یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

قبلا بهتون گفتم که مایی که غذای گیاهی می خوریم تو سلف دانشگاه، انگاری همیشه داریم آنچه گذشت می خوریم! یه سری چیزی که معلوم نیست چیه رو با هم مخلوط می کنن، میدن به خورد ما.

اون روز رفته بودم سلف. فک کنم تازه مسئولاش متوجه شده بودن که یه عالمه گل کلم زیاد اومده. ناهار گل کلم پخته بود! همین و بس!! گل کلم پخته با یه سس کنارش!

مجبور شدم از سیب زمینی های موجود بردارم و خودمو با سیب زمینی سیر کنم. واقعا یعنی جایی از دنیا وجود داره که توش کلم پخته یه نوع غذا باشه؟!سوال

به جاش فرداش غذای سلف خیلی خوشمزه بود. ماکارونی بود با یه سری چیزمیز توش که خیلی خوشمزه اش کرده بود. نخود داشت توش، تره فرنگی، مغز گردو و قاعدتا یه سری ادویه که خیلی خوشمزه اش کرده بود. به نظر من اومد زیره توش زیاد داشت، یعنی بوی زیره میداد، ولی نمیدونم حسم درست بود یا نه. آخه اصلا ندیدم آلمانی ها تو غذاشون زیره بریزن.

--

آخر هفته رفتیم پیش دوستامون تو شهر اولمون. قضیه از این قرار بود که ما قصد داشتیم ماشین بخریم. اینجا میشه ماشینو از بنگاه خرید یا از خود شخص. اگه از خود شخص بخرین، نیازی نیست حتما ببرین بنگاهی جایی ثبت کنین. واسه همین مردم ترجیح میدن از خود شخص بخرن. این طوری مطمئن تره. بنگاهی ها اولا که ماشینو گرون تر از اون چیزی خریدن میفروشن که خب این طبیعیه و دوما اینکه اصولا زیادی از ماشینا تعریف می کنن و نمیشه صد در صد به حرفاشون اعتماد کرد.

خیلی از آدما آگهی ماشینشونو میذارن تو سایت هایی مثل ebay. همسر هم تو همون ماشین ها می گشت تا یه چیز مناسب برامون پیدا کنه. آخرش یکی دو تا رو پسندید. یکی رو زنگ زد و باهاش یه صحبت هایی کرد و یه سوال هایی راجع به ماشین پرسید. اما با این وجود زنگ زد به دوستمون که متولد آلمانه، گفت اون هم یه بار زنگ بزنه و با طرف صحبت کنه و ببینه وضعیت چطوره. چون به هر حال اون آلمانیش از ما بهتره و راحت تر می تونه راجع به مسائل تخصصی ماشین سوال کنه، ضمن اینکه تجربه ی ماشین خریدن هم داره، قانونا و راه و چاه آلمانو هم بهتر می شناسه.

اون بنده خدا هم گفت باشه من زنگ می زنم، اما اتفاق من خودم میخوام ماشینمو بفروشم، چون یه ماشین جدید پیدا کردم که میخوام معامله کنم. بیا ماشین منو ورداره.

اول که من خیلی راضی نمیشدم، چون می دونستم اون بنده خدا ماشینشو حتما زیر قیمت میده به ما. چون کلا آدم پولکی ای نیست و خدا رو شکر وضعش هم خوبه. از طرفی معیارهای جالبی داشت برای فروختن ماشینش. به قول خودش ترجیح میداد زیر قیمت به ما بده، ولی مطمئن باشه ماشینشو به یه بچه مسلمون فروخته! خب به هر حال هر کس یه معیارهایی داره دیگه.

البته اول قرار بوده ماشینشو بده به برادرش، اما بعد برادرش پشیمون میشه و میگه کلا الان ماشین نمیخوام. اونم که اهل گذاشتن آگهی و فروختن ماشینش تو ebay نبود، میخواست ماشینشو بده به بنگاهی.

ولی وقتی دید ما دنبال ماشین می گردیم، گفت خب چه کاریه که من ماشینمو بدم به بنگاهی. خب میدم به شما.

ما هم گفتیم حالا فکرامونو بکنیم، خبر میدیم. در نهایت، تصمیم بر این شد که ماشینشونو بخریم. با توجه به اینکه تو روز کاری اصلا امکان پذیر نبود که بریم شهر اونا و اونا هم کار داشتن، قرار شد آخر هفته بریم پیششون.

ولی دوستمون از قضا این هفته هم شنبه و هم یکشنبه هم باید میرفت سر یه کار تحقیقاتی، اونم تو یه شهر دیگه. گفت شنبه بیاین، من عصر معمولا ساعت 8 اینا میرسم خونه. اما شما اگه زودتر اومدین، خانومم خونه هست و ما خوشحال میشیم و از این حرفا.

به خاطر معلوم نبودن خیلی از شرایطش، دوستمون خیلی دیر بهمون خبر داد. جمعه ساعتای هفت عصر بود که گفت فردا بیاین. اول قرار بود همسر تنها بره، ولی با توجه به اینکه ماشین navigation نداشت و همسر هم سختش بود بخواد خودش هم رانندگی کنه، هم از روی گوشی مسیرو چک کنه، قرار شد منم باهاش برم.

از اون ورم که دوستمون دیروقت میومد خونه، قرار شد شب بمونیم.

جمعه هم که دوستامون به ما خبر دادن که بریم خونه شون، ما تو گشت و گذار و خیابونا بودیم. یه سری لباس لازم داشتیم که اون موقع داشتیم خرید می کردیم. با اینکه چند دقیقه بعدش خریدامون تموم شد، اما خیلی دیرتر رفتیم خونه. چون می خواستیم واسه دوستامون کادو هم بخریم و دست خالی نریم خونه شون.

رفتیم کلی مغازه رو گشتیم، اما در نهایت چیزی نخریدیم. گفتیم فردا صبح میایم می خریم و ظهر هم راه میفتیم که تا شب که دوستمون میاد خونه، ما هم برسیم.

وقتی رسیدیم خونه، خیلی خسته و کوفته بودیم از اون همه راه رفتن! تازه همسر میخواست آرایشگاه هم بره که دیگه اصلا وقت نشد.

قرار شد صبح من برم خرید کادو رو انجام بدم و همسر بره آرایشگاه. ولی خب قبلش باید بلیتا رو چک می کردیم ببینیم اصلا کی راه میفتیم از شهرمون. کی می رسیم. وضعیت چطوریه.

همسر بلیتا رو چک کرد، بهترین حالتش این بود که با اتوبوس بریم یه شهر دیگه (که یه سری از دوستامون توشن!)، اونجا یه ساعتی منتظر باشیم و بعد با یه اتوبوس دیگه بریم شهر اولمون. در نهایت همین بلیتو رزرو کردیم. حرکت اتوبوس از شهرمون ساعت 1:10 بود.

با این حساب همه چی خیلی فشرده میشد. تا می خواستیم بریم خرید کنیم و برگردیم خونه و غذا درست کنیم و بخوریم و بریم، خیلی طول می کشید. نتیجه اش این شد که همه ی این کارا انجام شد، اما همسر دیگه نتونست آرایشگاهشو بره.

این وسط البته یه چیز دیگه هم معلوم شد و اون اینکه من کلیدای خونه و محل کارمو احتمالا جا گذاشتم تو دستشویی محل کارم. البته این حالت خوشبینانه است. بدبینانه اش اینه که بگم گم کردم. اما خب چون وقتی از محل کارم اومدم بیرون، درو قفل کردم و سر راه رفتم سرویس، حدس می زنم که اونجا گذاشتمش یه گوشه و یادم رفته برش دارم.

به هر حال، الان کاری نمی تونستیم بکنیم. فقط موقعی که رفتیم کادو رو بخریم، از اون فروشگاهی که دیروز خرید کرده بودیم، پرسیدیم که آیا کلیدی دیروز پیدا شده اونجا یا نه. چون گفتم شاید تو جیب کاپشنم بوده که بغلمون بوده و افتاده. ولی این طور نبود و مسئول اونجا کلیدایی رو بهمون نشون داد که هیچ کدوم مال ما نبود.

از اون مغازه ای که کادو رو خریدیم هم پرسیدیم. چون دیروز اونجا هم رفته بودیم، اما خب چیزی ازشون نخریده بودیم. گفتم شاید اونجا افتاده باشه. مسئولش گفت اونجا رو هر روز تمیز نمی کنن. ممکنه اونجا افتاده باشه و هنوز پیدا نکرده باشن. عصری زنگ بزنیم، ببینیم پیدا کردن یا نه. اما خب ما عصرش کلا یادمون رفت زنگ بزنیم، چون دیگه خونه ی دوستامون بودیم.

خلاصه، کادومونو خریدیم، آوردیم خونه کادو کردیم، غذا پختیم و خوردیم و با اتوبوس ساعت 1:10 راه افتادیم. وسط راه تو شهر مذکور وایستادیم و اتوبوس عوض کردیم. تو این فاصله که یه ساعتی می شد، رفتیم یه مغازه ایرانی که اون دور و بر بود و دو تا بستنی سنتی ایرانی و یه سری لواشک خریدیم و اومدیم نوش جان کردیم لبخند

تقریبا تمام وقتمون گرفته شد و اذیت نشدیم. بعدش هم رفتیم اتوبوس دومو سوار شدیم و رفتیم شهر اولمون. موقع مناسبی رسیدیم خدا رو شکر. نه خیلی زود بود، نه خیلی دیر.

علاوه بر ما یه خانواده دیگه از دوستامون هم مهمونشون بودن. این شد که تا ساعت یازده اینا داشتیم می خوردیم و حرف می زدیم! آخه غذا که جوجه بود و آقایون زحمتشو کشیدن و خیلی هم طول کشید. چیزای دیگه ای هم که برای خوردن بود. اون یکی دوستامون هم که مهمون بودن، با خودشون کیک آورده بودن چون تولد یکیشون دقیقا همون روز بود. صاحبخونه هم که کیک شکلاتی درست کرده بود.

به هر حال مهمونی به خوبی و خوشی برگزار شد و اون یکی مهمونا ساعت 11 11:15 رفتن خونه شون. بعدش دیگه همسر و دوستمون رفتن سراغ کارای ماشین و نوشتن قرارداد و اینکه دوستمون همه چی ماشینو به همسر نشون بده و راجع بهش توضیح بده.

این کار تا ساعت 1 اینا طول کشید. این وسط مسابقات وزنه برداری المپیکو هم نگاه کردیم و بعد از گرفتن مدال طلا رفتیم خوابیدیم!

ساعت تقریبا دو بود که خوابیدیم، صبح هم ساعت هشت بلند شدیم برای صبحونه. چون دوستمون باید صبح ساعت نه میرفت سر کار.

اون که رفت سر کار، ما هم یه کم دیگه موندیم و وسایلمونو جمع کردیم و ساعتای ده بود که دیگه با ماشین خودمون راه افتادیم اومدیم خونه مون لبخند.

الانم هر دومون از خستگی له لهیم!!


[ ۱۳٩٥/٥/٢٥ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب