یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکی از بچه ها پیشنهاد داد که یه جلسه ی حافظ خوانی اسکایپی بذاریم. بعد هم خودش هماهنگی هاش رو انجام داد و دوستاشو دعوت کرد و ما الان یکشنبه ها (یه هفته در میون البته) یه جلسه ی حافظ خوانی داریم.

تا الان سه جلسه تشکیل شده که من دو تا شو بودم. بد نیست، اما خب خیلی هم مفید نیست. من خودم خیلی اهل اینم که راجع به آرایه های ادبی یه شعر صحبت کنیم و قشنگی ها شعرو بگیم. اما بچه ها بیشتر روی معنیش صحبت می کنن و حرف های جانبی ای مثل اینکه چرا حافظ موندگار شده و این حرفا. اینه که خیلی برای من جذابیت نداره. اما خب بازم از هیچی بهتره لبخند.

--

دوشنبه من عصری خواب بودم (گفتم بهتون که دوشنبه تعطیل رسمی بود)، بیدار شدم، اومدم تو هال. همسر میگه برو برو دست و روتو بشور، کاراتو انجام بده که 6.5 اینا بریم. اونجا چیزی نگفتم، می دونستم جلسه حافظ خوانی داریم. یعنی جلسه رو انداختن دوشنبه. ولی من گفته بودم نمی دونم میتونم بیام یا نه. اگه بتونم شرکت می کنم.

خلاصه، رفتم کارامو انجام دادم و بعد به همسر گفتم که جلسه ی حافظ خوانی داریم. گفت اشکال نداره، یه کم دیرتر میریم. 7 میریم. منم به بچه ها همون اول گفتم که من دیگه 7 باید برم. 7 که شد به بچه ها گفتم من دیگه میرم و تا خداحافظی کردم و تموم شد، شد 7:05 اینا. رفتم لباسامو آوردم بپوشم با آرامش. همسر میگه به نماز می رسیم؟ میگم مگه کجا قراره بریم؟ میگه حسینیه دیگه! حالا من از همون عصری که بهم گفته فک کرده بودم منظورش پیاده رویه!!

گفتم پس بدو. زود باید وضو بگیریم. زود بریم. همه ی کارا رو تند تند کردیم و راه افتادیم. تا ما رسیدیم رکعت آخر نماز اول بود. البته همسر کلا به نماز اول نرسید. از یه دری با ماشین وارد محوطه ی حسینیه شدیم که یه ماشین دیگه طوری پارک کرده بود که ماشین رد نمیشد که بتونه بره تو جاهای پارک دیگه پارک کنه. همسر مجبور شد ماشینو برگردونه بره، از اون یکی در بیاد. تو این فاصله من دیگه پیاده شدم و رفتم تو. واسه همین من یه رکعت از نماز مغربو هم رسیدم.

بعد از نماز هم یه کمی مداحی داشتن. اونو هم وایستادیم. زیاد نبود. در حد نیم ساعت بود شاید. اونم هر پنج دقیقه اش یه مداحی مجزا بود که یه نفر جدید می خوند. از اینکه مجلسشون خیلی خالصانه تر از مجلسای ایران بود خیلی خوشم اومد. یه سری آدم معمولی که بعضی هاشون حتی صدای خوبی هم نداشتن، اومده بودن و مداحی می خوندن. از این مدل آدمایی نبودن که بگی رفتن کلاس مداحی و دوره دیده ان و هدفشون درآوردن اشک مردمه. واقعا اومده بودن عزاداری کنن.

یه دونه مداحی هم اون وسط داشتن که ما متوجه نمیشدیم. فک کنم کلا به زبون پشتو بود. البته شایدم فقط گویش دیگه ای از افغانستان بود که ما نمی فهمیدیم. نمی دونم.

وقتی از در اومدم تو، قبل از اینکه بخوام نماز بخونم. از یه خانومی که رو صندلی نشسته بود و تو نماز شرکت نداشت پرسیدم رکعت آخره؟ (منظورم رکعت آخر نماز دوم بود، آخه به نظر خودمون خیلی دیر رسیده بودیم)، گفت نه. تازه شروع شده. منم رفتم و صبر کردم تا بلند شن وایستن (اون موقع سجده بودن)، نمازمو وصل کردم.

نماز که تموم شدف همون خانوم ظرف شله زردو برام آورد با یه لیوان و قاشق! سیستم اینجا این طوریه. حلوا یا شله زرد که میارن، برای اینکه بردارین، براتون قاشق و لیوان یه بار مصرف میارن. منم یه کمی برداشتم و تشکر کردم. پرسید شما ایرانی هستین؟ گفتم بله. گفت تازه اومدین؟ منم براش توضیح دادم که چند ماهی هست اومدیم. گفت ولی بار اوله میاین حسینیه؟ گفتم نه، یه چند باری اومدم.

خلاصه، این خانوم هم دومین ایرانی ای بود که باهاش آشنا شدم تو حسینیه. البته سنش خیلی از ما بیشتره. شاید 50 سالش اینا باشه. ولی خب به هر حال خوشحال شده بود از اینکه یه ایرانی دیگه دیده لبخند.

--

بعضی وقتا که میریم سلف یه دسر دارن که به نظر من دسر ساده و خوشمزه ایه. گفتم بهتون بگم، شاید شما هم دوست داشتین درست کنین. یه ماست شیرینه که روش با عسل رقیق شده تزئین شده. همین نیشخند.

یعنی به نظرم برای درست کردنش بهتره یکی دو قاشق شکرو تو یه ذره آب گرم حل کنین. بعد با ماست سفت قاطی کنین که حاصلش یه ماست معمولی شیرین بشه. بعد هم روشو با عسل رقیق شده تزئین کنین تا یه لایه ی طلایی روش داشته باشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۱٥ ] [ ٦:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب