یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره بعد از این همه مدت ما یه نیمچه دوستی اینجا پیدا کردیم.

چند روز پیش همسر رفته بود جایی و از قضا اونجا یه ایرانی دیده بود. چهره ی طرف هم بور بود و این طوری نبود که آدم از اول بتونه تشخیص بده ایرانیه. همسر هم فک کرده بود سوریه طرف. مخصوصا که فامیلیش هم یه کلمه ی عربی بود و وقتی فامیلیشو گفته بود (البته نه به همسر، به کس دیگه ای) همسر یه کمی کج و کوله شنیده بود و دیگه مطمئن شده بود طرف سوریه. ولی اون بنده خدا از روی فامیلی همسر متوجه شده بود که ایرانیه. بهش یه چیزی گفته بود که همسر میگه من شنیدم بون ژور. با خودم گفتم دیگه حتما سوریه. آخه یه سری از سوری ها هستن که فرانسوی رو به عنوان زبون دوم بلدن، نه انگلیسی.

یه چند دقیقه بعد، یه جوری شده که اون بنده خدا جلوی همسر بوده، برگشته به همسر گفته "می بینی؟" همسر میگه بهش گفتم شما ایرانی ای؟ میگه من که گفتم ایرانیم! تازه اونجا همسر فهمیده اون بنده خدا نگفته بون ژور گفته منم ایرانیم یا چیزی تو این مایه ها.

خلاصه، با هم آشنا شدن و بعد از اینکه کارشون تموم شده با هم یه کمی همراه شدن. از نظر سنی و دانشگاهی که تو ایران درس خوندن و شرایط زندگیشون خیلی به ما شبیهن. دیگه شماره رد و بدل کرده بودن که با هم قرار بذاریم و آخر هفته همو ببینیم.

البته همسر همون روز خانومش و بچه ی 13 ماهه شونو هم دیده بود برای یه مدت کوتاهی و با اونا هم آشنا شده بوده. ولی برای اینکه منم باهاشون آشنا بشم، قرار شده بود آخر هفته با هم قرار بذاریم.

شنبه هرچی منتظر شدیم اونا زنگ نزدن. به همسر گفتم تو زنگ بزنی بهتره. آخه اون بنده خدا زنگ بزنه بگه چی؟ بگه خانومتو بیار ما ببینیم؟! اما خب تو می تونی زنگ بزنی بگی خانوم منم دوست داره با شما آشنا بشه. این طوری فک می کنم بهتره.

عصر شنبه همسر زنگ زد که باهاشون بریم بیرون. ما ترجیح میدادیم همون شنبه بریم که همه جا بازه، اما خب اونا ظاهرا آمادگیشو نداشتن و گفتن تا شب خبر میدیم. این یعنی اینکه باید یکشنبه یا دوشنبه می رفتیم بیرون (امروز، یعنی دوشنبه، سوم اکتبر، تعطیل رسمیه تو آلمان).

از اونجایی که اونا چند سالی هست که تو این شهر ساکنن، ما گفتیم شما تصمیم بگیرین کجا بریم. ما شهرو خوب نمیشناسیم. جایی توش بلد نیستیم. من قصدم این بود که بگم بریم یه جایی مثل یه کافه. آخه هوا اصلا خوب نبود (و هنوزم نیست!) و همه اش ابریه. هر لحظه ممکنه بارون بیاد. برای اونا که بچه ی کوچیک دارن که شرایط به مراتب بدتر حساب میشه.

اما این دوستمون یه رستوران آلمانی رو پیشنهاد داد. خب طبیعتا متوجه شدیم که حلال و حرومی گوشتا براشون مهم نیست. ولی اصولا چون رستورانای اینجا همه شون غذای گیاهی دارن، گفتم خب اشکال نداره. ما میریم یه چیز گیاهی می خوریم. اتفاقا این جوری که اونا پیشنهاد دادن بهتر هم هست. چون اونا هم متوجه میشن که ما گوشت حلال می خوریم فقط. بعد بهتر می تونن تصمیم بگیرن که با ما رابطه داشته باشن یا نه.

چون اصولا داشتن دوستی که از این نظر با آدم متفاوت باشه، خیلی کارو سخت می کنه. راحت نمی تونی بری خونه شون. نمیشه که آدم بگه میام خونه تون به شرطی که گوشتتون حلال باشه! یا مثلا حتما غذای گیاهی درست کنین. یا ممکنه اونا حس کنن قراره تو معذوریت قرار بگیرن و برای ما غذای حلال درست کنن. خلاصه، رفت و آمد به خونه ی همدیگه سخت میشه، هرچند بیرونو همیشه میتونیم با هم بریم. برای همین به نظر من این ایده ی رفتن به رستوران خیلی بهتر از رفتن به کافه بود.

همسر هم بهشون گفت ما مشکلی نداریم. فقط آدرس اون رستورانو یا محل قرارمونو برای ما بفرستین برامون. اون بنده خدا هم آدرس یه موزه رو فرستاد که در واقع جلوی در ورودیش محل قرارمون بود. قرار شد ساعت 10 روز یکشنبه با هم بریم بیرون، یه دوری بزنیم تو پارکی که همون نزدیکی بود و بعد بریم رستوران.

صبح، ساعتای 9.5 اینا دوستمون پیامک داد که میشه قرارو بذاریم 11؟ بچه ی ما دیشب اصلا نذاشت ما بخوابیم. ما هم از خدا خواسته گفتیم باشه!

آخه من صبحش خیلی کار داشتم. مامانم با اسکایپش مشکل داشت. بهم ایمیل زده بود ساعت 11 به وقت ما (یعنی ایران) بیا اینترنت. برام اسکایپمو درست کن. کلا مامانم این جوریه که بلده ایمیل بزنه، ولی ایمیل که می زنی بلد نیست بخونه خنثی. هزار تا هم آی دی اسکایپ داره ولی اصولا هر کدومو یکی براش درست کرده و پسورد هیچ کدومو هم نمی دونه!! بعد وقتی به هر دلیلی از اسکایپش میفته بیرون، به هر کس دم دستش باشه میگه اسکایپمو درست کن. اون طرف هم چون پسورد اسکایپو نمی دونه، یه آی دی دیگه براش درست می کنه!!

اینه که الان مامانم هزار تا آی دی اسکایپ داره بدون پسورداشون! به منم چند روز پیش پیغام و پسغام رسوند از طریق خواهر بزرگتر (که باهاش تلفنی در ارتباطه) که بیا اسکاپیمو درست کن. منم براش یه آی دی جدید درست کردم به شماره تلفن خودم. پسوردشم گذاشتم شماره تلفن خودش که دیگه اونم نتونه بگه یادم رفته. اون لحظه با تیم ویوئر براش همه چی رو راه انداختم و همه ی خانواده رو هم براش ادد کردم. پسوردشم بهش گفتم ولی یادم رفت یوزرنیمشو بگم. به اینم دقت نکرده بودم که اسکایپش روی این تنظیم نشده بود که منو sign in نگه دار. واسه همین وقتی قطع کرده بود و لپ تاپو خاموش کرده بود، از اسکایپ در اومده بود. باز فرداش ایمیل زده بود که نمی تونم وارد بشم. برادر کوچیک تر اومده برام یه آی دی درست کرده با شماره ی خودش، ولی با اون نمی تونم به تو زنگ بزنم.

تو اسکایپ با برادر کوچیک تر صحبت کردم، می بینم اونم رفته یه آی دی با شماره ی خودش درست کرده! میگم خب همه رو ادد کردی براش؟ میگه نه!! میگم خب پس چطوری زنگ بزنه اون بیچاره؟ اون که بلد نیست ادد کنه.

به مامانم ایمیل زدم، گفتم یوزرنیم و پسوردی که من برات درست کردم اینه. با اینا وارد شو. بازم به همون دلیلی که خیلی وقتا بلد نیستم ایمیلا رو بخونه، فک کنم اصلا نخونده بود!

از اونجایی که دیدم خبری ازش نشد، تو اسکایپ به خواهر بزرگتر گفتم به مامان بگو یوزر و پسوردت اینه. ولی بازم خبری نشد و مامان نیومد اسکایپ اون روز. تازه البته مسئله فقط این نیست. خواهرامم درست و حسابی بلد نیستن با این تکنولوژی کار کنن!! اونا رو هم وقتی با آی دی مامانم ادد کردم دونه دونه بهشون پیام دادم تو اسکایپ که من با این آی دی اددتون کردم، اکسپت کنین لطفا!! حالا باز اونا می پرسن چطوری؟!خنثی

در نهایت، صبح، ساعت 9، یعنی نیم ساعت زودتر از اون چیزی که مامانم قرار گذاشته بود، با تلفن زنگ زدم خونه مون به مامانم گفتم شماره و رمز تیم ویوئرتو برام ایمیل کن الان تا بیام درستش کنم. ما نیم ساعت دیگه باید بریم بیرون. گفت باشه. چند لحظه بعد دیدم برام ایمیل کرده اطلاعاتشو. ما برای اینکه مامانم چشماش ضعیفه همیشه با فونت درشت براش ایمیل می نویسیم. جالبه که مامانمم با درشت ترین فونت به ما ایمیل می زنه نیشخند.

خلاصه، با اطلاعاتی که داده بود وارد سیستمش شدم و دیدم راست میگه. نمیتونه به کسی زنگ بزنه. انگاری مشکل داره سیستمش. نمیدونم چرا همه ی اونایی که من ادد کرده بودمو اسکایپ به عنوان شماره ادد کرده بود، نه آیدی اسکایپ. یعنی وقتی می خواستی زنگ بزنی، انگاری می خواست با شماره تلفن زنگ بزنه، نه روی نرم افزار اسکایپ. دوباره همه رو براش ادد کردم و اون قبلی ها رو پاک کردم. بعدم به خودم زنگ زدم از همونجا و تیم ویوئرو قطع کردم. گفتم ببین الان دیگه درسته. یوزر و پسوردتم اینه. حالا دیگه نمی دونم این یوزرنیم چند وقت دووم میاره چشمک.

 

صبح هم همسر رفته بود دوش بگیره. من روز قبلش به همسر پیشنهاد دادم پنکیک صبحانه درست کنم، گفت نه. منم دیروز تا همسر تو حموم بود و نبود که بخواد مخالفت کنه، زود یه پنکیک صبحانه درست کردم نیشخند.

تو مدتی که من داشتم با مامانم صحبت می کردم، همسر بیچاره مجبور شد مسئولیت برگردوندن پنکیک و پهن کردن سفره و آماده کردن صبحانه رو به عهده بگیره!! تازه برای اینکه دیرمون نشه، تیکه تیکه پینکیکو هم سر چنگال میکرد میداد دست من!

خلاصه، به همه ی این دلایل، وقتی ساعت 9.5 بهمون پیام دادن و گفتن قرارو یه ساعت به تعویق بندازیم، خیلی هم استقبال کردیم چشمک.

ولی بازم اینقدر فس فس کردیم که یه کمی دیر راه افتادیم. به خاطر اینکه وسط راه نگه داشتیم که پول برداریم از عابربانک و یه بار هم مجبور شدیم نگه داریم و جی پی اس رو دوباره برای آدرس تنظیم کنیم (چون دو تا محل با اون آدرس وجود داشت و ظاهرا من اونی رو زده بودم که اشتباه بود)، یه کمی دیرمون شد و دقیقا ساعت 11 رسیدیم. قصد داشتیم یه ده دقیقه ای زودتر اونجا باشیم که نشد.

برای اینکه مطمئن شیم دوستامون هنوز نرسیدن بهشون زنگ زدیم که ببینیم احیانا مثلا تو ضلع دیگه ای از موزه نباشن. که اونا هم گفتن تا پنج دقیقه دیگه میان. همسر اون روز که بهشون زنگ زده بود برای قرار، بهشون گفت که ما ماشین داریم. خونه تون هم که به ما نزدیکه. می تونیم بیایم دنبالتون هر جا می خوایم بریم. اونا هم گفتن نه، این جایی که قرار میذاریم نزدیکه. تا خونه ی ما 5 6 دقیقه پیاده است!!

به همسر میگم خب اگه میگه 5 دقیقه دیگه میایم یعنی خونه ان هنوز دیگه. میگه اتفاقا آره، از محلی که بود معلوم بود که هنوز تو خونه است! تقریبا بیست دقیقه بعد اومدن!

دیگه با هم رفتیم تو پارکی که همون دور و بر بود قدم زدیم. خوشبختانه اصلا بارون نیومد تو اون مدت. وقتی خواستیم بریم رستوران، اونا پیشنهاد دادن بریم یه رستوران ترکی که همون نزدیک ها بود. احتمالا روسری من براشون روشن کرده بود که اگه بریم رستوران غیرحلال، ما مجبوریم غذای گیاهی بخوریم. با این وجود همسر هم صریحا بهشون گفته بود ما مشکلی نداریم بریم رستوران آلمانی. ولی خب اونا گفتن ما این رستورانو امتحان کردیم و غذاش خوبه و اصراری هم نداریم که بریم رستوران آلمانی. میریم همین جا.

با هم رفتیم اون رستورانه. یه خوبی رستورانه این بود که هر چهار تا غذا رو که چهار چیز مختلف بودن همزمان آورد. یه سری جاها هستن یکیش که آماده میشه میاره! نه اون یه نفر میتونه بخوره، نه می تونه نخوره! بخوره، خب کار جالبی نیست. نخوره، خب از دهن میفته.

بچه شون هم با اینکه بچه ی خیلی آروم و اجتماعی ای بود (تو پارک که نشسته بودیم، می خواستیم بلند شیم راه بیفتیم، دوستامون مشغول گرفتن کالسکه ی بچه بودن و این که چطوری از پله ها ببرنش بالا. همسر هم بچه رو بغل کرد. گفت پس بچه رو من میارم. اصلا هم ناراحت نشد بچه!! نه گریه کرد، نه اعتراضی! خیلی زود پذیرفت که دوست باباش، دوست اونم هست لبخند) و گریه نمی کرد، ولی قشنگ کل میزو با سیب زمینی های سرخ کرده یه لایه روغن مالی کرد تا نق نزنه چشمک. البته مامانش تمیز کرد با دستمال بعدش.

خلاصه، بعد از ناهار می خواستیم بریم که دوستمون گفت اینجا چاییش هم روی غذا هست. اگه دوست دارین می تونیم چایی سفارش بدیم. چایی سیب داره... البته پاشین برای چایی بریم خونه ی ما. گفتیم نه، همین جا بشینیم. ولی خیلی اصرار کردن و دوست داشتن بریم خونه شون برای چایی و شیرینی. ما هم قبول کردیم.

یه کمی باقلوا خریدن از همون رستوران و با هم رفتیم خونه ی اونا. اینجا تو رستورانای ترکی باقلوا میشه گفت به عنوان دسر سرو میشه. یعنی همه شون باقلوا رو دونه ای میفروشن. البته اگه کیلویی هم میفروشن اطلاعی ندارم. ولی به هر حال باقلوا همیشه هست تو رستورانای ترکی.

رفتیم، ماشینو برداشتیم و رفتیم خونه ی دوستامون و با اونا دو تا چایی و باقلوا خوردیم و راجع به خیلی چیزا صحبت کردیم. خونه شون مثل ما یه خوابه بود (تو سیستم آلمانی، دو خوابه). سیستم چیدمان خونه شون هم نشون میداد که سبک زندگیشون کلا با ما فرق داره.

یه خونه ی -از نظر من- بسیاااار شلوغ که دکوراش پر از عکس های مختلف بود و چیزای زیادی به در و دیوار آویزون بود. ولی همسر همیشه این سبکو می پسنده. اومدیم خونه میگه این چه خونه ایه ما داریم؟ چرا اینقدر خلوته؟ یه چهار تا دیوار داریم فقط خنده.

ولی خب من فک می کنم اگه قرار بود توی یه خونه ای مثل خونه ی دوستامون زندگی کنم، یه هفته بیشتر دووم نمیاوردم. دوست دارم خونه به ساده ترین و خلوت ترین شکل ممکن باشه. همین الانم تازه به همسر غر میزنم این لامپ ایستاده ی گوشه ی اتاقو که ازش استفاده نمی کنیم برداریم نیشخند!!

بعد از اینکه یه ساعتی هم پیش دوستامون نشستیم، پا شدیم بالاخره اومدیم خونه مون. وقتی اومدیم خونه ساعت 4 اینا بود. کلا روز خوبی بود. خوشحال شدیم که بالاخره یه دوستی پیدا کردیم لبخند. گرچه من حدس میزنم رابطه مون (حداقل رابطه ی من و خانوم دوستمون) نمیتونه از یه حدی فراتر بره، چون اختلافامون زیاده، اما خب همین سطح از دوستی هم تو شهری که آدم هیچ کسو تا الان نمیشناخته خیلی خوبه لبخند.

 --

یه چیز جالب بی ربط:

دوستامون می گفتن یه بار که بچه شونو بردن دکتر به دکتر گفتن این بچه روزایی که تلویزیون می بینه، شب خواب خوبی نداره. دکتر با تعجب بهشون نگاه کرده، گفته اصلا برا چی این تلویزیون ببینه؟!! تلویزیون برای این سن نیست اصلا.

[ ۱۳٩٥/٧/۱٢ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب