یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

چند وقت پیش که یه دوستی کامنت گذاشتن و گفتن که من اصولا همه چیزو گل و بلبل نشون میدم و به غیر از یکی دو بار که از دوستامون گله کردم و این حرفا، چیز خاص دیگه ای ننوشتم که منفی باشه، گفتم که من همون چند بار رو هم اشتباه کردم و یه بار میام توضیح میدم که چرا.

حالا الان می خوام اون قضایا رو توضیح بدم. به نظرم نه تنها نوشتن، بلکه اصلا فکر کردن به اون ناراحتی ها و اتفاق افتادنشون اشتباه بود. ولی خب عمدا پستشو پاک نکردم که بعدا خودم وقتی می خونم ببینم و یادم بیفته که چقدر گاهی آدم اشتباهای بزرگی می کنه.

برای اینکه ممکنه کسی یادش نباشه، دوباره مختصر هر دو تا قضیه رو توضیح میدم. قضیه ی اول این بود که ما دوستامونو دعوت کردیم خونه مون و دوستمون هم پیامک داد که میشه برادرم هم بیاد؟ خب طبیعتا ما هم تو رودرواسی نمی تونستیم بگیم نه! ضمن اینکه اون شخص رو می شناختیم. اما خب کلا هم تیپ ما نبود و ما خیلی علاقه ای نداشتیم که بیاد خونه مون. اما خب به هرحال تو موقعیتی قرار گرفته بودیم که قبول کردیم و این موضوع خیلی باعث ناراحتیمون شد که چرا اصلا کسی به جز صاحبخونه داره کسی رو دعوت می کنه (البته بعدا هم ایشون کلا نیومدن و باز ما بیشتر عصبانی شدیم).

خب در باب این موضوع باید بگم که چند وقت بعدش همین اتفاق برای خودمون افتاد. این دوستامون که تازه اومده بودن شهر ما، با ما که حرف زده بودن، متوجه شده بودن که ما یه جلسه ی قرآن داریم. یه بار به همسر زنگ زدن و گفتن که این جلسه ی قرآن کی ه؟ ما قصدمون این بود که یه بار که نوبت ما بود جلسه، اونا رو دعوت کنیم. آخه خونه ی مردم که نمیشه آدم کسی رو دعوت کنه. اما از شانس ما اون جلسه رو یکی دیگه از بچه ها برداشت. حالا اینا از ما پرسیده بودن جلسه کی ه. نمی دونستیم بگیم هست؟ نیست؟ بگیم خونه ی فلانیه اما شما دعوت نیستین؟ به صاحبخونه بگیم دعوتشون کنه؟ خب چیکار باید می کردیم؟

خب خیلی با همسر صحبت کردیم و اصلا دلمون نمی خواست اینا رو خودمون دعوت کنیم خونه ی مردم. مسلما رفتار درستی نبود. نتیجه اش این شد که همسر زنگ زد به دوستمون که قرار بود جلسه خونه اش باشه و پرس و جو کرد که آیا میشه اینا رو هم دعوت کرد یا نه؟ که خب صد البته دقیقا همون کاری بود که دوستمون با ما کرده بود و برادرش رو دعوت کرده بود.

اونجا فهمیدم که چه بسا اون دوستمون هم به هر دلیلی تو رودرواسی برادرش قرار گرفته و مجبور شده علی رغم میل خودش برادرش رو دعوت کنه.

البته تو مورد ما - خدا رو شکر- این دوست جدید، تو ایران، با کسی که الان دعوت کننده ی جلسه ی قرآن بود تو یه دانشگاه بود و سال پایینی اون دوستمون بود. واسه همین همو میشناختن از قبل و تو آلمان هم همدیگه رو دیده بودن و وقتی همسر به اون دوستمون زنگ زد که باهاش صحبت کنه، گفت اتفاقا فردا فلانی رو می بینم و میخواستم خودم بهش بگم و دعوتش کنم. حالا اگه به شما زنگ زده، شما دعوتش کنین. اصلا ایرادی نداره.

اما خب به هرحال، ما اشتباه کرده بودیم دیگه.

مورد دوم یه موردی بود که قرار بود برای همین جلسه ی قرآن بریم. دوستامون قرار بود از یه شهر دیگه بیان، ما رو سر راه بردارن و با هم بریم به شهر دیگه ای که جلسه اونجا بود. قرار بود بچه ها ساعت 2.5 اینا بیان (اگه درست یادم باشه)، اما تا اومدن فک کنم 4 اینا شد که خب خیلی دیر بود. ما هم خیلی ناراحت شدیم که چرا بدقولی کردن. البته بیشتر به خاطر این ناراحت بودیم که باعث میشد در کل به صاحبخونه هم بدقولی بشه. وگرنه اگه قرار بود بیان خونه ی ما و دیر می اومدن که اشکالی نداشت. مهم این بود که ما می خواستیم بریم جای دیگه باز.

خیلی با خودمون ناراحت شدیم که مردم چرا درست برنامه ریزی نمی کنن. خب اینا که می دونن امروز باید فلان ساعت فلان جا باشن. ولی خب اتفاقی بود که افتاده بود و کاریش نمیشد کرد.

چند وقت بعدش ما اسباب کشی کردیم و همین دوستامون در عین مهربونی گفتن که میان تا شهر جدید ما و تو اسباب کشی و پایین آوردن وسایل کمکمون می کنن. قرار بود ظهر اینا راه بیفتیم به سمت شهر اونا و ساعت 1 2 برسیم اونجا و از اونجا با هم راه بیفتیم. ولی ما فک کنم ساعت 5 اینا رسیدیم شهرشون. یعنی خیلی خیلی بدتر و بدقول تر از اون چیزی که اونا چند روز قبلش نسبت به ما انجام داده بودن.

اونجا هم فهمیدم آدم هرچی هم برنامه ریزی کنه، بازم همیشه این احتمال هست که اتفاق غیرمترقبه ای بیفته و نتونه برنامه شو اجرا کنه. اگه کسی دیر میکنه یا بدقولی می کنه، نباید نسبت بهش بدبین باشیم و ناراحت بشیم.

به هر حال، ازم ما اشتباه کرده بودیم. هم تو فکری که کرده بودیم، هم تو اینکه چنین چیزایی رو اینجا نوشته بودم.

خدا ما رو آدم کنه ان شاءالله لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٦/۱۸ ] [ ۳:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب