یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از جمعه تا شنبه عصر رفته بودیم مسافرت یه روزه، کلن. خیلی خوب بود و خوش گذشت.

جمعه قرار بود ساعت یک اینا راه بیفتیم. برای اولین بار هم میتفار شدیم خودمون و قرار شد دو نفر دیگه رو با خودمون ببریم. نفر اول از شهر خودمون سوار میشد، نفر دوم از یه شهر دیگه وسط راه.

راس ساعت یک راه افتادیم. چون اونی که قرار بود بیاد، دقیقا سر موقع اومده بود و همه چیز آماده بود دیگه. اما خب، ما همچنان سیستم Navigation نداریم و از گوشی استفاده می کنیم و این باعث شد عملا 1.5 از شهرمون بریم بیرون. چون یه جا رو به جای اینکه بپیچیم تو بزرگراهی که به سمت مقصدمون بود، پیچیدیم به سمت یه شهر دیگه. واسه همین مجبور شدیم یه نیم ساعتی تو بزرگراه و خروجی ها و اینا پیچیدیم تا بالاخره افتادیم تو بزرگراه اصلی.

من و همسر هر دومون تو این جور مواقع استرس داریم و اعصابمون به هم میریزه. اگه باز خودمون بودیم خب یه چیزی. ولی خب اون بنده خدایی که با ما بود هم نیم ساعت دیرتر میرسید دیگه. شاید اون بنده خدا برای خودش برنامه ای داشته باشه.

به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و ما کاریش نمی تونستیم بکنیم. وقتی افتادیم تو بزرگراه از دختره عذرخواهی کردم که این قدر تو شهر پیچیدیم و دیر شد و تازه داریم میریم به سمت کلن. دختره تازه تو شهر ما کارآموز شده بود. یعنی فقط چند ماه بود و کلا هم یه ماه دیگه کارآموزیش تموم میشد. حدس زدم که متوجه نشده باشه اصلا که ما نیم ساعته داریم دور خودمون دور می زنیم، ولی خب به هر حال من وظیفه ام بود عذرخواهی کنم دیگه. بعد که بهش گفتم، میگه واقعا؟! گفتم آره. گفت کی می رسیم. گفتم دقیق نمی دونم، آخه قرار بود اول بریم یه شهر دیگه که بین راه بود و یه نفر دیگه رو هم سوار کنیم.

خود سایتی که آدم آگهی ماشینشو اونجا میذاره، یه تخمینی از زمان رسیدن میده و البته یه مقداری هم زمان رو بیشتر حساب می کنه. یعنی اینکه ممکنه شما اون وسط وایستین یا بالاخره یه کمی تاخیر داشته باشین رو حساب می کنه. واسه همین ما در نهایت اون قدری دیرتر از اون چیزی که تو سایت زده بود نرسیدیم، شاید در حد هفت هشت دقیقه. ولی خب خیلی استرس کشیدیم.

البته قضیه به همین جا ختم نشد، وسط راه یه عالمه ترافیک هم بود. به اونی که قرار بود وسط راه سوار بشه هم پیامک دادم، گفتم ما دیرتر میرسیم به خاطر ترافیک. اونم گفت مشکلی نیست. محل قرارمون با این بنده خدا یه پمپ بنزین بود که یه جورایی وسط راه بود، اما خب در عین حال نزدیک ایستگاه مترو بود و برای طرف اومدنش سخت نبود. سه کیلومتر مونده بود تا این پمپ بنزین. ما خون به جیگر شدیم! فک کنم یه ربع طول کشید تا ما این سه کیلومترو رفتیم!!

باز اونجا هم کلی از طرف عذرخواهی کردیم، ولی اونم خیلی خوش برخورد گفت اصل اشکالی نداره. پیش میاد. میدونم این دور و بر ترافیکه.

مثل اینکه دور و بر کلن کلا همیشه خیلی ترافیکه. آخه من روز قبلش به رئیسم گفتم که میخوایم بریم کلن، گفت اوه اوه اونجا خیلی ترافیکه، مخصوصا که جمعه دارین میرین. گفتم ولی ما که ساعت 5 اینا نمی ریم. اتفاقا ظهر میریم که همه هنوز سر کارن. گفت نه، کلن این طوری نیست. همیشه ترافیک داره.

خدا رو شکر این دو نفری که سوارشون کردیم، یکیشون که مال کلن بود، اون یکی هم مال همون دور و برا بود و کاملا با ترافیک های دور شهرشون آشنایی داشتن و اصلا به نظرشون کار ما مشکلی نداشته، یعنی همه اش می گفتن اینجا همین جوریه! ترافیکش زیاده.

خلاصه، از اونجا که راه افتادیم دیگه خیالمون خیلی راحت بود. حداقل می دونستیم الان مسافرامون تو ماشینن و کسی منتظرمون نیست. ولی خب باز اونجا هم با جی پی اس گوشی یه جایی رو اشتباه کردیم و یه کمی اذیت شدیم، اما خب نه در حد نیم ساعت، شاید یه پنج یا ده دقیقه ای راهمون دور شد.

یه چیز دیگه هم که این وسط اذیتمون می کرد، این بود که گوشی همسر که باهاش جی پی اسو چک می کردیم، یه بار ارور داد. من گوشی رو برداشتم که ببینم چشه. دیدم نوشته گوشی خیلی داغ شده. واقعا هم خیلی داغ بود. شاید علتش این بود که جلوی شیشه ی جلو، همسر نصبش کرده بود روی پایه که بتونه راحت ببینه نقشه رو.

دیگه من برداشتمش و سعی کردم با دستم و شیشه ی آبی که دم دستم بود، خنکش کنم. ولی خب تا آخر که رسیدیم استرس داشتیم که دوباره داغ کنه و خاموش کنه. اون وقت مسیرو چطوری پیدا کنیم باز؟!! که خدا رو شکر این اتفاق دیگه نیفتاد.

اینجا قرارها رو معمولا تو ایستگاه اصلی قطار شهر میذارن. یعنی تمام میتفاری ها اونجا آدماشونو سوار و پیاده می کنن معمولا. ما هم قرارو همونجا گذاشته بودیم. یعنی گفته بودیم تا ایستگاه قطار می بریمتون.

خودمون هم قصد داشتیم ماشینو تو پارکینگ ایستگاه قطار پارک کنیم کلا و تو کلن با قطار رفت و آمد کنیم. آخه پیدا کردن پارکینگ، اونم تو شهری مثل کلن، با این حجم از ترافیک که نشون میده چقدر تعداد ماشین هاشون زیاده، مشخصه که سخته. دیگه رانندگی تو شهر و ترافیک داخل شهر هم که میتونه خیلی اعصاب خورد کن باشه و لذت سفرو حروم کنه.

این شد که از قبل چک کرده بودیم که کجا ماشینو بذاریم تو پارکینگ که قیمتش مناسب تر باشه. آخه هتلمون پارکینگ نداشت. این طور که تو سایت نوشته بود، 24 ساعت پارکینگ ایستگاه قطار، میشد 10.5 یورو (البته برای کسایی که کارت تخفیف قطار داشته باشن که من داشتم).  ما هم مسافرامونو جلوی ایستگاه قطار پیاده کردیم و خودمون رفتیم تو پارکینگ، ماشینو پارک کردیم.

بعد که اومدیم بیرون، دیدیم تو توضیحاتش ظاهرا نوشته هر روز از ابتداش حساب میشه. یعنی اگه می خواستین مثلا ماشینو از 7 عصر بذارین تا 7 عصر فردا، میشد 21 یورو! ولی ما فک می کردیم این میشه همون 10.5 یورو. واسه همین تصمیم گرفتیم ماشینو برداریم و بریم یه پارکینگ دیگه.

خدا رو شکر اینجا واسه همه چی اپ هست. یه اپ هست که پارکینگ ها و قیمت هاشونو بهتون میده تو هر کد پستی ای که بزنین. با اون اپ چک کردیم، یه دونه دیگه بود (البته همسر قبلا هم چک کرده بود که آپشن دومی هم داشته باشیم اگه این یکی نشد) که یه کمی از هتلمون دورتر بود، اما خب بازم قیمتش همین بود.

رفتیم اونجا، ماشینو پارک کردیم، دیدیم اینا مال یه گروهن. یعنی جلوی ورودی پارکینگ نوشته بود که این پارکینگ متعلق به گروه پارکینگ های فلانه. گفتیم خب پس اینم احتمالا احتساب قیمتش مثل همونه دیگه. ولی خب ظاهرا چاره ای نداریم. ما که نمی تونیم بریم همه ی پارکینگ های شهرو چک کنیم. همین جا پارک می کنیم دیگه. رفتیم ماشینو پارک کردیم، چمدونامونو درآوردیم و کشون کشون بردیم هتل.

البته هتلمون زیاد دور نبود، شاید پیاده ده دقیقه راه بود. هتلمون درست تو مرکز شهر بود، وقتی میگم درست، یعنی واقعا درست ها! یه جایی بود که سرسام می گرفت آدم از سر و صدای آدمایی که داشتن توی کافه های اونجا (که فک کنم حداقل ده تایی بودن بغل هم!) نوشیدنی می خوردن و بلند بلند می خندیدن (بعضی ها به حالت عادی و بعضی ها هم از فرط مستی!). حالا فک کنین یه سری ها هم گروه موسیقی بودن و کنار خیابون داشتن موسیقی می زدن!

حالا باز بعضی هاشون یه چیزای معقولی میزدن، مثل گیتار و این حرفا. اما این وسط یه سری ها که آهنگ های آفریقایی می زدن با چیزایی که شبیه طبله ولی اسمشو نمیدونم، آخه مال فرهنگ خود آفریقایی هاست دیگه، ماها نداریم. اونا دیگه واقعا تحملش سخت بود!

اما خود هتلمون عالی بود لبخند. خیییلی تر و تمیز. اولین بار بود که تو آلمان میرفتیم هتل. آخه ما تا الان مسافرتی داخل آلمان نرفته بودیم، جز شهرهایی که دوستامون بودن، یا شهرهایی که صبح رفته بودیم و شب برگشته بودیم. این اولین تجربه مون از رزرو هتل تو آلمان بود.

دو تا چیز خیلی خیلی خوب داشت این هتل. یکی اینکه کفش موکت نبود اصلا. پارکت بود و این باعث میشد خیلی تمیز باشه. هتل هایی که کفشون موکته، هرچی هم تمیز کنن، بالاخره موکتی که ده سال استفاده شده باشه، تمیز نمی مونه دیگه. نکته ی دومش این بود که ما دمپایی یادمون رفته بود و در کمال ناباوری دیدیم که هتل دمپایی گذاشته. تا الان هیچ هتلی رو ندیده بودیم که دمپایی گذاشته باشه.

آخه اینا که مثل ما تو خونه پابرهنه یا با دمپایی نیستن که. با همون کفشاشون میرن تا جلوی تخت. بعد دوباره از روی تخت همون کفشا رو می پوشن و راه می رن تو اتاق. واسه همین اصولا ما تا الان دمپایی ندیده بودیم تو هتل ها.

خلاصه که خیلی خوشحال شدیم وقتی دمپایی ها رو دیدیم لبخند.

سریع رفتیم یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. با توجه به اینکه کل مسافرتمون یه روز بیشتر نبود، نمی تونستیم وقتو تلف کنیم. من دوست داشتم یه کمی استراحت می کردیم، چون همسر رانندگی کرده بود و به هر حال خسته شده بود، اما خب خودش پیشنهاد داد بریم بیرون و گفت خسته نیستم، منم سریع قبول کردم نیشخند.

محله ای که توش بودیم، دقیقا محله ی قدیمی و دیدنی شهر محسوب میشد. یعنی یکی از جاذبه های توریستی کلن رو تو سایت ها زده بودن همین قسمت شهر که خب ما به صورت خود به خود داشتیم می دیدیمش دیگه.

قرار شد روز اول جاهایی که نزدیک خونه ان رو بریم و برای فرداش بلیت بخریم و جاهای دورترو بریم. یکی از جاذبه های دیدنی معروف کلن (شاید بشه گفت معروف ترینش)، کلیسای جامع کلنه. از اونجایی که خیلی به خونه مون نزدیک بود، رفتیم به عنوان اولین جا همون کلیسا رو دیدیم. این وسط باز قسمت های قدیمی شهرو هم می دیدیم دیگه.

کلیساش با کلیساهای دیگه فرقی نداشت، فقط به شکل غول پیکری بزرگ تر از بقیه ی کلیساهایی بود که تا حالا دیده بودیم. بعد از اون یه کمی همون دور و بر نشستیم. یه سری پله جلوی همون کلیسا بود که یه عالمه آدم روش نشسته بودن و از منظره ی کلیسا لذت می بردن. ما هم رفتیم همون جا نشستیم.

تو همون حین، دیدیم پایین پله ها، یه خانوم و آقایی که مست بودن با هم دعواشون شد و همدیگه رو هل می دادن و یقه ی همو می گرفتن! کلا حالیشون نبود چیکار می کنن. اول یکی دو نفر تلاش کردن جداشون کنن. بعدم چند تا پلیس سریع دویدن سمتشون و جداشون کردن.

کلا جلوی این کلیسا دو مدل پلیس بودن. یه سری پلیس، یه سری هم ماموری که روی لباسشون نوشته پلیس امنیت. مسئول این مدل کارها پلیس امنیته. پلیس هایی که فقط پلیس بودن، کنار ماشیناشون بودن و کاملا هم مسلح بودن. ما که نفهمیدیم چرا دو سه تا ماشین بزرگ پلیس اونجا بود تو تمام مدتی که ما اونجا بودیم (آخه هر جا ما می خواستیم بریم، از جلوی این کلیسا رد می شدیم)، ولی شاید به خاطر حوادث اخیر بود و یه کمی می خواستن پیشگیری کنن از وقایعی که ممکن بود اتفاق بیفته، چه اتفاقایی مثل حوادث تروریستی، چه اتفاقاتی مثل شب سال نوی کلن.

ولی به هر حال به نظر من خیلی خوب بود. کلا اینکه آدم ببینه پلیس اون دور و بره، به نظر من خیلی خوبه. به من که همیشه حس امنیت میدن پلیسا تو آلمان.

خلاصه، بعد از چند بار جا عوض کردن و کنار رفتن از دور و بر آدمایی که یا مست بودن یا تیپ اراذل و اوباش داشتن یا زیاد آدمای جالبی دیده نمی شدن، ما هم موفق شدیم یه جا بشینیم!

قبلا بهتون گفته بودم ما یه عکس دوتایی داریم که همیشه از پشت می گیریم. اینجا هم چون حالت پله داشت، تصمیم گرفتیم از اون عکسا بگیریم. فقط هی نگران بودیم که این همه آدم رد میشن، یکی ورداره دوربینو ببره! ولی خدا رو شکر چند بار دوربینو گذاشتیم و عکس گرفتیم و کسی هم دوربینمونو نبرد چشمک.

این قدر همون دور و بر نشستیم و گشتیم که شب شد. ما هم که ناهار درست و حسابی نخورده بودیم، گفتیم بریم یه رستوران ایرانی. سرچ کردم، یه رستوران ایرانی نزدیک اونجا بود (که البته همونم شاید یه ده دقیقه، یه ربعی راه داشت تا کلیسا). هلک و هلک پیاده راه افتادیم. وقتی رسیدیم به اون آدرس، دیدیم اصلا هیچ رستورانی در کار نیست!

بقیه ی رستورانای ایرانی انگاری توی یه خیابون دیگه بودن. همسر گفت بریم اونجا. دوباره هلک و هلک راه افتادیم پیاده، رفتیم تا اون خیابون. این جی پی اس گوشی هم ما رو از یه جاهای خف و خوفی می برد که دعا می کردیم زودتر برسیم!!

بالاخره رسیدیم به دو تا رستوران که بینشون هم یه شیرینی فروشی بود که اتفاقا خیلی هم معروفه. هم همه جور شیرینی ایرانی می فروشه (هم تر و هم خشک) و هم سفارش مهمونی و عروسی و این چیزا قبول می کنه.

رفتیم تو رستوران پینوکیو که بغل همین شیرینی فروشیه بود نشستیم. اون یکی رستوران هم خوب بود، ولی ازش آتیش میزد بیرون انگاری!! انقد گرم بود که از کنارش رد می شدی، گرمت میشد. منم که این قدر گرمم بود و خسته بودم که طاقتشو نداشتم. واسه همین، صرفا به دلیل کمی سردتر بودن رستوران پینوکیو، نشستیم تو این رستوران.

همسر یه شیشلیک سفارش داد، من یه سلطانی. دو تا نوشابه و یه ماست و خیار هم سفارش دادیم.

اینجا تو رستورانای ایرانی مده که نون (تازه پخته شده با تنور) و پنیر و سبزی رو خودشون به صورت پیش فرض به عنوان پیش غذا میارن. ما هم قشنگ نون و پنیرو تموم کردیم تا وقتی غذامونو آوردن نیشخند. آخه حیفه، آدم مگه چند وقت یه بار می تونه اینجا با نون ایرانی تازه پخته شده، پنیر و سبزی بخوره؟

نون و پنیر و غذاهامون خیلی خوشمزه بودن. ولی ماست و خیارشو اصل نپسندیدیم. احساس می کردیم با کوارک درست کردن اصلا، نه با ماست. کوارک یه چیزیه که این آلمانیا دارن که واقعا نمی دونم ترکیباتش چیه! فقط به هر حال هرچی بود، اون چیزی که ما خوردیم ماست و خیار نبود. شما اگه رفتین اونجا، ماست و خیار سفارش ندین. یه چیز دیگه بگیرین چشمک.

کل غذامون یه چیزی حدود 42 43 یورو شد. یه کم زیاد بود. یعنی راستش خیلی زیاد بود به نسبت شهر خودمون و شهر قبلیمون. اما خب دیگه، فقط یه شب بود و خاطره اش قرار بود برامون بمونه لبخند.

برگشتنی این قدر خسته بودیم که گفتیم با ترم برگردیم. از خانوم مسئول رستوران پرسیدیم کجا باید سوار قطار بشیم، بهمون گفت. ما هم رفتیم همون جایی که گفته بود، ولی اونجا دو تا ایستگاه بود که همنام بود، باید می دونستیم در چه جهتی باید بریم. هنوز داشتیم با همسر صحبت می کردیم که تو کدوم یکی باید وایستیم که یه آقایی پرسید کجا می خواین برین؟ ما هم خوشحال و خندان آدرسمونو گفتیم و آقاهه راهنماییمون کرد.

خیلی خوبه ایرانی های این مدلی تو شهر آدم باشن. خدا این آدما رو زیاد کنه لبخند.

با راهنمایی اون آقاهه، ما برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم، فک کنم ساعت 11 اینا بود. من که سریع لباسامو عوض کردم، نماز خوندم و تلپ افتادم رو تخت. این قدر خسته بودم که حوصله نداشتم پا شم قرصی رو که باید می خوردم بخورم، ولی بالاخره به خودم فشار آوردم، کله مون نیم متر آوردم بالا، قرصو خوردم و دوباره تلپ کله ام افتاد!!

الانم که هوای اینجا گرم شده. پنجره ها رو باز کردیم که مثلا هوا بیاد، ولی بیشتر صدا اومد تا هوا! تا خود صبح سر و صدا بود بیرون. من نمی دونم اینا مگه کافه هاشون تا صبح باز بود آخه؟!!

صبح به همسر میگم خوب خوابیدی؟ میگه آره! گفتم من که اصلا خوابم نمی برد، از بس سر و صدا بود. تعجب می کنم که تو خوابیدی! ولی خب ظاهرا همسر از من خسته تر بوده. چون من اصولا آدمیم که با صدای توپم بیدار نمیشم وقتی می خوابم، چه برسه به صدای خنده ی چند نفر تو خیابون! ولی خب انصافا خنده های اونا هم خیلی دیوونه وار و نعره کشان بود!!

یه چیز جالب دیگه هم اینکه نصف شب دیدم از صدای بیرون خوابم نمی بره، دست بردم گوشیمو بردارم ببینم ساعت چنده. اگه میشه که لااقل نمازمو بخونم. دیدم گوشیم عینهو یه تیکه آهن مذابه! دکمه شو زدم که صفحه اش روشن شه، دیدم یه ارور روش نوشته که گوشی زیادی داغ شده. روشن هم نمیشد.

از شارژ جداش کردم. صبح که بلند شدیم، اومدم گوشی رو روشن کنم، دیدم اصلا هیچی باتری نداره! کلا روشن نمیشه. دوباره زدمش به شارژ. نفهمیدم مشکلش چی بود! تا وقتی میخواستیم بریم بیرون، گوشی من شاید 50 60 درصد بیشتر شارژ نشده بود. از طرفی ما باید صبح هتلو تحویل می دادیم، چون دیگه نمی خواستیم برگردیم هتل، واسه همین دیگه فرصتی برای شارژ مجدد گوشی من نبود. امیدوار بودیم که بس بشه دیگه.

قبل از اینکه بریم جاهای دیدنی شهرو ببینیم، باید چمدونا رو می بردیم میذاشتیم تو ماشین. ساعت نه از هتل رفتیم بیرون و بعد از گذاشتن چمدونا، گفتیم بریم جاهای دیدنی شهرو ببینیم.

یکی از جاهای دیدنی شهر کلن، پل عشاقه که روی رودخونه ی راینه. یه اعتقادی که یه سری از آلمانی ها دارن اینه که وقتی دو نفر همو دوست دارن و می خوان عشقشون جاودانه بشه و از این حرفا، میرن یه قفل میخرن، اسمشونو روش می نویسن، میارن به این پل می بندن، کلیدشو میندازن تو رودخونه!

این پلی که توی کلنه، بزرگ ترین پلیه که از این قفل ها داره. مردم تو شهرهای مختل، به پل هایی که دارن از این قفل ها می بندن، اما خیلی جاها، خیلی کم این کارو می کنن. اما این پل روش پر از این قفل هاست، اونم قفل هایی که به فاصله ی نیم سانت، نیم سانت زده شدن. نکته ی جالبش اینه که این قفلا رو که می بندن، پل سنگین میشه و هر وقت که لازمه، دولت میاد این پل رو پایه هاشو محکم تر میکنه. نمیان تمام قفل ها رو بکنن بندازن دور.

البته بازم فک می کنم یه سری ها رو میریزن دور. چون ما قدیمی ترین قفلی که دیدیم (به جز یه دونه) مال بعد از سال 2000 بود.

خلاصه، برای دیدن این پل، گفتیم با قطار بریم. رفتیم ایستگاه قطار. ایستگاه قطار درست پشت کلیسای جامعه. با گوشی چک کردیم، نرم افزار قطار آلمان فرمودن یه قطار شماره ی فلانو بگیریم، یه ایستگاه بریم و پیاده بشیم و یه مقداری پیاده روی کنیم.

بعد که رفتیم، به لطف جی پی اس و آدرس های عجیب غریبش، حدود 500 متری رو مجبور شدیم برگردیم. وقتی رسیدیم به پل، دیدیم اگه از پشت همون کلیسا اومده بودیم، شاید کلا 100 متر بیشتر پیاده روی نداشت خنثی.

هیچی دیگه. از روی پل اومدیم تا رسیدیم به پشت کلیسای جامع!! تنها خوبی این راه اشتباهی که رفتیم این بود که به یه جای خلوتی رسیده بودیم که هم نمای خوبی از راین داشت، هم کلیسا. یه عکس دو نفری هم، از همون مدل پشت به دوربینمون، اونجا گرفتیم.

این عکسه خیلی خوب شد، فقط حیف شد که دم غروب نبود، وگرنه مطمئنا خیلی قشنگ می شد.

از اونجا با قطار رفتیم یه موزه که مال نازی ها بود. خیلی موزه ی تاثیرگذار و قشنگی بود به نظرم. یه قسمتش (تو زیرزمین) زندونی بود که در زمان نازی ها استفاده می شده. اکثر سلول ها رو با یه در شیشه ای بسته بودن. یعنی میشد توشو ببینی، اما نمیشد رفت توشون. بعد اون متن هایی که زندونی ها روی دیوار نوشته بودنو بیرون به صورت قاب گرفته و اینا عکسشونو زده بودن و ترجمه کرده بودن. زیرش هم نوشته بودن که اصل متن به چه زبونیه. البته خب نگاه می کردی هم مشخص بود که مثلا بعضی هاش روسیه، بعضی هاش آلمانی.

بعضی ها روزشمار گذاشته بودن و با جدولی هفته ها رو شمرده بودن. بعضی ها یه متنی برای خانواده شون یا معشوقه شون نوشته بودن. بعضی ها توصیفی از وضعیتشون نوشته بودن. خلاصه همه چی توش بود دیگه.

خیلی موزه ی غم انگیزی بود. ولی من خیلی دوسش داشتم. به نظرم خیلی عبرت آمیز بود موزه اش.

از زیرزمین اومدیم بالا و باید دو طبقه ی بالا رو میدیدیم که بیشتر عکس بودن. من که خیلی خسته بودم و دیگه نا نداشتم، دو دستی چسبیده بودم به میله ی سمت راست پله ها و داشتم عین سنگنوردی، پله نوردی می کردم! هنوز چهار پنج پله رفته بودم که یه صدایی گفت می خواین با آسانسور برین؟ برگشتم، گفتم آسانسور دارین؟ گفت آره، بیا پایین. یه آقای بسیار مهربون و تپل و مسن با موهای بلند و کاملا سفید بود. یه دری رو چک کرد، قفل بود. گفت یه لحظه صبر کنین.

ما وایستادیم، رفت کلید آورد. قفل درو باز کرد، ما رو برد تو یه راهرو که توش یه عالمه در بود. یکی از اون درا رو باز کرد، آسانسور بود. ظاهرا آسانسور داشتن، اما برای همه نبود. برای موارد خاص بود. رفتیم داخل آسانسور، با کلیدش طبقه ی دو رو چرخوند و با هم رفتیم طبقه ی دوم.

یه کمی راجع به یه سری عکسی که اونجا بود توضیح داد و بعد خداحافظی کرد و رفت. ما هم رفتیم دور زدیم و بقیه ی عکس ها رو خودمون دیدیم. یه طرف عکس ها، عکس هایی بود از کسایی که نازی ها گرفته بودنشون، یعنی مثلا کسایی که زندانی یا اسیر شده بودن. یه طرف عکس سربازهای نازی بودن.

نمیدونم هنوز اون سربازا ممکنه زنده باشن یا نه. آخه مثلا یه سری ها هم عکس های طرفدارای نازی بودن، یعنی مثلا ممکن بود بچه مدرسه ای باشن. ولی واقعا برام سواله این آدما اگه زنده باشن و عکس های خودشونو ببینن، چه حسی دارن؟ هنوزم اون حس نازی بودنشونو دارن؟

الان بیان این بقایای کارایی که کردنو ببینن، تاسف می خورن؟ یا فکر می کنن کارشون درست بوده هنوز؟!

به هر حال از اون عکسا هم گذشتیم و رفتیم یه طبقه پایین تر. در واقع آقاهه ما رو دو طبقه آورده بود بالا که بعدش بتونیم خودمون از پله بریم پایین. اما جالب بود که تو همون طبقه هم باز یه جا نوشته بود در صورتی که نیاز دارین به آسانسور با شماره ی فلان تماس بگیرین. یه شماره ی داخلی بود و اینو بالای یه تلفنی که اونجا گذاشته بودن، نوشته بود.

ولی خب ما دیگه نیازی نداشتیم. رفتیم طبقه ی پایین. اونجا هم پر عکس بود. حتی بعضی ها عکس بچه های خیلی کوچیک شاید هفت هشت ساله بود. نمی دونم واقعا چرا این بیچاره ها رو می گرفتن دیگه؟! کسایی رو که می گرفتن، اطلاعات کاملشونو ثبت می کردن. یعنی اسنادش رو هم عکساشو زده بودن. مثلا عکس خانومه بود، کنارش یه مدرکی هم بود که اطلاعات فیزیکی این خانوم بود. مثلا قدش این قدر، وزنش این قدر، عرض بینی این قدر، طول بینی این قدر، طول گوش این قدر!!! بعد هم اثر دستشون (و نه اثر یه انگشت فقط). حالا فک کنین همه ی این کارا رو برای اون بچه های کوچیک هم انجام داده بودن!!

خیلی موزه ی قشنگی بود. من واقعا این موزه رو خیلی بیشتر از کلیسای جامع کلن (که معروف ترین اثر دیدنیش هست از نظر خیلی ها) پسندیدم و به همه توصیه می کنم.

از اونجا که اومدیم بیرون، گفتیم بریم ناهار بخوریم و بعدش بریم یه پارکی که ظاهرا اونم جزو جاذبه های دیدنیشون بود. اولش گفتیم دوباره بریم سوار قطار بشیم، بریم همون مرکز شهر، یه جایی دونری چیزی بخوریم. بعد گفتیم ولش کن بابا، همین دور و بر یه چیزی می خوریم دیگه. همون دور و بر یه گشتی زدیم. بعد همسر میگه خب اینجا که مرکز شهره!! ماشینو همینجا پارک کردیم که! خلاصه کلا معلوممون شد که ما الکی اصلا رفتیم بلیت خریدیم. همه ی شهر تو یکی دو کیلومتر خلاصه میشه جاهای دیدنیش! ما الکی به جای اینکه یه تیکه رو پیاده بریم، داریم با قطار میریم، بعد اون تیکه ی پیاده روی رو برمی گردیم خنثی.

خلاصه، رفتیم همون دور و بر کلیسا دوباره یه جا یه دونری پیدا کردیم و دو تا دونر خوردیم. از اونجا هم رفتیم یه سوغاتی نماد کلن برای خودمون خریدیم و گفتیم بریم اون پارکه. کلا اینجا همه ی شهرها یه پارک این مدلی دارن فک کنم. بهش می گن Botanischer Garten و البته انگلیسیش میشه Botanic Garden. یعنی باغ گیاهی (گیاهان). معمولا تو این پارک ها، گیاهای مختلفی کشت داده میشن. مثلا می بینی توش بوته های نعنا، اسطخودوس، انواع چای های گیاهی و این جور چیزا داره.

خلاصه، یه پارک بود برای خودش دیگه. رفتیم اونجا. مخصوصا که دیگه ظهر هم بود و هوا گرم بود. بهتر بود وقتمونو تو پارک و نزدیک درختا و یه جای سایه میگذروندیم.

برنامه مون این بود که یکی دو ساعتی تو اون پارک باشیم، بعد بریم از اون شیرینی فروشی ایرانی شیرینی بخریم و با خودمون بیاریم خونه.

طبق برنامه مون پیش رفتیم و یکی دو ساعتی رو تو اون پارک گذروندیم. بعد که اومدیم سر ایستگاه قطار، قرار بود قطار تو چهار پنج دقیقه بیاد. ولی بعد دیدیم از توی لیست حذف شد اسم قطار و نوشت به دلیل تصادفی که شده، فعلا قطار طبق برنامه اش نمیاد!! بیست دقیقه ای اونجا معطل شدیم و کل برنامه مون به هم ریخت.

آخه از طرفی دو نفر هم مسافر داشتیم و به اونا گفته بودیم ساعت 6.5 بیان جلوی ماشین.

قرارمون این بود که از شیرینی فروشی شیرینی بخریم و با خودمون ببریم و یه جوری باشه که ساعت 5 از شیرینی فروشی اومده باشیم بیرون. ولی بعد تو راه به شک افتادیم که آیا شیرینی ترو ببریم یا نه؟ هم هوا گرم بود و تو راه نگران بودیم که خراب بشن، هم ممکن بود حداقل قیافه ی شیرین ها داغون بشه تو راه. مضاف بر اینکه دیرمون هم شده بود با اون برنامه ی قطارها.

وقتی رسیدیم شیرینی فروشی، پرسیدیم، گفت اگه کیلویی بخواین بخرین و ببرین، 13 یورو، همه ی شیرینی ها، چه خشک، چه تر. ولی اگه می خواین اینجا بخورین و دونه ای بگیرین، قیمتش فرق می کنه. ما هم تصمیم گرفتیم دو تا شیرینی تر بگیریم و همون جا بخوریم، یه نیم کیلویی هم خشک بگیریم و ببریم.

که البته بعدا فهمیدیم چه کار اشتباهی کردیم! آخه شما فک کنین نیم کیلو شیرینی خشک خریدیم شد 6 7 یورو. دو دونه شیرینی تر خریدیم و خوردیم (مجبور بودیم نوشیدنی هم بگیریم دیگه، نمی شد که فقط دو تا شیرینی بگیریم)، شد حدود 10 یورو خنثی. از اون بدترش این که لذت هم نبردیم از خوردنمون از بس که عجله داشتیم!

فقط تند تند خوردیم که بریم. بعدا با خودمون فک کردیم خب چه کاری بود، نیم کیلو شیرینی تر هم می خریدیم، اصلا تو راه می خوردیم!! ولی خب دیگه عقلمون نرسید نیشخند. کلا این کلن خیلی برا ما سراسر تجربه بود!!

مسئول شیرینی فروشی که با ما صحبت کرد (یه عالمه کارمند داشت)، از اون خانوما بود ماشاءالله. مدت ها بود دیگه از این مدل آدما ندیده بودم. از اون خانوما بود که با یه زبون چرب و نرم قشششنگ مشتری رو جلب می کرد. اول که خیلی خوشرو و خوش خنده برخورد کرد. بعد ما گفتیم شیرینی ترو می خوریم، خشکو می بریم. گفت پس بفرمایید تا بیام سر میزتون سفارشتونو بگیرم. ما هم رفتیم اون ته، یه میز چهار نفره بود اونجا نشستیم. اومد خیلیییی با خوشرویی گفت شما اینجا گرمتون نیست؟ خب هوا هم کم و بیش گرم بود. گفت اونجا یه میز دو نفره هست، هواش خیلی بهتره. دیگه ما رو ورداشت برد اونجا که میز دو نفره بود.

بعد که نشستیم فهمیدیم بابا ماشاءالله انقدرررر مشتری دارن که همین جوری عین نونوایی آدم میاد و میره. حق داشته ازمون بخواد پشت میز دو نفره اش بشینیم. اما خب همینو خیلی با زیرکی و سیاست گفت دیگه. نیومد بگه لطفا برین رو اون میز دو نفره بشینین!

بعد هم که نشستیم، سه ثانیه بعدش اومد گفت دیدین چه زود اومدم سر میزتون؟ بفرمایید چی میل دارین براتون بیارم؟ گفتیم خب منو ندارین؟ گفت برای شیرینی ها نه. می تونین نگاه کنین، سفارش بدین. گفتیم پس نگاه می کنیم. یه نگاه به ویترین کردیم، گفتیم یه دونه از این یه دونه از اون. گفت خب نوشیدنی چی بیارم براتون؟ به این ترتیب ما مجبور شدیم نوشیدنی هم سفارش بدیم. البته خب بدون نوشیدنی هم نمیشه شیرینی خورد دیگه چشمک.

می خواستیم نوشیدنی سرد سفارش بدیم، ولی به نظرم اومد با چیزی مثل چایی یا قهوه و شیرکاکائو بهتر میشد شیرینی تر تا یه چیزی مثل شیرموز. سفارشو هم که گفتیم سریع آورد خانومه. بعدم از پشت پیشخون اون ور هر وقت منو می دید بهم لبخند می زد. واقعا مدت هااااااا بود از این برخوردها ندیده بودم. خیلی حس وطنی داشت لبخند.

بعد از اینکه سفارشمونو خوردیم، نیم کیلو هم شیرینی خشک خریدیم و بدو بدو رفتیم که بریم سوار ماشینمون بشیم. از قطار که پیاده شدیم، به نظر خودمون راهو بلد بودیم دیگه. کلا اشتباهی به جای اینکه بریم سمت چپ، رفتیم سمت راست. و باز یه عالمه دیرمون شد. نتیجه اش این شد که ساعت 6:25 اینا رسیدیم پارکینگ اوه.

وقتی رسیدیم یکی از مسافرامون اونجا بود و سریع اومد سلام کرد و سوار شد. یه نفر دیگه مونده بود که منتظرش شدیم و اونم یه پنج دقیقه بعد رسید. دیگه سوار شدیم و با 7 دقیقه تاخیر از پارکینگ اومدیم بیرون.

بازم یه کوچولو اشتباه کردیم، اما خب خیلی اذیتمون نکرد و دیرمون نشد.

وقتی رسیدیم، دیگه دیروقت بود. واسه همین به مسافرا گفتیم می تونیم برسونیمتون تا خونه تون. آدرساتونو تو جی پی اس بزنین تا بریم همونجا. آخه دیروقت که میشه قطارهای داخل شهری خیلی دیر به دیر میشن. مسافرامون یه دختر بودن، یه پسر. پسره که می خواست بره یه شهری قبل از شهر ما که خیلی کوچیکه. چون شهرش سر راه بود، همسر گفت خب از داخل شهر میریم به جای اینکه بخوایم از کنار اتوبان بریم. به این ترتیب پسره رو بردیم رسوندیم.

اما خب ماجراهای ما که به این راحتی تموم نمیشه! علی رغم اینکه تمام مدت گوشی همسر به شارژ بود (از همون شارژر فندکی ها)، شارژش داشت تموم میشد. به عبارتی، مصرف باتری جی پی اس گوشی همسر از سرعت شارژ باتری بیشتر بود. تقریبا بیست درصد از باتری مونده بود، اما خب جی پی اس این قدر باتری خور داره که بیست درصد باتری یعنی هیچی.

خیلی با استرس رفتیم و امیدوار بودیم گوشی خاموش نشه و ما پسره رو برسونیم. پسره رو که رسوندیم، نوبت دختره بود. اونم دقیقا همون حالت بود و شارژ گوشی همسر مدام داشت کمتر و کمتر میشد. وقتی دختره رو پیاده کردیم، یه درصد از گوشی همسر بیشتر نمونده بود اوه.

گوشی منم که خیلی وقت بود خاموش شده بود! ولی خدا رو شکر از اونجا تا خونه رو تقریبا بلد بودیم. در همین حین هم که دختره پیاده شد و همسر رفت براش در صندوقو باز کنه که چمدونشو برداره، یه کمی گوشی همسر فرصت کرد که خودشو شارژ کنه و شارژش شد دو سه درصد. دیگه با همون دو سه درصد تا خونه رو اومدیم و گوشی خاموش نشد لبخند.

--

خب دیگه، خسته نباشید از خوندن این همه سفرنامه. الان با خودتون میگین طرف یه روز رفته سفر، اندازه ی یه ابن بطوطه سفرنامه نوشت نیشخند.

 

--

بعدا اضافه شد:

همسر گفت اسم اون پلی که تو کلن هست، پل عشاق نیست. من چک کردم، اخرش نفهمیدم هست یا نیست! به هر حال اسم اصلیش پل هوهن زولرن هست. مثل اینکه پل عشاق تو فرانسه هست. البته اونم دقیقا کارش همینه! یعنی بهش قفل می بندن. خلاصه، من نمی دونم دیگه. خودتون چک کنین!

[ ۱۳٩٥/٦/۱٥ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب