یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، بالاخره موفق شدم بیام بنویسم. هر دفعه یه مشکلی پیش میاد که نمیتونم بنویسم. بدترینش دیشب بود که در عین خستگی، ساعت نه و نیم شب گفتم بذار یه چیزی بنویسم، از اون وبلاگ نویسای لوس و ننر نباشم که هی بیان بهم بگن چرا نمی نویسی، ما منتظریم! دیدم پرشین بلاگ کار نمی کنه خنثی.

حالا اشکال نداره، به جاش الان یه موفقیت دیگه هم کسب کردم که باعث شد خوشحال بشم و به خودم زنگ تفریح بدم چند دقیقه سر کار که بیام یه چیزی تو وبلاگم بنویسم.

البته موفقیت خاصی نیست ها! یه هفته است درگیر یه تیکه از کدمم. الان بالاخره به درستی اجرا شد. همین!

--

چند روز پیش زودپز خریدیم بالاخره بعد از عمری! یه زودپز تفال خریدیم که اتفاقا راهنمای فارسی هم داره. یعنی دقیقا همون چیزیه که به ایرانم صادر میشه. نمیدونم تو ایران قیمتش چقدره ولی فکر می کنم گرون باشه تو ایران. آخه اینجا 60 یورو بود که خب اصلا زیاد نبود. اما خب وقتی آدم فک می کنه تو ایران اگه قیمت همین باشه، میشه حدود مثلا یک پنج حقوق یه آدم تازه کار، خب به نظرم زیاد میاد. بیچاره مامانا که سعی می کنن جهیزیه ی بچه هاشونو کامل کنن و همه چی بهشون بدن.

حالا به هر حال یه زودپز خریدیم و از ذوقش گفتیم همون شب قورمه سبزی درست کنیم. آخه از روزی که دوستامون رفته بودن یه عالمه لوبیا مونده بود. اون روز لوبیا زیاد گذاشته بودیم تو آب. برای غذا تصمیم گرفتیم همه شو نریزیم. این شد که یه مقداری لوبیا از اون روز همین جوری تو آب مونده بود. دیگه فک کنم اگه یکی دو روز دیگه نمی خوردیمشون سبز می شدن نیشخند.

اون شب کار هم داشتیم بیرون و وقتی اومدیم خونه دیروقت بود. ساعت 9.5 اینا بود. من که حس و حال خوندن طرز کار زودپز و این چیزا رو نداشتم. همسر قبل ترش نگاه کرده بود و می دونست باید چیکار کنیم. خلاصه، غذا رو درست کردیم و آوردیم سر سفره. نکته ی اولش این بود که گوشتا بهتر از لوبیاها پخته بود! اما در کل نه گوشت ها و نه لوبیاها به نظر من خوب نپخته بودن. ولی همسر می گفت به نظرش گوشتا پختن و فقط لوبیاها مشکل دارن. دفعه ی بعدی باید بیشتر بذاریم بمونه.

فرداش اومدیم گفتیم مرغو تو این درست کنیم. بالاخره همه چی رو امتحان کنیم، ببینیم برای هر مدل گوشت و غذایی چقدر باید صبر کنیم. توی دستورش برای مرغ نوشته بود 20 دقیقه کافیه. ولی ما چون دیر جنبیده بودیم برای درست کردن برنج، عملا این دفعه یه چهل دقیقه ای فک کنم زودپز روشن بود. وقتی آوردیم سر سفره، حتی استخونای مرغه هم نرم شده بود نیشخند.

اما جالب ترین نکته اش این بود که یه مقداری که از پختش گذشت، شاید همون بیست دقیقه اینا، دیدیم شروع کرد به بخار بیرون دادن. انگاری بخار توش زیاد شده بود. یه صدایی هم میداد. ولی دفعه ی قبلی اون صدا رو نمیداد. اون موقع تازه همسر لو داده، میگه ئه، این دفعه ی اول فک کنم اصلا کار نکرده. ما غذا رو فقط نیم ساعت تو آب جوش گذاشتیم انگار. آخه دیدم تو دستورش نوشته دفعه ی اول بدون غذا روشنش کنین. ولی خب من گفتم میپزه دیگه. غذا رو هم ریزیم توش خنده.

خلاصه، آقا اگه زودپز می خرین، وقتی روش نوشته دفعه ی اول بدون غذا روشن کنین، واقعا این کارو بکنین. وگرنه دفعه ی اول غذاتونو نپخته می خورین ها. از ما گفتن چشمک.

--

دیروز پریروز بود، می خواستم برم، دیرم شده بود، ممکن بود به قطار نرسم. تا من داشتم بند کفشامو می بستم، همسر اومد بره آسانسورو بزنه که تا موقع بیاد بالا. گفتم حالا تو بیا برو تو خونه. الان باد نزنه در بسته بشه، بمونی پشت در. گفت: نه، این در سنگینه، هیچ وقت خودش بسته نمیشه. و در همون لحظه باد زد و در بسته شد خنثی. همسر پرسید تو کلید داری؟ گفتم آره. بیا باز کن، کلیدمو بده، میخوام برم. کلیدو انداخت تو در، ولی باز نمیشد! چون از اون ور کلید همسر تو در بود!!

همسر یه کارت خواست. منم از تو کیفم یه کارت درآوردم بهش دادم. یه کمی باهاش ور رفت، باز نشد. گفت می خوای برو تا موقع از هتل بپرس، ببین اونا می تونن کمکی بکنن. کلیدی چیزی دارن که بتونه درو باز کنه. رفتم از مدیر ساختمون که همیشه دور و بر ساختمونمونه پرسیدم، گفت نه. چون اتاق شما متعلق به هتل نیست، باید با صاحبخونه ی خودتون تماس بگیرین. متاسفانه ما کاری نمی تونیم بکنیم.

برگشتم به همسر گفتم این طوری میگه. همسر یه کم دیگه زور زد، در باز شد. نتیجه گیری اینکه اگه آدم بدونه کسی کمکش نمی کنه، بالاخره موفق میشه چشمک.

خلاصه، منم که مثلا میخواستم دیرم نشه، با یه ربع تاخیر، با قطار بعدی رفتم! نتیجه گیری این قسمت اینکه آقا دو دقیقه زودتر راه بیفتین خب. این همه هم به همه استرس وارد نکنین و کارو سخت نکنین چشمک.

--

یه چیزی میخوام بگم که دو خط بیشتر نیست، اما لازمه قبلش یه خاطره ی قدیمی رو تعریف کنم که یه صفحه است!

بچه که بودم، از ویژگی های خونه مون این بود که همه توش بلند سلام می کردن. انگاری یه قانون نانوشته ای بود که آدم باید بلند سلام کنه. هر کس هم که از در وارد میشد، بلند سلام می کرد. بدون اینکه ببینه کی تو خونه است، کی نیست، یا اصلا بدون اینکه طرفو ببینه.

خونه ی مامانم اینا قدیمیه دیگه. از اون خونه های حیاط دار که چند تا پله می خوره میرسه به یه تراس (به قول بعضی ها بهارخواب) بزرگ و اونجا هم در هاله. ما هر وقت می رفتیم بیرون، علاوه بر در اصلی خونه، در هال رو هم قفل می کردیم. همه ی اعضای خونه هم یه کلید از در اصلی و در هال داشتیم (من تا وقتی ازدواج نکرده بودم، نمی دونستم فقط ماییم که از در خونه مون 8 تا کلید داریم برای 7 نفر عضو خونه به علاوه ی مامان بزرگم -خدا بیامرز- بود که خونه اش تو کوچه ی خودمون بود! همسر اینا کلا دو تا کلید داشتن برای 5 نفر که البته بعد از حضور من ارتقا پیدا کرد نیشخند. فک کنم از بس من غرغر کردم! آخه واسه بیرون رفتن همه باید با هم هماهنگ می کردن!!).

حالا بگذریم، خیلی حرف تو حرف شد.

یه روز که بابام خونه بود، من و مامانم رفتیم بیرون. برگشتنی، خب برای در اصلی که کلید انداختیم و اومدیم تو. در هالو اومدم باز کنم، دیدم بازه. معلوم بود کسی تو خونه است. منم بلند سلام کردم. هیچ کس جواب نداد. دوباره بلند سلام کردم، هیچ کس جواب نداد. مامانم خودش جوابمو داد. برگشتم با ناامیدی (حسش دقیقا یادمه، یه چیزی تو مایه های اشک تو چشام حلقه زدن بود) به مامانم گفتم هیچ کس جوابمو نداد. خندید گفت چرا. جواب دادن، تو نشنیدی. آدم وقتی وارد خونه ای میشه، باید سلام کنه. حتی اگه هیچ کس نباشه، فرشته ها جوابتو میدن (کل حرفا رو نقل به مضمون گفتم).

حالا کاری ندارم اون حرف واقعیت داشت یا نداشت، دل خوش کنک بود یا واقعا این اتفاق میفته. ولی خب از اون موقع عادت کردم هر وقت وارد خونه میشم سلام می کنم! حتی اگه خودم کلید بندازم و درو باز کنم و بدونم کسی خونه نیست!

حالا اون دو خطی که گفتم میخوام بگمو میگم! چند روز پیش داشتم میومدم سر کار. تو راه داشتم با خودم سوره ی قافو می خوندم. درست وقتی که درو داشتم باز می کردم، سر آیه ی "ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود" بودم!! حالا از اون روز هر روز که سر کار میام هم سعی می کنم سلام کنم لبخند.

--

به نظرم آدمایی که آدم باهاشون در ارتباطه، به شکل خیلی غیرملموسی روی آدم تاثیر دارن. هر وقت با بچه های شرکت میریم غذا بخوریم، من یادم میره اولش بسم الله بگم، فقط میگیم Guten Appetit (یه چیزی تو مایه های نوش جان، آلمانی ها اینو اول غذا میگن). هر وقت با همسر غذا می خوریم (حتی اگه بیرون باشه، تو یه رستوران آلمانی باشه، حتی اگه کیک و چایی باشه یا هر چیز دیگه باشه)، بسم الله میگیم اولش!

--

به شمسی دیروز و به میلادی امروز تولدم بود. دیروز با همسر رفتیم یه کافه. یه کافه به اسم الکس که یه کافه ی زنجیره ایه تو آلمان. قبلا یه بار رفته بودیم و خوشمون اومده بود. هم محیطش خوب و قشنگه، هم جای کافه اش خوبه، هم خوشمزه است، هم قیمتش مناسبه. دیگه فک کنم خوبی دیگه ای نیست که یه کافه بتونه داشته باشه چشمک. من خیلی گرمم بود، گفتم بیرون بشینیم. بیرون، زیر یکی از سایبونا نشستیم. چند دقیقه بعدش چنان بارونی گرفت که انگاری آسمون سوراخ شده بود. خیلی ها که سفارششونو خورده بودن و تموم شده بود، پا شدن رفتن اصلا. ولی خب ما از اونجایی که تازه هنوز کیک و قهوه مونو آورده بودن و اتفاقا چتر هم نداشتیم، همونجا نشستیم.

کیکش مثل دفعه ی پیش نبود، چون اون دفعه کیک سفارش داده بودیم، این دفعه تارت (درست میگم دیگه؟!سوال تو آلمانی بهش میگن Torte، فک کنم تارت فارسی همون باشه). خلاصه، هرچی بود، کلهم خامه بود دیگه!! ولی برخلاف انتظار ما که باید خیلی شیرین باشه، ترش بود! یکیش که آناناسی بود، یکی دیگه اش هم وانیلی بود. ولی نمی دونم چی زده بودن توش که مزه ی ترشی داشت. ولی خب بازم خوب بود لبخند.

--

من صداشو در نیاوردم که تولدمه. حالا امروز صبح رئیس اومده، از راه اومده با خنده و خوشحالی میگه سلاااااااام دختر معمولی. چطوری؟ خوبی؟ (هنوز اون موقع نیومده بود تو اتاق من، تو راه بود از در اتاق خودش به سمت اتاق من) تولدت مبارک. من این جوری شده بودم: تعجب. تشکر کردم. میگم از کجا میدونی تولدمه امروز؟ میگه نمیدونم، فک کنم تو رزومه ات بود دیگه!! یعنی رزومه ی منو حفظ کرده آیا؟ متفکر

حالا نکته ی جالبش اینه که چند وقت پیش اون کارآموزی که اینجا بود و رفت (و من الان دقیقا پشت میز اون میشینم) منو تو Xing اد کرده بود. وقتی رفتم اکسپت کنم، دیدم تاریخ تولد اونم 5 آگوسته!

حالا مجبورم دوشنبه براشون کیک بیارم. من مشکلی با کیک آوردن ندارم. فقط حالا چی بپزم که هم خوب بشه، هم ارزش آوردن داشته باشه، هم خراب نشه شکل و قیافه اش تو راه که میارم؟!!نگران

 

[ ۱۳٩٥/٥/۱٦ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب