یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

چند وقت پیش رفته بودم سلف. پولی که داشتم خورد بود. سکه های ده سنتی، بیست سنتی و اینا. خانومه دستشو آورد جلو که پولو بگیره. من برای اینکه بتونه راحت تر بشمره پولو گذاشتم رو میزش. مثلا ده تا سکه بود. می خواستم بتونه راحت جدا کنه کدوم چند سنتیه و آیا درست دادم یا نه. موقع برگردوندن بقیه ی پول، اونم پولو متقابلا گذاشت رو میز و نذاشت تو دستم.

شاید فکر کرد نمی خوام - حالا به هر دلیلی- دستم با دستش تماسی داشته باشه. گرچه من همچین قصدی نداشتم، اما از دقت خانومه و احترامی که به من گذاشت - با این تصور که من دلم نمی خواد دستم با دستش تماس داشته باشه- خوشم اومد لبخند.

--

هر وقت فیلیکس سگشو میاره، یه خانومی هست که ظهر ساعتای یک میاد می بردش. چند وقت پیش من با بچه ها نرفته بودم ناهار. فیلیکس اینا هم یه ساعتی بود رفته بودن، ولی هنوز نیومده بودن. ساعت یک خانومه اومد در اتاق فیلیکسو زد، کسی نبود که جواب بده. اومد در اتاق منو زد. منم گفتم بفرمایید. گفت من اومدم سگ فیلیکسو ببرم. گفتم فیلیکس نیس، رفته ناهار. ولی الانا میاد. میخوای، بیا تو بشین. بنده خدا اومد تو و نشست. یه کمی هم با من حرف زد.

ازم می پرسه اجازه دارم بپرسم کجایی هستی؟ منم بهش گفتم. میگه پس خانواده ی پولداری داری!! گفتم نه والا! ما از اول با پول خودمون و حقوق خودمون زندگی کردیم اینجا. خلاصه، راجع به شغل مامان و بابام پرسید و نمی دونم چرا در کل به نظرش اونایی که از کشورایی مثل ایران میان خیلی پولدار بودن انگاری!

ازم پرسید که خانواده ات اینجان یا نه. متقابلا ازش پرسیدم شما خانواده تون چطوری؟ بچه دارین؟ پیشتونن؟ گفت یه دونه پسر دارم. میگم اون کجا زندگی می کنه؟ میگه نمیدونم. هیچ کانتکتی با هم نداریم.

دیگه من ازش نپرسیدم چرا. وقتی دیدم وضعیت این طوریه به نظرم اومد اگه بپرسم، ممکنه سوال خیلی خصوصی ای حساب بشه. فقط گفت تنها زندگی می کنم. حالا نمی دونم مثلا سال ها پیش جدا شده و پسرش با پدرش زندگی می کنه یا بعدها پسرش رفته. ولی به نظرم همون حالت اوله. آخه اون طور که اون گفت، من احساس کردم 30 ساله از بچه اش خبر نداره!

خیلی سنش زیاد بود. فک می کنم به راحتی 80 90 سال رو داشت. میگه کیته (سگ فیلیکس) رو اول می برم یه کم پیاده روی، بعد می برمش خونه. جالبه که خودش هم سگ نداره!! من فک می کردم مثلا خودش سگ داره و علاقه داره به سگ ها. ولی خب ظاهرا این طور نبود.

فیلیکس که اومد کلی دعواش کرد. گفت من خیلی وقته اومدم. اصلا درست نیست و من از ساعت یک اینجام و از این حرفا. فیلیکس هم فقط عذرخواهی می کرد و هی می گفت حق با شماست. بالاخره بعد از چند دقیقه کیته رو برداشت و با خودش رفت لبخند.

--

امشب رفتیم حسینیه. اون روز هم که ویزامونو گرفتیم، بعدش رفتیم حسینیه. اون شب که خبری نبود و فقط نماز بود. ولی امشب سخن رانی هم داشتن بعد از نماز. یه سخن رانی که اون دفعه که عیدغدیر بود فاطمه خانوم به من گفت یه سخن ران خیلی خوب داریم که هفته ی بعد میاد. ولی به نظر من که اصلا سخن رانی جالبی نداشت. همسر هم همین نظرو داشت. همون حرفای عادی منبری ایرانو می زد. همین که نمیدونم متکبر نباشیم و فروتن باشیم و این حرفا. برا من که هیچ حدیث جدیدی نداشت حرفاش. فقط اینکه فهمیدم معنی لفظی اقتصاد یعنی اعتدال داشتن (طبق چیزی که این حاج آقا می گفت. من درست و غلطشو نمی دونم) و درست مدیریت کردن. همین دیگه. کل منبر حاج آقا رو براتون خلاصه کردم چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۸ ] [ ٥:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب