یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

روز عرفه رفتیم مسجد افغانی های شهرمون که ببینیم برنامه ای، مراسمی، چیزی دارن برای روز عید قربان یا نه؟ البته امیدوار بودیم که همون شب باشه، چون اصولا مراسم رو شب قبل از عید می گیرن. همسر می گفت، میریم، ولی اگه جاش خوب نباشه و خوفناک باشه، من نمیاما نیشخند. آخه یه مسجد تو شهر قبلیمون بود که مال عرب ها بود، ولی مثل اینکه جاش زیاد جالب نبود. یکی از بچه ها که رفته بود، اصلا توصیه نمی کرد کسی بره. ما هم هیچ وقت نرفتیم. مسجدای ترک ها معمولا تو جاهای خوب شهره و باکلاس هم هست. اما مسجدای دیگه، مثل مسجدا پاکستانی ها و اینا خیلی وقتا تو جاهای خوبی نیستن. از اون بدتر اینکه آدمایی هم که به این مساجد رفت و آمد می کنن خیلی وقتا ظاهر جالبی ندارن. از اون تیپای سی چهل سانت ریش دار و لباس بلند و این حرفان که خود ما مسلمونا هم ازشون می ترسیم، فک میکنیم نکنه وهابی باشن، چه برسه به اینکه آلمانی ها اینا رو ببینن دیگه!

خلاصه، رفتیم و مسجد وضعش بد نبود. حداقل یه تابلوی بزرگ داشت که مسجد فلانه اینجا و مشخص بود چیز ثبت شده و قانونی و درست و درمونیه. موکت هم پهن کرده بودن تو حیاطش که مشخص بود برای نماز روز عید قربانه. ولی هیچ کس نبود. پرنده پر نمی زد. ما دم غروب رفته بودیم که مثلا اگه مراسمی هست شرکت کنیم و بعد هم نماز بخونیم و برگردیم خونه.

رفتیم یه سرکی کشیدیم توش، به جز یکی دو نفر که مشخص بود مسئولشن، کسی نبود. همسر رفت تو و سوال پرسید که قضیه چیه؟ شما مراسمی چیزی ندارین؟ آقاهه اومد جلو، گفت نه. فقط فردا صبح ساعت 8.5 نماز داریم. اونم فقط برای آقایونه. خانوما نمیان. خانوما فقط جمعه ها میان که نماز جمعه است. گفتیم خب نماز الان چی؟ گفت اونم فقط برای آقایونه. ما کلا خانومامون فقط جمعه میان. گفتیم خب لیستی چیزی از برنامه هاتون ندارین که مثلا کدوم مراسم رو عید می گیرین و جشن و این حرفا؟ گفت نه، فقط جمعه ها خبر میدیم به همه اگه مراسمی قرار باشه برگزار بشه.

یه برگه اون جلو بود که اوقات شرعی توش بود، یه نگاه انداختم، دیدم اذونشون تقریبا بیست دقیقه دیگه است. تشکر کردیم و رفتیم نشستیم تو ماشین. گفتیم خب حالا چیکار کنیم؟ همسر گفت می خوای پس تو اینجا بمون تا من نمازو با اینا بخونم بعد بریم. ولی نگاه کردیم دیدیم اذونشون بیست دقیقه از ما زودتره. معلوم بود که سنی هستن. حالا سنی بودنش مهم نیست، ما مشکلی نداریم با اونا تو یه صف وایستیم. ولی خب زودتر از اذونمون که نمی تونیم نماز بخونیم!

گفتیم پس بریم دیگه. گفتم پس میخوای بپرسیم ببینیم مسجد دیگه ای ندارن افغانی ها تو این شهر. پرسیدیم، طرف گفت یه حسینیه داریم. آدرسشو پرسیدیم، کلی بهمون گفت. گفت تو خیابون فلان، پشت بانک فلان. ما هم تشکر کردیم دوباره و سوار ماشین شدیم، رفتیم به آدرسی که گفته بود.

تو راه من با گوشی هم تو اینترنت سرچ کردم و یه آدرس دقیق درآوردم با شماره پلاک. اونجایی که گفته بود کلا تو شهر ما نبود دیگه. یعنی تابلوی پایان شهر که اسم شهرو می نویسه و روش خط قرمز می کشه رو رد کردیم!

خلاصه، یه جا ماشینو پارک کردیم و رفتیم که پلاک مورد نظرو پیدا کنیم. ولی تو اون پلاک اصلا حسینیه ای نبود! حتی بانک رو هم نتونستیم پیدا کنیم. دیگه کم کم هوا تاریک شده بود و ترجیح دادیم برگردیم. البته بازم نیم ساعتی پیاده تلاش کردیم، ولی خب پیدا نشد. از شانس ما حتی یه دونه افغانی هم از اون دور و بر رد نشد که بپرسیم بابا شما اینجا حسینیه دارین یا نه؟

به این ترتیب پس از یک تلاش ناکام برای پیدا کردن حسینیه، برگشتیم خونه. خیلی حیف شد واقعا. من خیلی دلمو صابون زده بودم برای یه مراسم جشن. ولی خب نشد دیگه.

وقتی اومدیم، میخواستیم کباب درست کنیم، از نوع کوبیده. یعنی قبل ترش همسر گوشتا رو آماده کرده بود. از قبلش می دونستیم برنامه مون چیه. دیگه همسر رفت رو تراس کبابا رو آماده کرد و منم برنجو درست کردم. رفتیم به سیستم ایرانی زیرانداز پهن کردیم تو تراس و نشستیم چلوکباب کوبیده خوردیم لبخند. جای شما خالی، خیلی خوب شده بود. دیگه کلا فک کنم چند وقت دیگه می تونیم کبابی بزنیم چشمک.

کبابو که خوردیم و بعدش هم یه کم نشستیم دور همی دیدیم، شد ساعت نزدیک یازده. رفتیم بخوابیم دیگه. ولی مگه میشد خوابید؟ هوا گرم بود، ما هم پنجره رو باز گذاشته بودیم. هتل یه سری مهمون داشت که برای خودشون یه عالمه خورده بودن و مست کرده بودن و صدای خنده هاشون کاملا مزاحم بود. تا ساعت 1.5 اینا به همین منوال گذشت. تا اینکه همسر رفت پنجره رو بست. این طوری از گرما خفه می شدیم، ولی حداقل میشد خوابید که! دیگه نمی دونم اونا سر و صداشون تا کی ادامه داشت، ولی ما رو که خیلی اذیت کردن.

صبحش من واقعا سر کار خسته بودم و خوابم میومد. ناهار هم نرفتم با بچه ها غذا بخورم. اصلا حال خوشی نداشتم. تمام بدنم انگاری کوفته بود، سرمم یه کمی درد می کرد از بی خوابی.

البته بعدش که رفتم ناهار خوردم، خوب شدم دیگه. مخصوصا که از اون اتاق مخصوص آدمای بی هوا زی رفتم بیرون و یه کمی هوا به سرم خورد! عصرش رفتیم خرید برای خونه. از اونجایی که تو خرید و خوردن شیرینی زبون درست و حسابی هم تو کلن ناکام مونده بودیم، به همسر گفتم بیا خمیر هزارلا بخریم، خودمون درست کنیم. همیشه خمیرو  از فروشگاهای آلمانی می خریم ولی این دفعه گفتیم بیا از همین خمیرای ترک ها بخریم. یه خمیر هزارلا (بر اساس اسمش) که روش عکس باقلوا داشت و نوشته بود خمیر باقلوا خریدیم و اومدیم خونه.

سه شنبه همسر باید میرفت شهر قبلی. کار داشت. منم سه شنبه گیر داده بودم که باید شیرینی درست کنم و بخوری، بعد بری. هرچی همسر گفت من فردا برمی گردم. پنج شنبه درست کنیم. گفتم نه. کاری نداره که. فقط باید شربتشو درست کنم و بریزنم روش. خمیرو هم که همین طوری میذاریم تو فر.

اول شربتشو آماده کردم. بعد آوردم خمیری که خریده بودیمو باز کردم. دیدم بعله! کلا هزارتا لا داره خمیرش!!! خمیر هزارلایی که از فروشگاهای آلمانی می خریم، موقع خرید یه لایه است. وقتی میذارینش تو فر، خودش لایه لایه میشه. ولی این از اول مثلا بیست سی تا لایه بود روی هم!! منم دیدم حیفه دیگه شهدامو درست کردم. ریختم روشون و گذاشتم تو فر. یه چیز مزخرفی شد!! آخه همه ی شربتا موند روی لایه ی اول. تازه وسطشم که نمیشد با چاقو خط انداخت. به هر حال، همسر که اصلا نخورد. خودم نصفشو خوردم (کلا 7 8 تا بیشتر درست نکردم). حالا دو سه تای مونده رو هم باید بخورم. البته بدمزه نیستا! فقط یه تیکه تو دهنت مزه ی عسل میده, یه تیکه مزه ی خمیر!! همه چیش جدا از همه.

اینم از تلاش ناکاممون برای درست کردن شیرینی زبون!! امیدوارم هفته ی بعدی هفته ی بکامی باشه چشمک!

[ ۱۳٩٥/٦/٢٥ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب