یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب خدا رو شکر این مهمونی هم به خیر و خوشی گذشت.

از جمعه عصر دوستامون اینجا بودن تا یکشنبه ساعت 11 اینا. خیلی خوب بود و خوش گذشت. فقط من که خیلی خسته شدم.

جمعه که دوستامون خیلی دیر رسیدن. گفته بودن 7 8 میرسن. ولی 9 رسیدن، چون از قضا اتوبان مسیر بین دو تا شهر بسته بود!

واسه همین عملا کاری نتونستیم بکنیم. فقط یه قرمه سبزی گذاشتیم و با هم نوش جان کردیم (جای شما خالی). اتفاقا بچه ها هم دیر اومدن و تا یه چایی و شکلات و تنقلات خوردن، غذا قشنگ جا افتاد! اگه به خودمون بود، فک کنم یه ساعت زودتر غذا رو برمی داشتیم از رو گاز چشمک.

شنبه خیلی پربرکت بود! خوبیش این بود که بالاخره ما هم رفتیم دیدنی های شهرمونو دیدیم!! والا نیشخند. تا الان هیچ وقت نرفته بودیم ببینیم. جالبه که یه پارک بزرگ که توش دو تا از مهم ترین دیدنی های شهر هست و تازه خود پارک هم به عنوان یه جای دیدنی محسوب میشه، تا خونه ی ما ده دقیقه پیاده راه نداره، ولی خب هیچ وقت نرفته بودیم.

صبح تا ظهر رفتیم دیدنی ها رو دیدیم. البته صبح که میگم یعنی ساعت 11. چون بچه ها 8 اینا تازه بیدار شدن و تا صبحانه خوردیم، شد ده. بعد تازه یادمون افتاد که ما قرار بود برای ظهر بساط کباب راه بندازیم، در حالی که یادمون رفته بود گوشتا رو از تو فریزر درآریم! واسه همین مجبور شدیم یه ساعت بیشتر بمونیم. جوجه ها رو از تو فریزر دربیاریم و توی آب ولرم یخشونو باز کنیم که بعد بذاریم تو پیاز و زعفرون و این حرفا.

برای کباب کوبیده هم گوشت خریده بودیم که اونو تو فریزر بود. اونا رو هم گذاشتیم تو آب که تا میریم و برمی گردیم، باز بشن.

وقتی برگشتیم خونه ساعت 1 بود تقریبا. من و همسر مستقیم رفتیم سمت آشپزخونه. دیدم این طوری که نمیشه. خیلی طول می کشه تا بساط کباب آماده بشه. واسه همین سریع یه آش دوغ (البته به سبک شهر خودمون) درست کردم که لااقل به عنوان پیش غذا بخوریم و تلف نشیم تا وقتی غذا آماده میشه چشمک.

آشو رو تراس خوردیم و بعد مشغول آماده کردن بساط کباب شدیم. گوشت ها رو قاطی کردیم با پیازها و ادویه و این حرفا و گذاشتیم تو یخچال که یه کمی سرد بشه، یه ساعت بعدش درست کنیم.

این دفعه (احتمالا به دلیل یخ زدگی گوشت ها) گوشت خیلی شل شده بود. همه اش نگران بودیم که بریزه از رو سیخ. اما خدا رو شکر بازم خوب بود. نریخت اصلا. البته به جز یه سیخ، بقیه رو همه رو دوستمون سیخ زد. آقایون سر درست کردن زغال و جوجه ها بودن، من و دوستم هم قرار بود بقیه ی کارا رو بکنیم. من یه سیخ زدم، بعد رفتم برنجو دم بذارم. این شد که سه سیخ دیگه رو طفلکی دوستمون تنهایی زحمتشو کشید.

سیخ ها خیلی بلند شده بود. مثل اینکه مقدار گوشت خیلی زیاد بود. آخرش هم یه مقداری از گوشت زیاد اومد حتی. دیگه واقعا راه نداشت بخوایم همون یه ذره رو روی سیخ جا بدیم! 

ناهارمون خیلی خوب شد خدا رو شکر. مخلفات هم این دفعه همه چیش آماده بود. حتی ریحون. فک کن خیال باطل.

تا وقتی غذا رو خوردیم، ساعت 5 شده بود! آقایون که کلا دودی شده بودن رفتن دوش گرفتن. من و دوستم هم تو این فاصله راجع به کتاب هایی که تو خونه ی ما بود و سبک کتاب هایی که دوست داشتیم (که کلا هم با هم متفاوت بود!) حرف زدیم و ساعت 6.5 اینا گفتیم دیگه بریم بیرون. تا ما اومدیم لباس بپوشیم و آماده بشیم و بریم، ساعت شد 7! تا رسیدیم و پارک کردیم و پیاده شدیم، شد 7.5!! مغازه ها هم که میدونین، اینجا ساعت 8 می بندن!

عملا نمیشد خیلی بگردیم. اما خب بالاخره خیابون اصلی شهرمونو دیدن دیگه. بعد از یه کمی پیاده روی، نفری یه بستنی قیفی سفارش دادیم و لیس/گاز زنان رفتیم ادامه ی پیاده رویمون. قرار بود دوستامونو ببریم کنار رود، ولی خب چون دیگه فرصتی نبود، نشد بریم اون قسمتی که قشنگه. همونجا یه پل بود که از روی رود رد میشد و یه جایی هم پله داشت که میخورد به کنار رود. ما هم از همونجا رفتیم پایین. یه کمی که رفتیم معلوم شد انگاری خبراییه!! یه عالمه خوردنی فروشی سیار (که البته عموما نوشیدنی و آبجو هستن تو این جور مواقع) کنار رود بود و یه عالمه صندلی که مردم نشسته بودن.

یکی دو جا هم طبق معمول بساط موسیقی زنده به راه بود و مردمی که بلند بلند حرف می زدن و می خندیدن. جو خوب و شادی بود. از لابه لای جمعیت ما هم راه رفتیم و از طبیعت و رود و سرزندگی اون دور و بر لذت بردیم.

ولی دیگه از یه جایی به بعد، من خسته شدم، قرار شد از همون وسط مسطا بریم سمت چپ که می خورد به همون خیابونی که ماشینو توش پارک کرده بودیم. به این ترتیب از جلوی یه محل دیدنی دیگه هم رد شدیم اتفاقا! اونجا هم چند تا عکس از خودمون گرفتیم. کلا خوب شد دوستامون باهامون بودن، وگرنه ما اصولا از چیزی عکس نمی گیریم!

تا وقتی برگشتیم خونه، ساعت تقریبا 9 اینا بود. از اونجایی که همه مون سیر بودیم، اصلا شام درست نکردیم. رفتیم رو تراس زیرانداز پهن کردیم، نشستیم هندونه خوردیم نیشخند.

بعدش هم که اومدیم تو، نشستیم تیرامیسویی که درست کرده بودیم و قرار بود بعد از غذا بخوریم (ولی به دلیلی سیری بیش از حد میسر نشد!) رو خوردیم. متاسفانه مثل دو دفعه ی قبل خوب نشده بود. فک میکنم واسه اینکه دیگه زیادی تو یخچال مونده بود و له شده بود. یه چیز دیگه هم اینکه نمیدونم چرا این دفعه ماسکارپونه هه بوی گوسفند میداد!!

ولی خب بازم خوب بود لبخند. دور هم یه دور همی هم دیدیم و ساعت 12.5 شد! رفتیم گرفتیم خوابیدیم.

صبح طبیعتا کسی قصد نداشت زودتر از نه بیدار بشه. البته من از ساعت 8 بیدار بودم. اما خب چون کسی بیدار نبود، من نمیتونستم پا شم کاری بکنم. ساعت 9 9.5 بلند شدیم و صبحانه خوردیم و سعی کردیم ویندوز دوستمونو درست کنیم. که البته متاسفانه تلاشمون ناکام موند. چون گیر کرده بود و نصب نمیشد و دوستامون هم عجله داشتن که حتما صبح برن. واسه همین دیگه 11 اینا، بدون اینکه ویندوزشون درست بشه رفتن. حالا احتمالا بعدا باید با کنترل از راه دور و Teamviewer درستش کنیم.

مهمونی خوبی بود، ولی دیگه فک کنم تا مدت ها مهمون نداشته باشیم. آخه ما فقط با همین دوستامون در این حد رابطه داریم که بخوایم شب دعوتشون کنیم. بقیه هم که راهشون دوره و خیلی جالب نیست کسی رو از 300 کیلومتر اون ورتر دعوت کنیم، فقط واسه یه صبح تا شب مثلا! البته شاید هم یه روز دعوت کردیم. خدا رو چه دیدی لبخند.

--

برای فعال کردن کارت دانشجوییم، باید کارتمو بزنم تو یه دستگاه. واسه همین کارتمو پست کردم برای دوستامون تو شهر قبلی تا بره بزنه تو دستگاه و بعد برای من پست کنه. بنده خدا پست کرده بود، حالا دیروز پیامک داده، بسته ات برگشت خورده. یه آدرس دیگه بده!

من واقعا اینایی که بدون چک کردن آدرس بسته رو برگشت می زنن دقیقا منطقشون چیه! آخه من قبلا تو همین خونه چندین بسته ی پستی داشتم که اومده. واقعا فک می کنم بعضی کارمندای پست کار خودشونو راحت می کنن و اصلا دنبال آدرسا نمی گردن!!


 

[ ۱۳٩٥/٥/۱۱ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب