یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز رفته بودیم شهر بغلی. بالاخره اومدیم یه شهر جدید و اینجا هم شهر بغلی های خودشو داره! کم کم باید باهاشون آشنا بشیم.

البته یه مقداری هم کار داشتیم. شهرش یه شهر کوچیک و دنج بود. خیلی کوچیک. البته شایدم به چشم ما این طوری اومد. آخه ما که کل شهرو نرفتیم بگردیم. اصولا آدم فقط جاهای توریستی و قشنگ شهرا رو میره. حالا از قضا اونجا هم خیلی جاهاشو داشتن درست می کردن و مدام باید مسیرمونو عوض می کردیم.

اصولا هر شهری تو آلمان یه قلعه داره به عنوان جای دیدنی! قلعه هاشون هم اکثر وقتا خیلی بیخوده نیشخند. مثلا می بینی کلا مال 200 سال پیشه. همچین قدمتی نداره. یه ساختمون خیلی معمولیه. فقط فرقش اینه که تو بالاترین نقطه ی شهره و رو تپه است!

خلاصه، رفتیم قلعه ی این شهرو ببینیم که اونجا هم به دلیل یه مراسمی که برگزار شده بود، مسیرش بسته بود. باید ماشینو پارک می کردیم. ولی خب این قدر آدما اومده بودن و ماشیناشونو پارک کرده بودن که جای پارک نبود.

بنابراین، همسر منو پیاده کرد، من همونجا نشستم کنار پیاده رو تا همسر بره ماشینو یه جایی که ممکنه پارک کنه و برگرده. تقریبا یه ده دقیقه ای طول کشید تا همسر بره و برگرده. اون جایی که مسیر بسته بود، دو نفر نشسته بودن که مسئول این بودن که یه عده رو که مربوط به مراسم بودن و یا مشکلاتی مثل معلولیت داشتن راه بدن. یعنی برای اونا مسیرو باز می کردن که برن، ولی بقیه اجازه نداشتن برن. فک کنم تو همون ده دقیقه ای که من اونجا بودم واسه چهار پنج نفر هی مجبور شدن بلند شن و بیان توضیح بدن که قضیه چیه!

خلاصه، همسر برگشت و ما بقیه ی راهو پیاده رفتیم. اون قسمتی که مراسم بود خیلی قشنگ بود ظاهرا مراسمش، ولی ورودیش زیاد بود ما نرفتیم نیشخند. فقط از بیرون نگاه کردیم. یه محلی بود عین قرون وسطی درست کرده بودن. یعنی همه لباسای اون مدلی پوشیده بودن و نقش های مختلفی هم داشتن. مثل یه بازار بود. یکی نوشیدنی میفروخت (به همون سبک قدیم)، یه عده تو چادر بودن. یه عده مثل شوالیه ها لباس پوشیده بودن. خلاصه چیز قشنگی بود.

خلاصه، ما به راهمون ادامه دادیم و رفتیم قلعه رو ببینیم. مثل همه ی قلعه های دیگه رفتیم دیدیم و گفتیم خب اینم قلعه بود دیگه! یه چند تا عکس از همون بالا که کل شهر دیده میشد گرفتیم و برگشتیم.

هوا هم اصلا خوب نبود، همه اش بارون میومد و سرد بود. خدا رو شکر که چتر داشتیم. وگرنه من که اصلا لباس نبرده بودم. یه دونه پیرهن تنم بود فقط. نه کاپشنی داشتم، نه لباس گرمی.

از اونجا که اومدیم پایین، از یه مسیر دیگه اومدیم پایین و نمیدونستیم ماشین دقیقا چقدر با ما فاصله داره. رفتنی از یه راهی رفتیم که سطح شیب دار بود. برگشتنی از یه مسیر پله ای برگشتیم. هر چند تا پله منتهی میشد به یه مسیر ماشین روی صاف. ما نمی دونستیم ماشین تو کدوم یکی از این مسیرای ماشین رو پارک شده! ما چقدر داریم میریم پایین الان. خلاصه، این قدر رفتیم پایین که رسیدیم به سطح همکف داخل شهر خنثی.

البته -خدا رو شکر- همسر گفت جا نبوده برای پارک و ماشینو تقریبا تو همون همکف پارک کرده. ولی خب ما که اسم خیابونو بلد نبودیم. باید فقط میرفتیم تا ببینیم کی میرسیم به همچین خیابونی. یه پنج شیشه دقیقه ای، یا شایدم ده دقیقه ای، پیاده روی کردیم تا رسیدیم به ماشین.

سوار شدیم بریم یه چیزی بخوریم. قبلش من گشته بودم و یه رستوران ترک پیدا کرده بودم. هلک و هلک رفتیم که به این رستورانه برسیم. باز یه جا رو تو شهر خراب کرده بودن و باید دور می زدیم. جای پارک هم نبود. کلا شهرش مشکل پارک داشت شدیدا! بالاخره یه جا پارک کردیم.

تو یه خیابونی پارک کردیم که پشت خیابونی بود که قصد داشتیم بریم. پیاده رفتیم تا اونجا. کلا یه ساعت وقت داشتیم، باید زود یه جا پیدا می کردیم و غذا می خوردیم و برمی گشتیم. آخه پارکش پولی بود و فقط هم دستگاهش سکه قبول می کرد. ما هم تنها چیزی که داشتیم یه سکه ی یه یورویی بود! اما نکته ی جالبش این بود که وقتی برگشتیم متوجه شدیم که یه ساعت و پنج دقیقه حساب می کنه دستگاه. یعنی هر ساعت یه یوروئه، اما وقتی شما یه یورو میندازین، دستگاه یه طوری تنظیم شده که به شما یه ساعت و پنج دقیقه وقت میده. چون توی یه مسیر مثلا 100 متری فقط یه دونه دستگاه پارک هست و ممکنه تا شما پارک کنین و بیاین از دستگاه کارت بگیرین و برین روی شیشه ی ماشینتون بذارین، یه چند دقیقه ای طول بکشه. برای اینکه حقتون ضایع نشه، دستگاه پنج دقیقه بیشتر براتون در نظر می گیره. خدا خیرشون بده که به این چیزای این قدر کوچیک هم توجه می کنن لبخند.

خلاصه، هلک و هلک رفتیم محلی که رستوران قرار بود باشه، اما خب یه رستوران دیگه جاش بود که هم حلال نبود و هم گرون بود و هم بسته بود!! من گفتم تو راه که داشتیم دور میزدیم که جای پارک پیدا کنیم، من یه مغازه ی کباب ترکی به چشمم خورده، بریم اونجا یه چیزی بخریم و برگردیم دیگه. رفتیم تا اون مغازه، ولی زیاد جای جالبی نبود. همسر گفت منم فک می کنم یه دونه اون ور تر دیدم، یه کم دیگه هم بریم. یه کم دیگه که رفتیم دیدیم یه رستوران ترکی دیگه هست. گفتیم دیگه همینو بریم تو. رفتیم تو و یه چیزی سفارش دادیم و نشستیم خوردیم.

اینجا وقتی میخوان سالاد و سس و این چیزا رو بریزن ازت می پرسن تند می خوای یا نه. اصولا ماها میگیم تند، ولی تندی که تو آلمان میگن با تندی که تو ایران هست فرق داره! همسر هم به طرف گفت واقعا تند لطفا. طرف یه چیزی به ما داد که تا یه ساعت دهنمون ذق ذق می کرد نیشخند!! ولی خب تقصیر خودمون بود دیگه. با این حال خوشمزه بود چشمک.

تو این فاصله که داشتیم غذا می خوردیم، همسر گوشیشو زد به شارژ. تا می خواستیم بریم 68 درصد شارژ شده بود. گوشی رو لازم داشتیم، آخه navigation نداره ماشینمون و ما هم هنوز براش چیزی نخریدیم. بنابراین باید با گوگل مپ و اینترنت گوشی می رفتیم. همون طور که تو راه رفت ازش استفاده کرده بودیم.

خلاصه، ما ساعتای پنج و نیم اینا تقریبا راه افتادیم به سمت خونه مون و قاعدتا باید حدود 7:09 (طبق گوگل مپ) خونه می بودیم.

مسیر بین این دو تا شهر یه جوری بود که اصلا به اون صورت نمیشد از بزرگراه رفت. همه اش جاده بود. اونم خیلی پیچ در پیچ و ناجور. رفتنیش هم همین طور بود.مدام باید چشممون به گوگل مپ میبود که کی میگه بپیچ. کی میگه مستقیم برو. این طوری نبود که با خیال راحت بخوایم مثلا 50 کیلومترو سرراست بریم.

خلاصه، تا یه جایی رفتیم و کم کم شارژ گوشی داشت تموم میشد. گوشی من هم که از قبل داشت می مرد طفلک. یه جا بود که رسیدیم به اتوبان و دیگه تقریبا خیالمون داشت راحت میشد که خب از این به بعد حداقل تو یه اتوبانیم که ما رو می رسونه به شهرمون دیگه. گوشی هم نداشتیم، مهم نیست. ولی درست همون موقع همسر گفت ولی این راه بسته است. یه کم جلوتر تابلو زده بود که فلان مسیر بسته است. در همین حین هم پیام Battery low گوشی همسرو دیدیم!

یه کم دیگه رفتیم جلو و دقیقا همون طور که همسر دیده بود، جلوی مسیر بسته بود. واقعا کاری نمی تونستیم بکنیم. دقیقا هیچ کاری! حدود 40 50 کیلومتر هم هنوز تا شهرمون مونده بود. یه خروجی بود که به سمت یه روستا یا یه شهر کوچیک میرفت، همونجا دور زدیم و رفتیم اونجا یه جا نگه داشتیم ببینیم چیکار می تونیم بکنیم. گوگل مپ هم به سلامتی دوباره به ما پیشنهاد میداد که دور بزنیم و بریم تو همون مسیر!!

وقتی از navigation استفاده می کنین، یه آپشن داره که وقتی بهتون یه مسیرو پیشنهاد میده، شما می تونین رد کنین و بگین میخوام یه مسیر دیگه بهم بدی. اما گوگل مپ همچین آپشنی نداره. یعنی هر چی خودش صلاح بدونه بهتون پیشنهاد میده! اگه شما باید یه جا می پیچیدین، نپیچین، گاهی یه مسیر دیگه بهتون پیشنهاد میده، گاهی یه جوری پیشنهاد میده که شما دوباره میفتین تو همون مسیر قبلی. این دفعه از اون دفعه ها بود که اصرار داشت باید از همین مسیر برین!

یه جا همسر پیاده شد و از یه نفر پرسید ما چطوری می تونیم بریم فلان شهر که طرف گفت من مال اینجا نیستم و بلد نیستم. یه کم اون ورتر یه کافه هست. میتونین از اونا بپرسین. رفتیم اون کافه هه و همسر دوباره پرسید. طرف بهمون گفت مطمئنین مسیر اتوبان بسته است؟ اگه بسته باشه، باید برین دو تا شهر/روستا اون ورتر، از اونجا می تونین برین. از اینجا نمیشه مستقیم رفت شهر شما.

ما هم راه افتادیم که بریم. ولی قبلش یه بار دیگه گفتیم بریم ببینیم با گوگل مپ میشه راه به جایی برد یا نه. اما خب درست مثل دفعه ی قبل رسیدیم به جایی که جلوی اتوبان بود و بسته بود، همونجا وایستادیم تو خاکی. دقیقا تو همین لحظه، یه ماشین دیگه هم اومد پشت ما و وایستاد. معلوم بود که اون بنده خدا هم دقیقا همون اشتباه ما رو کرده بود. طرف داشت برمی گشت که همسر سریع پیاده شد و رفت ازش پرسید اونا هم همون شهر ما میرن؟ اونم گفت آره. اونا هم دقیقا مثل ما داشتن از گوشیشون استفاده می کردن و گوگل مپ. اما خب حداقل گوشیشون کار می کرد! بهشون گفتیم که ما گوشیمون خاموش شده و کاری نمی تونیم بکنیم. میشه دنبال شما بیایم تا یه مسیری؟ اونا هم گفتن بیاین.

خلاصه، ما راه افتادیم دنبال این بنده خداها. یه عالمه پیچ در پیچ و این روستا به اون روستا رفتیم و بالاخره فک کنم بعد از یه ربع بیست دقیقه ای افتادیم تو جاده. دیگه وقتی افتادیم تو جاده اون بنده خدا گازشو گرفت و رفت. خدا خیرش بده، ما رو رسوند تا یه جایی لبخند. البته هر از گاهی تو مسیر می دیدیمش ولی خب دیگه اصراری نبود حتما جلوی ما باشه.

این وسط یه ماشین دیگه هم بود که دقیقا مسیر ما رو میومد. معلوم بود اونم می خواد بره همون شهر ما. خلاصه، تو نصف مسیر ما سه تا ماشین پشت هم بودیم!

این وسط مسطا، گوشی من که هنوز نیمه جونی داشت رو روشن کردیم که مثلا کمکمون کنه که اونم کلا فک کنم پنج دقیقه ای دووم آورد و بعد ترکید!

اینجا navigation خاموش رانندگی کردن، عینهو چراغ خاموش رانندگی کردنه! علامتی که نشون بده شما کجایین و کجا می تونین برین و این حرفا وجود نداره. مثل ایران نیست که مدام تابلو باشه بغل جاده که تا فلان شهر فلان قدر مونده. البته خیلی جاها هست ها. اما مثل اینکه دلبخواهیه! بین خیلی شهرها هم اصل از این چیزا نمی بینین. بین این دو تا شهر تقریبا میشه گفت اصلا از این چیزا نبود. هر از گاهی که خروجی ای چیزی بود، مشخص کرده بودن این خروجی کجا میره.

خلاصه، از یه جایی به بعدو دیگه فقط با توکل به خدا اومدیم دیگه! البته دیگه نزدیک شهر بود و دیگه کم کم تابلوها پیدا میشدن و ما باید منتظر می بودیم که ببینیم تابلوی خروجی بزرگراه به سمت شهر ما کدومه. ولی خب شهر چند تا خروجی مختلف داشت که ما نمی دونستیم باید از کدوم بریم. ما هم از یکیش رفتیم که حدس می زدیم درست باشه و اتفاقا خوب هم رفتیم و خدا رو شکر صحیح و سالم، فقط با نیم ساعتی تاخیر، رسیدیم خونه مون لبخند.

اینم از تجربه های ماشین داری.

--

مثل روزای اول کارم که هی از تجربه های محل جدید کار می نوشتم، فک کنم تا چند وقت هی سوتی های مربوط به ماشین داریمونو بنویسم چشمک.


[ ۱۳٩٥/٦/۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب