یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

پنج شنبه همسر دوباره پیشنهاد داد بریم دنبال حسینیه ی افغان ها بگردیم که برای عید غدیر دیگه بلد باشیم کجاست. تقریبا دیروقت شده بود و باز داشت دم غروب میشد. ولی گفتم اشکال نداره، بریم. قرار بود بریم بنزین بزنیم قبلش. فک کنم یه بار بهتون گفتم، اینجا یه نرم افزار هست برای گوشی که بهتون قیمت بنزین تو پمپ بنزین های مختلفو می ده. می تونین ببینین کدوم (با توجه به مسیرش و دوریش از محلی که شما هستین و قیمتش) به صرفه تره و کجا برین بزنین بزنین.

همسر تو نرم افزار زد یه جایی که نزدیک محلی باشه که می خوایم بریم یا حداقل تو راه باشه. اونم یه آدرسی رو بهمون داد و راه افتادیم. قرار بود 5 کیلومتر بریم، برسیم. بعد ما یه عالمه راه رفته بودیم، هنوز نرم افزار می گفت 5 کیلومتر دیگه مونده!! ما هم بی خیال نرم افزار شدیم و یه جا همون جاها بنزین زدیم و گفتیم بریم دنبال کار خودمون که دیر نشه و هوا تاریک نشه.

البته تو راه پمپ بنزین هایی دیدیم که قیمتشون کمتر بود (همه جا قیمت رو روی برد می زنن برای همه چیز، بنزین، بنزین سوپر، دیزل و ... ). ولی خب دیگه، ما بنزین زده بودیم.

برای رفتن به حسینه هم اون نرم افزار navigation ما به درد نمی خورد انگاری! می گفت 7 کیلومتر دیگه مونده. همسر تصمیم گرفت به حرف نرم افزار گوش نده و از یه جایی که فک می کرد درسته بره. بالاخره هرچی باشه حداقل یه بار دیگه رفته بودیم این راهو. مسیرمونو خودمون عوض کردیم. بعد نرم افزاره میگه حالا 6 کیلومتر مونده! کلا نمی دونم بر چه اساسی حساب می کنه نرم افزار ما که این همه ما رو می پیچونه.

ولی به هر حال یه جاهایی از مسیرو مجبور بودیم به حرفش گوش بدیم دیگه. بالاخره رسیدیم به همون جایی که اون روز رسیده بودیم. دوباره ماشینو پارک کردیم و در جست و جوی حسینیه راه افتادیم! خب اون شماره پلاک هایی که تو اینترنت پیدا کرده بودیم که به درد نمی خورد و می دونستیم که اونجا نیست حسینیه، چون دفعه ی پیش اونا رو چک کرده بودیم.

اون آقایی که تو مسجد افغان ها بهمون آدرس داده بود، گفته بود پشت فلان بانک. این دفعه گفتیم بر اساس بانک پیش بریم، شاید راحت تر پیدا کنیم. بانکو خیلی راحت پیدا کردیم، اما اثری از حسینیه دور و برش نبود. کوچه ی پشتشو هم تا یه جایی رفتیم، اما چیزی نبود اونجا.

به همسر گفتم بذار ببینم تو فیس بوکی، جایی نیست این حسینه هه. با گوشی و فیس بوک سرچ کردم، یه چیزی پیدا شد ولی گوشی من اصلا نمیذاشت اسکرول کنم بقیه ی صفحه رو ببینم!! همسر با گوشی خودش سرچ کرد و بالاخره پیدا شد آدرس. ولی یه آدرس دیگه بود. اسم اون خیابونی که همسر گفت اینجا نوشته حسینه اونجاست رو من قبلا رو نقشه دیده بودیم. گفتم اون وره این خیابون، ولی خیلی دور نیست.

از اون جایی که آدرس در خلاف جهت پارک ماشین بود، تصمیم گرفتیم بریم ماشینو برداریم و با ماشین بریم. همین کارم کردیم. با Navigation این دفعه رفتیم سراغ این آدرس جدیدی که پیدا کرده بودیم و بالاخره حسینیه رو پیدا کردیم لبخند.

گفتیم خب بریم یه نگاه بهش بندازیم و برگردیم دیگه. الان که مطمئنا خبری نیست. فقط اومده بودیم آدرسو پیدا کنیم. ولی وقتی رفتیم تو کوچه ای که درش از اون تو بود، دیدیم انگاری خبریه اون تو. چراغاش روشنه.

رفتیم دیدیم بله، یه عالمه کفش هست و برو و بیاییه. همسر گفت پس بریم یه نماز بخونیم و بریم دیگه. اون موقع دیگه از اذون هم گذشته بود. رفتیم داخل، معلوم شد که چون پنج شنبه بوده و دعای کمیل، حسینیه باز بوده. این طور که خانومی بعدا توی حسینیه به من گفت، حسینیه روزای سه شنبه و پنج شنبه به خاطر دعای توسل و کمیل بازه. اما مثل اینکه مسئولی که آقا بود به همسر راجع به دعای توسل چیزی نگفته بود. گفته بود فقط پنج شنبه ها! حالا نمی دونم کدوم اشتباه می کردن.

به هر حال، رفتیم تو نماز خوندیم. تو سمت خانوما که از من خیلی استقبال شد. آخه کاملا مشخص بود جدیدم و هیچی بلد نیستم. از اونجایی که نماز و دعا هم تموم شده بود، اونایی که مونده بودن، همه خودمونی بودن و انگاری از پایه های حسینیه.

از یه خانومی راجع به مراسم و دعا و این چیزا سوال کردم و جوابمو داد. جالب اینه که اینجا دعای کمیل قبل از نماز خونده میشه. گفت ساعت 7 اینا دعای کمیل می خونیم، بعدش هم که دیگه نمازه.

وقتی من نمازمو تموم کردم، دیدم سفره پهنه (البته قبلش هم بود، ولی کسی دورش نبود). یه سفره بود با نون و پنیر و سبزی و خیار و گوجه و دو سه مدل حلوا و چایی.

من که نمازم تموم شد، خانوما خیلی با مهربونی به من اشاره کردن که بیا، بیا بشین دور سفره. منم رفتم تو تنها جایی که جا بود نشستم. یه خانومی اومده بود، می گفت خانوما سفره رو کوچیک انداختین. یکی دیگه از اون ور می گفت اشکال نداره، این جوری مهربون تر می شینیم. یکی دو نفر دیگه هم اومدن و مجبور شدیم مهربون تر بشینیم باز لبخند.

اولش که هیچ کس چیزی نگفت و فقط همه از همه طرف به من چیزی تعارف می کردن. یکی نون میداد، یکی پنیر می داد، یکی خیار و گوجه میداد. خلاصه در نهااااااااایت مهربونی با من برخورد شد. بعد که خوردیم، یکیشون بالاخره طلسمو شکست و ازم پرسید شما تازه اومدین؟ گفتم بله، ما تو این شهر چند ماهیه اومدیم. ازم پرسید خونه تون کجاست. گفتم فلان جا. یه خانومی که اون ور بود، میگه مگه اونجا کمپ هست؟!! گفتم نه، ما پناهنده نیستیم. دانشجویی اومدیم، فلان شهر بودیم، از 2011 آلمانیم، الانم واسه کار تو این شهریم.

جالب بود که پیش فرض همه شون این بود که ما پناهنده ایم. اونم از نوع جدیدش. یکی از خانوما گفت من فک کردم شما از این پناهنده های جدیدین که تازه اومدین (منظور همین موج پناهندگی یه سال اخیره).

خلاصه، باهاشون صحبت کردم و گفتم ما کلی دنبال این مسجد گشتیم و متاسفانه نتونستیم روز عید قربان پیداش کنیم. الانم اتفاقی اومدیم که فقط حسینیه رو پیدا کنیم برای روز عید غدیر. کلی ابراز تاسف کردن و گفتن قبلا آدرسش اونی بوده که الان تو سایتا هست، ولی جا به جا شدن الان و آدرسا هنوز قدیمین تو اینترنت.

بهشون گفت ما تو این شهر هیچ کسو نمی شناختیم، گفتیم بیایم اینجا بله چند تا دوست پیدا کنیم و کسی رو بشناسیم. خانومه میگه الان دیگه همه رو میشناسی، کسی که حسینو شناخت، همه رو شناخته. الان دیگه همه باهات دوستن لبخند.

جمله هاش خیلی قشنگ بود به نظرم. واقعا تا الان هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که آدمایی هستن که 1400 سال بعد از فوتشون هم باعث نزدیک شدن آدما به هم میشن! اون وقت ما تو زنده بودنمون هم هیچ دو نفری رو به هم نزدیک نکردیم!

یه خانومه از اون ور دستشو برده بالا میگه من فلانی هستم. منو به عنوان اولین دوستتون تو این شهر قبول کنین لبخند. اون یکی از اون ور میگه منم خواهرشوهرشم! منم هستم.

خلاصه، تو یه جو بسیار بسیار صمیمی قرار گرفتم که واقعا همه شون باهام مهربون بودن.

آخرش هم اعلام کردن (البته من قبلش پرسیده بودم ازشون و می دونستم) که دوشنبه ساعت 6.5 مراسم جشنه برای عید غدیر. هر کس هم می تونه خوبه که هرچی بلده درست کنه و بیاره، یا شکلاتی، آب نباتی، شیرینی ای، هرچی می تونه بخره و بیاره. بالاخره اینا که از جایی بودجه نمی گیرن، همین آدما خودشون دور هم زحمت می کشن و مراسمو سر پا نگه می دارن.

راستی از خود حسینه اش نگفتم. خیلی خوب و شیک و تمیز و مرتب بود. دور تا دورش رو هم صندلی چیده بودن. بین خانوما و آقایون هم یه جدا کننده بود. البته یه خانومی که باهاش صحبت می کردم گفت وقتی تعداد زیاده و مراسم هست، خانوما کلا اون ورن (وقتی میرفتم وضو بگیرم، اون ور دیدم، خیلی جای بزرگ و خوبی بود، اونم دور تا دورش صندلی داشت) و این قسمت رو جدا کننده اش رو ور میدارن، همه شو برای آقایون استفاده می کنن.

کم کم وقت رفتن شد، خداحافظی کردم و تشکر کردم و اومدم بیرون. همسر هم که اومد میگم چطور بود. بعد فهمیدم که اونم اولین سوالی که ازش پرسیدن همین بوده که تازه اومده یا نه و تصورشون هم این بوده که پناهنده است!

اما ظاهرا آقایون اصلا اون برخورد گرم خانوما رو نداشتن و همسر خودش مجبور شده بره باهاشون صحبت کنه و بگه آقا منم هستم!

جالب اینکه به دلیل همون قضیه ی هر کی هرچی می تونه بیاره، چیزی که اون ور سرو شده بود متفاوت بود با این ور! مثلا اونا تخم مرغ داشتن که ما نداشتیم، ما حلوا داشتیم که اونا نداشتن! ما سفره داشتیم، ولی واسه اونا همه رو یه جا گذاشتن و سلف سرویس بوده!

اخر سر، همسر از یکی از مسئولاشون خواسته بود تو کانال تلگرامی که دارن عضوش کنه تا مراسمو بفهمیم که کی هست. حالا همسر عضو شده و پیام هاش مدام میاد. یه خوبی بزرگش اینه که هر روز اوقاعت شرعی فردا رو برای شهرمون می زنه. دیگه خیالمون راحته و با این اپلیکیشن هایی که هر کدوم برای خودشون یه ساعتی رو می گین سر و کله نمی زنیم!

حالا منتظریم زود دوشنبه شه، بریم ببینیم چه خبره تو حسینه ی شهرمون لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب