یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اول از همه، عید گذشته تون مبارک باشه لبخند.

--

دوشنبه همون طور که قرار بود، رفتیم حسینیه افغان ها. خیلی خوب بود و خوش گذشت. گفته بودن مراسم ساعت شیش و نیمه. ما یه کمی دیرتر از شیش و نیم رسیدیم. باز به همون دلایل درگیری با سیستم Navigation نیشخند. ولی خب بالاخره پنج دقیقه دیرتر چیزی نبود.

از راه که رسیدم همون خانومی رو دیدم که اون روز دیده بودم و از همه مهربون تر بود و خیلی زود اعلام دوستی کرد. خیلی خوش آمد گفت و بفرمایید و خوشحال شد که دوباره اومدم. بعد هم که رفتم تو، تقریبا تمام اونایی که اون روز دیده بودم اونجا بودن.

افغان ها فرهنگشون با ما فرق داره یه مقدار. مثلا هر کس رو به روم بود (دور تا دور حسینیه صندلی چیده شده بود) سلام و علیک می کرد همون طور نشسته. در حالی که ما ایرانی ها اصولا تو همچین مراسمی که چندین نفر هستن، دیگه با غریبه ها سلام و علیک نمی کنیم. حتی بعضی هاشون می اومدن با همه دست می دادن و احوال پرسی می کردن و عیدو تبریک می گفتن، حتی بعضی ها روبوسی هم می کردن با همه!! یه ربع طول می کشه خب!

البته جمعیت خانوم ها چندان زیاد نبود. شاید 50 60 نفری بودیم. از اونجایی که جمعیت آقایون هم زیاد نبود، با همون سیستم همه یه طرف، با یه جدا کننده، نشسته بودیم و سالن بزرگی که اون طرف بود و برای مراسم شلوغ بود، کلا بلااستفاده مونده بود. البته اتفاقا استفاده ی خیلی مناسبی هم داشت. بچه ها رو فرستاده بودن اونجا. یه ده دوازده تا بچه بودن فک کنم، برا خودشون می دویدن و بازی می کردن و اصلا هم سر و صداشون این ور نمیومد.

وقتی رفتم نشستم رو صندلی، دیدم یه سفره پهن کردن اون وسط با کلی شیرینی و کیک. بیشتر کیک بود البته. خوب شد چیزی نپختم ببرم. ماشاءالله چقد خانوم هنرمند داشتن اینا بینشون! فک کنم حدود 7 8 مدل کیک و شیرینی بود. هر کس هر چی می آورد، دو قسمت می کردن که یه قسمتشو بدن به آقایون. البته قبلش همه رو چیدن رو سفره و عکساشونو گرفتن و بعد بردن سمت آقایون.

چون تعداد کم بود، این سیستم خیلی خوب جواب میداد. وگرنه تو مراسم ایرانی ها، این قدر آدم زیاده که جا برای خود آدما نیست، چه برسه به سفره و این حرفا.

مراسم ساعت 7 شروع شد. اول که یه کسی -که فک می کنم نوجوون بود- قرآن خوند. خیلی تلفظاش غلط داشت بنده خدا. ولی خب همین که حاضر شده بودن بدن تو همچین مراسمی یه بچه بخونه خیلی خوب بود لبخند.

بعد از قرآن، یه شعری خوندن راجع به جضرت علی. ما معمولا یه چیزی می خونیم که همه دست بزنن. این شعری که اینا خوندن بیشتر اشک آدمو درمیاورد. و واقعا من چند تا از خانوما رو دیدم که داشتن گریه می کردن! خب بابا یه فرقی بین مراسم شادی و عزا بذاریم دیگه سوال.

بعد از اون هم یه حاج آقای اصفهانی سخنرانی کردن. سخنرانیش خیلی خوب بود. اولین بار بود می دیدم یه نفر تو عیدغدیر به جای اینکه هی به به و چه چه کنه از شیعه و بگه شیعه ی علی جاش بهشته، به دید کاملا انتقادی به شیعه ی فعلی نگاه می کرد و راجع به اشتباهای شیعیان صحبت می کرد و راجع به خشک مذهب بودن و متعصب بودن خیلی از اونایی که خودشونو شیعه می دونن.

اولین بار بود چیزای جدید میشنیدم و یاد می گرفتم. خیلی خوب بود. تازه آخر مجلس، همون خانومی که الان دیگه دوستمه (چشمک) - اسمشو فرض کنین فاطمه- گفت هفته ی بعد چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه حتما بیا. یه حاج آقایی میاد خیلی خوب صحبت می کنه. جالب بود که اتفاقا برای همسر هم تعریف همین حاج آقا رو کرده بودن.

حاج آقای سخنران هنوز وسط حرفاش بود که صدای اذون یه گوشی بلند شد. هرچی همه گوشیشونو چک می کردن، معلوم نشد مال کدوم گوشی و کدوم کیف بود! فک کنم کلا تو سمت خانوما نبود. حاج آقا هم گفت لطفا اون گوشی ای که داره اذون میگه رو صداشو قطع کنن که راحت تر بشه سخنرانی رو ادامه داد. یا اینکه اول نماز بخونیم و بعد ادامه بدیم سخنرانی رو.

این شد که همه موافقت کردن که اول نماز بخونیم. نمازو که خوندیم حاج آقا یه چند دقیقه ای سخنرانی کرد و بعد دیگه گفت من باید برم. چون از یه شهر دیگه میومد.

بعد از اینکه سخنرانی تموم شد، نوبت نذری شد. نذری یه غذایی بود که ما اسمشو بلد نبودیم. همسر پرسیده بود از بغل دستیش، گفته بود بهش می گیم "قابلی". حالا سرچ کنین قابلی، ببینین چی میاره چشمک.

چلوگوشتی بود که توش یه چند دونه کشمش و روش یه مقدار اندکی هویج داشت. ولی یه عالمه گوشت داشت ها. دستشون درد نکنه. خیلی خوشمزه بود. کنارش، توی ظرف یه بار مصرف، سالادی شبیه سالادشیرازی ما -ولی خیلی تند- و اسفناج پخته -اونم تند- هم گذاشته بودن. غذا رو باید فقط با قاشق می خوردیم. چنگال نداشتن. البته نون بربری تیکه تیکه شده بود و میشد یه کم آدم برداره و به عنوان چنگال استفاده کنه دیگه. سیستمشون این طوری بود. قاشق ها هم یه بار مصرف نبود. قاشق استیل معمولی بود.

قبل و بعد از غذا، تا غذا رو بیارن و جمع کنن و این حرفا، رو صندلی ها نشسته بودیم. خانوم بغل دستی من از دو تا خانومی که دور سفره بودن پرسید جواب شما اومد؟ شما جواب گرفتی؟ هر دوشون گفتن نه. بعد رو به من میگه شما جواب گرفتی؟ گفتم ما پناهندگی نیومدیم. دانشجویی اومدیم. گفت آها!

مشکل اصلی ای که اینجا وجود داره برای ما همینه. تمام آدمایی که میان حسینیه پناهنده هستن. من هیچ کسو ندیدم که سن و سالش به اومدن دانشجویی بخوره. همه شاید مثلا 40 سال به بالا باشن و خب بعضی هاشون بچه های مثلا 15 20 ساله دارن. اما خب کسی تو مایه های ما نیست.

سمت آقایون هم همین طور بوده. البته باز حداقل اونجا سه تا ایرانی بودن. سمت ما که اصلا ایرانی هم نداشت. البته اون سه تا ایرانی هم به درد ما نمی خوردن. یکیشون که سال 1994 اینا اومده آلمان. یکیشون که عضو هیئت امنای حسینیه است و سنش خیلی زیاده. اون یکی هم اصلا تمایلی به برقراری ارتباط با ایرانی ها نداشته.

اونی که سال 94 اومده اینجا، از همسر پرسیده بود خونه تون کجاست. گفته بود فلان جا. گفته بود خب از اونجا چه جوری اومدین اینجا؟ (آخه گفتم که راه ما خیلی دوره). همسر هم گفته بود با ماشین. انگار برای طرف عجیب بوده. واقعا نمی دونم این بندگان خدا چه زندگی هایی داشتن و دارن اینجا که داشتن ماشین باکلاس حساب میشه از نظرشون.

بعد که اومدیم، همسر گفت از دفعه ی بعد بپرسیم، اگه کسی مسیرش به ما می خوره، دو نفرو که می تونیم برسونیم. محوطه ی حسینیه جا برای پارک داشت، ولی ماشین زیادی اونجا نبود. وقتی ما رفتیم که چند تا ماشین بیشتر پارک نبود. من اصلا فک نمی کردم جا برای پارک باشه. ولی ظاهرا تعداد زیادی نیستن اونایی که ماشین دارن.

البته مطمئنا مراسم امام حسین که بشه تعداد زیادتر میشه و ماشین ها بیشتر. امیدوارم اون موقع بتونیم دوستای بیشتری پیدا کنیم لبخند.

حالا چهارشنبه ی هفته ی بعد بریم ببینیم چی میشه دیگه لبخند.


[ ۱۳٩٥/٦/۳۱ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب