می زدم، اونا اصلا نمی فهمیدن چی میگم.

حالا بگذریم. برم از اول توضیح بدم. چند وقت پیش همین همکارام بهم گفته بودن که هر سال گروهشون یه جشن یا مهمونی تابستونی داره (به قول آلمانی ها sommerfest که انگلیسیش میشه همون summer festival).

معمولا این جور مهمونی ها رو بغل رود و یا یه جایی بیرون از ساختمون میگیرن. کلا آلمانی ها به مهمونی داخل ساختمون اصلا علاقه ندارن. بیشتر مهمونی ها رو تو جاهایی مثل آشپزخونه و بالکن و این جورجاها برگزار می کنن. اهل نشستن هم نیستن. پنجاه نفر آدم میان مهمونی، پنج ساعت وای میستن* (در همین راستا یه چیزی یادم اومد که چون موضوعش جداست، آخر می نویسم)!!

خلاصه، امسال منم به این مهمونی دعوت شدم. فیلیکس هم از مدت ها پیش هی می پرسید میای یا نه؟! بهش گفتم خب حالا ایمیلشو بفرست ببینم کجاست اصلا؟ تاریخش کیه؟ گفت باشه. در نهایت برام ایمیلو چند وقت پیش فرستاد و منم گفتم میام.

حالا از دو قرن پیش من یه نوبت دکتر گرفته بودم که از قضا دقیقا تو همین تاریخ افتاده بود! منم کلا یادم رفته بود. دو روز به نوبت دکتر یادم افتاده که ئه خب من وقت دکتر دارم! مهمون ساعت 5 شروع میشد. منم وقت دکترم 4 بود. اما دکتر میخواست یه سری آزمایش ازم بگیره که گفته بود یه ساعت حداقل طول می کشه.

این شد که من به فیلیکس و رن گفتم شما برین. من میرم دکتر. خودم از اونجا میام. اون طور که ازشون پرسیدم، بچه ها معمولا تا 9 10 اینا هستن تو مهمونی. ساعت یه ربع به چهار اینا من دیگه راه افتادم رفتم دکتر. خدا رو شکر هم دور و بر خونه مون پر دکتره، هم دور و بر محل کارم.

رفتم دکتر و همون طور که انتظار میرفت، کارم حدود 5:10 تموم شد. وقتی اومدم دیگه یه قطارو از دست داده بودم. مجبور بودم حدود ده دقیقه ای منتظر باشم. یه جا هم باید خط عوض می کردم. قطار اولو که بلد بودم کجا باید سوار بشم و کجا پیاده شم و مشکلی نبود. ولی وقتی باید خط عوض می کردم و یه اتوبوسو میگرفتم، خیلی سخت بود. عینهو سعی صفا و مروه، هر طرف می رفتم، ولی ایستگاه اتوبوس اونجا نبود!

متاسفانه رو گوگل مپ هم ایستگاهای اتوبوسو نشون نمیده. به همسر زنگ زدم، شاید اون بتونه پیدا کنه. آخه گوشی من اصلا گوگل مپش هیچی نشون نمیداد. چون حجم اینترنت تموم شده و الان با یه اینترنت زغالی رو گوشیم سر می کنم.

همسر گفت نمیشه دقیق گفت کجا وای میسته اتوبوس. چون اون مسیری که میخوای بریم یه جوری که طرف هرجا ایستگاه داشته باشه باید دور بزنه. حالا از کدوم مسیر یا خیابون میخواد دور بزنه معلوم نیست. از یه خانومی هم پرسیدم، عین همین جمله رو گفت. گفت اگه کسی ندونه اون اتوبوس کجا نگه میداره، نمیتونه بهت بگه. مسیرت یه طوری نیست که بگم خب قاعدتا اتوبوس باید این وری بره.

از چند نفر دیگه هم پرسیدم، هیچ کس نمی دونست. کلا ده دقیقه وقت داشتم دنبال اتوبوس بگردم. معمولا سعی می کنم از آلمانی ها بپرسم. ولی آخرش گفتم بذار از یکی از همین خارجی های کله سیاه عین خودمون بپرسم نیشخند. یه پسر جوون دانشجوواری (!) بود. تا بهش گفتم اتوبوس فلان، گفت آره میدونم، اونجا وای میسته. با دستش به یه جا اشاره کرد. همون موقع یه اتوبوس اومد جلومون. گفت با من بیا تا نشونت بدم. یه کمی تو همون ایستگاه رفتیم تا اتوبوس جلو دیدمونو نگیره، دیدم درست اون ور خیابون یه ایستگاه درپیت اتوبوس هست که فقط یه علامت ایستگاه داره! نه صندلی ای، نه سایبونی، هیچی!

خلاصه، فهمیدم که از این به بعد از همین کله سیاهای خودمون باید بپرسم. آخه این آلمانی ها خیلی خیلی وابسته ان به گوگل مپ و امثالهم. خیلی وقتا دو تا کوچه اون ورتر از خونه شونو بپرسی نمیدونن. ولی ماها بر حسب عادت، همه جا رو حفظ می کنیم آدرسشو!

وقتی رسیدم اون ایستگاهی که پسره بهم نشون داده بود، تقریبا دو سه دقیقه مونده بود به وقتی که اتوبوس باید میومد. البته اتوبوس با دو سه دقیقه تاخیر اومد. تو این فاصله من جواب رن رو دادم که پیامک داده بود و گفته بود ما تو راهیم، اگه احیانا تو زودتر رسیدی. که منم گفتم من تو ایستگاه اتوبوسم، اگه همه چی اکی باشه، من یه ربع به شیش میرسم.

اتوبوس تازه یه ربع به شیش (و کمی گذشته از یه ربع به شیش) منو رسوند ایستگاه. از اونجا هم قرار بود دو دقیقه پیاده روی باشه. ولی من اصلا نمیدونستم در کدوم جهت باید برم. اسم خیابونی که باید میرفتم توش رو می دونستم. اما اونجایی که بودم بغل رود بود و اسم خیابون دیده نمیشد توش که من بدونم آیا جایی که میخوام برم همین جاست یا نه. شماره پلاک هم که نداشت. یعنی اصلا ساختمونی نبود که بخواد شماره پلاک داشته باشه که من بر اساس اون بتونم شماره پلاک مد نظر خودمو پیدا کنم! یا حداقل ببینم در کدوم جهت برم.

گوگل مپمم که تعطیل بود! دوباره از یکی دو نفر پرسیدم. ماشاءالله دو تاشون که کلا گفتن این خیابون اسمش یه چیز دیگه است!! یکیشون با اطمینان بهم گفت که باید در همون جهتی که میرم ادامه بدم تا برسم به جایی که میخوام. ولی به همسر که زنگ زدم و چک کرد، گفت جهتت اشتباهه. در جهت عکسش باید بری.

دیدم یه آقایی بیرون یه کافه، تو فضای بازش نشسته بود. ازش پرسیدم فلان جا کجاست؟ بهم گفت. همون مسیری بود که همسر می گفت. منم برگشتم باز در اون جهت رفتم. تا رسیدم ساعت 6 شده بود. من آخرین نفری بودم که رسیدم در واقع.

رن فقط اون شخص سوم شرکتمون رو که کنار فیلیکس نشسته بود بهم معرفی کرد و منشی گروهو. بقیه رو هم گفت کارمندای گروهن دیگه. نمیشد که بیس نفر آدمو تک تک معرفی کنه! خودم رفتم با همه شون سلام و علیکی کردم و خودمو معرفی کردم. میخواستم رو به روی فیلیکس و اون شخص سوم شرکتمون (که اسمشو خودمم یادم نیست) بشینم که دیدم مثل اینکه جای یه بنده خدایی بود. رفته بود برای خودش نوشیدنی بیاره.

منم مجبوری رفتم روی اون یکی نیمکت نشستم که چند تا دختر جوون بودن که احتمالا دانشجوی دکترا بودن. از این جوجه ماشینی ها چشمک. البته از بینشون فقط یکی دانشجوی دکترا بود و بقیه دانشجوی ارشد بودن و در واقع به عنوان کار دانشجویی تو گروه کار می کردن. یه کمی با اونا هم کلام شدم، اما خیلی بچه های صمیمی ای نبودن. کلا گروه خیلی صمیمی ای نبودن، اما خب منم نمیشناختن. منم که عینهو جوجه اردک زشتم بین جمعیت! همه چیم با همه فرق داره، نه سوسیس و کالباساشونو می خورم، نه مشروباشونو. لباس پوشیدنمم که انگشت نماست. حتی چشم و ابرومم که رنگ اونا نیست!! کلا اینه که همون جوجه اردک زشت توصیف خوبیه فک می کنم چشمک.

به هر حال، یه کمی با بچه ها صحبت کردیم و همون طور که اولش توضیح دادم اصولا درک متقابلی از رشته های هم نداشتیم خنثی.

وقتی من رسیدم، همه خوردنی هاشونو خورده بودن. یه طرف سالاد بود که من رفتم یه کمی ازش برداشتم. سالاد سیب زمینی و گوجه که توش سیر زده بودن! آخه آدم تو سالاد مهمونی سیر میزنه؟! خدا رو شکر کم برداشته بودم. از اونجایی که همه همه چیشونو خورده بودن، دیگه روم نشد برم دوباره برای خودم از سالادای دیگه بکشم.

در همین حین، یه آقایی اومد یه سینی بزرگ که توش پر از سوسیس و دو قطعه پنیر دایره ای شکل بود آورد. به من تعارف کرد و به آلمانی گفت شما از این پنیرا می خورین؟ منم گفتم نه، ممنون. گفت نه؟ گفتم نه، مرسی. حالا این وسط بچه ها بهش میگن انگلیسی بگو! برگشته میگه Cheese؟خنده فقط هم همین یه کلمه! کل جمله رو دیگه انگلیسی نمیگه. گفتم نه، متشکرم. در اون حد دیگه آلمانی می فهمم بعد 5 سال! اونم بنده خدا به آلمانی ادامه داد: آخه به من گفتن یکی از پنیرا رزرو شده برای شما.

ظاهرا چون من باحجاب بودم، بچه ها سپرده بودن که من از چیزمیزای کبابی نمیخورم و یه دونه پنیرو برای من نگه دارن. خیلی از این کارشون خوشم اومد. انصافا خودم اصلا انتظار نداشتم. خب یه عالمه سالاد و این جور چیزا بود برای من که بخورم. لازم نبود حتما از قسمت غذاها هم برای من چیزی نگه دارن. ولی خب دستشون درد نکنه. برنامه ریزی آلمانیه دیگه لبخند.

هنوز من تازه بشقاب سالادمو تموم کرده بودم که بارون گرفت خنثی. ما هم همه چیو جمع کردیم، بردیم تو. یه اتاقی اونجا بود که من نفهمیدم اصلا کاربریش چیه دقیقا! ولی به هر حال یه اتاقی اونجا بود و یه ورش هم آشپزخونه بود و اون آخرش هم مثل اینکه یه بار* بود برای خرید آب جو و این حرفا. دیگه همه چی قاطی پاطی شد، نشد من بیشتر بخورم متاسفانه. مخصوصا که همه خورده بودن و می خواستن فقط حرف بزنن! نمیشد وسط حرف زدن هی بخورم که!

به این ترتیب منم بیخیال خوردن شدم. گرچه یه سری پنیرهایی که تیکه تیکه با گوجه و یه سری چیزای دیگه به سیخ های کباب حسینی کشیده شده بودن، خیلی چشمک می زدن. ولی قسمت نشد بخورمشون. حیف شد. ان شاءالله دفعه ی بعد نیشخند.

هنوز نیم ساعتی نگذشته بود فکر می کنم که همون آقایی که اومد به من پنیر تعارف کرد اومد گفت بچه ها میتونین بیاین Nachtisch (دسر) بخورین. باز بهش گفتن انگلیسی بگو. بنده خدا میگه میدونه بابا، آلمانیش خوبه. بعد رو به من میگه میدونی Nachtisch چیه؟ گفتم آره، میدونم. میگه Dessert انگلیسیشه ولی همون Nachtisch، Nachtisch (ناخ تیش، روی "خ" ش هم خیلی تاکید می کرد که کلمه خوب آلمانی باشه نیشخند).

اونجا یه خانومه بود میگفت اتفاقا من یه بار یه جا رفته بودم بهم گفتن دسر، من هی میزدم به بغلیم می گفتم دسر چیه؟! بعد فهمیدم همون ناخ تیشو میگه.

خلاصه، رفتیم سراغ ناختیش (داخل پرانتز بگم Tisch یعنی میز، Nach یعنی بعد، Nachtisch یعنی چیزی که بعد از میزغذا خورده میشه در واقع)! جالبه که من این کلمه رو هنوز دو سه روز بود یاد گرفته بودم. قبل تر همیشه کلمه ی Nachspeise رو شنیده بودم. آلمانی ها به پیش غذا میگن vorspeise  که توش vor یعنی قبل، به غذا میگن Hauptspeise (یعنی غذای اصلی) و به دسر میگن Nachspeise (یعنی بعد از غذا). همین چند روز پیش اتفاقی متوجه شدم که به دسر Nachtisch هم میگن. گرچه اگه نمی دیدم این کلمه رو، بازم از روی بافت کلام کاملا مشخص بود Nachtisch چیه. ولی خب دیگه.

خلاصه، رفتیم سراغ دسر. یه کیک شکلاتی بود. یه چیزی بود که من نفهمیدم خامه بود، بستنی بود، چی بود؟ ولی هر چی بود مزه اش خوب بود. یه مدل کیک شبیه مافین بود که روش اندازه ی خودش خامه داشت! اول از همه یه دونه از اونا برداشتم. واقعا پشیمون شدم! دلم می خواست اون همه خامه رو یه سطل آشغال پیدا کنم، خالی کنم، ولی پیدا نمی کردم. مجبور شدم بخورم دیگه! کلا احساس میکردم به اندازه ی وزن کیکه قند جویدم! در این حد شیرین بود خامه های روش.

یکی دو تا دسر دیگه هم بود که من دیگه اصلا امتحان نکردم. خیلی شیطونه بهم میگفت امتحان کنم، اما اخیرا خیلی شیرینی خوردم، ترجیح دادم کمی ارادمه مو امتحان کنم و نخورم ازشون. ولی الان که خوب فکر می کنم، میگم کاش از اون کیک شکلاتیه خورده بودم نیشخند.

در حین خوردن دسر، فیلیکس و یه نفر دیگه به اسم توماس اومدن و با هم یه کمی صحبت کردیم.

دیگه کم کم بارون بند اومده بود. توماس گفت من میرم بسکتبال بازی کنم. یه زمین کوچیک اون پشت بود که بعضی از بچه ها رفتن اونجا بازی کنن. من و فیلیکس رفتیم رو تراس وایستادیم. رن و نفر سوم شرکتمون هم اومدن و با هم همکلام شدیم یه کم. نفر سوم رو به من میگه کار کردن با این دو تا چطوره؟! گفتم خب الان اینا اینجان، من چی باید بگم؟نیشخند

خلاصه، یه کمی حرف زدیم و بعد اونا دیگه کلا زدن کانال دو و به آلمانی راجع به مشتری هاشون و همکاری های احتمالیشون با فلان شرکت و فلان دانشگاه صحبت کردن که برای من خیلی خسته کننده شده بود. همه اش هم وسط حرفشون بود، نمیتونستم برم.

از طرفی گوشیمو چک کردم، دیدم بهتره با اتوبوس 19:47 برگردم خونه که تا ساعت 8.5 دیگه برسم. آخه امروز صبح هم باید میومدم شهر دومم. نمی خواستم خیلی خسته باشم شب. یه شیش هفته دقیقه مونده به زمان اتوبوس، رفتم کیفمو برداشتم، اومدم از بچه ها معذرت خواهی کردم که زودتر باید برم و کم کم راه افتادم.

قبل از راه افتادن، خواستم یه کمی برای خودم آب بریزم و بخورم. آلمانی ها عمدتا آب گازدار می خورن. حدس میزدم که آبی که روی میزه گازدار باشه، ولی خب گفتم بالاخره تشنمه دیگه. آب گازدارم باشه بهتر از نوشابه است که! تا درشو باز کردم دیدم یه عالمه گاز اومد بیرون. روی لیوانمم کلی کف کرد. بعد که خوردم فهمیدم سون آپ بوده! خدا رو شکر بهتر از آب گازدار بود حداقل!

من همیشه با این آب گازدار آلمانی ها مشکل دارم. همیشه هم خودم خودمو دچارش می کنم! هر وقت میرم جایی که مثلا بهم تعارف می کنن میگن قهوه یا آبی چیزی میل داری؟ میبینم خب قهوه که برام تلخه، میگم آب لطفا! بعد تازه یادم میفته الان برام یه آب گازدار میارن که چون خودمم سفارش دادم، مجبورم بخورم دیگه خنثی.

خلاصه، این دفعه خدا رو شکر آب گازدار نصیبم نشد. با اتوبوس. 19:47 برگشتم و همون حدود 20:20 خونه بودم. خیلی خسته بودم. چشام کلا رو هم بود. حتی حسشو نداشتم پاشم شام آماده رو گرم کنم، بیارم بخوریم! آخرش هم همسر این کارو کرد نیشخند.

دیگه ده و نیم یازده خوابیدیم که بتونیم صبح زود بیدار شیم. چون هر دومون باز کار داشتیم یه عالمه. من ساعت 9.5 صبح با یکی یه قرار مهم تلفنی داشتم. صبح که برا نماز بیدار شدم، میبینم طرف دیشب ساعت 11.5 ایمیل زده، گفته من نمی تونم زنگ بزنم بهت احتمالا اون ساعت، چون یه قرار فورس ماژور دیگه برام پیش اومده. میتونیم بگیم فلانی زنگ بزنه (اونم cc کرده بود)، یا بندازیم یه روز دیگه یا بندازیم عصر. که منم گفتم بندازیم یه روز دیگه. من عصر نمیتونم. بهتر هم اینه که خودت هم باشی. حالا باید برای هفته ی بعد یه قرار دیگه بذارم.

حالا ببینیم هفته ی بعد چی پیش میاد لبخند.

--

* یاد این افتادم که اون دفعه که افطاری رفته بودیم خونه ی دوستمون. من - که همیشه در این وضعیتم و بچه ها عادت دارن به شرایط من- و عروس خانوم آلمانی (که الان دیگه داره میشه مامان خانوم آلمانی چشمک) خیلی گرممون بود. چون من پیش فرضم اینه که گرمم باشه، اصولا کسی منو تحویل نمیگیره که بخواد برام پنکه بذاره. آخه اون وقت بقیه همه یخ می کنن نیشخند. ولی دیگه دیدن حتی عروس خانوم آلمانی هم گرمشونه! صاحبخونه گفت پس بذار من یه پنکه بذارم برای شما تو این اتاق. شما استفاده کنین. عروس خانوم آلمانی هم که قبلا بهتون گفتم تا حدود خیلی خوبی الان فارسی می فهمه و این قضیه ی پنکه و این چیزا رو هم ما فارسی حرف می زدیم می فهمید. صاحبخونه پنکه رو گذاشته، پنکه داشت می چرخید. میگه می خواین "وایستونمش"؟ عروس خانوم آلمانی برگشته با تعجب خیلی زیاد به من نگاه می کنه میگه "وایستونمش"؟!! سوال خنده گفتم یعنی ثابتش کنه. بنده خدا این کلمه رو هم تکرار کرد تا یاد بگیره نیشخند.

--

* میدونستین کلمه ی "بار" فارسیه و معنیش میشه "نوشیدنی"؟ گفتم اگه نمی دونستین، بدونین. اگه یادتون باشه، خیلی وقت پیشا یه سری مغازه ها بود به اسم "خوار و بار فروشی". "خوار" یعنی خوردنی و "بار" یعنی آشامیدنی. همین دیگه. خواستم بهتون اطلاعات اضافه بدم -به قول مامان همسر بندازین تو معلوم دونتون چشمک.

[ ۱۳٩٥/٤/٢٤ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب