یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این مدتی که نبودم انگاری دو شیفت کار می کردم! تا عصر که سر کار بودم. بعد که میومدم خونه، سریع یه چایی می خوردیم و نماز می خوندیم و قبل از ساعت 7 می رفتیم حسینیه. انگاری یه شیفت کاریه خودش!! هر روز خسته و کوفته، ولی خب اصرار هم داشتیم بریم نیشخند.

اون آقایی که سخنران بود، همون روحانی ای که گفتم حرفاش به درد میخورد و منبر گریه انداز نبود و ذکر مصیبت هم نمی گفت اصلا، راجع به امنیت صحبت می کرد. پنج نوع امنیت رو اسم برد و هر روز راجع به یکیش صحبت کرد. به این ترتیب پنج شب اومد سخنرانی کرد.

اما بعدش دیگه اون نبود و مجلس به دست  گریه اندازا سپرده شده بود! یعنی درست شب های مهم تاسوعا و عاشورا یه مراسم مزخرفی داشتن! البته ما شب تاسوعا رو نتونستیم بریم. آخه فلاش تانک سرویسمون خراب شده. همین جوری قطره قطره از فلاش تانک آب میریزه داخل توالت. به همین دلیل هر چند دقیقه یه بار، فلاش تانک که مقدار آبش از حد نرمالش میاد پایین تر، دوباره خودشو پر می کنه. ما هم ایمیل زدیم به صاحب خونه که چیکارش کنیم اینو؟ گفت من دوشنبه یا سه شنبه بعد از ساعت 8 شب می تونم بیام. گفتیم خب بیا دیگه. چیکار کنیم؟ اون بنده خدا هم خونه اش یه شهر دیگه است. نمی تونستم بهش بگم یه ساعت دیگه بیا. دوشنبه که شب تاسوعا بود اومد یه نگاهی بهش کرد. گفت رسوب گرفته. یه کم تلاش کرد که تمیزش کنه، ولی فایده ای نداشت. گفت من با یه تعمیرکار صحبت می کنم، بهتون خبر میدم که طرف کی می تونه بیاد.

چون ساعت 8 اومد، ما نه قبلش تونستیم مراسمو بریم، نه بعدشو. خوبی مراسم اینجا اینه که حداقل دقیقه. یعنی اون دفعه که من ساعتمو چک می کردم، دقیقا هر پنج دقیقه یه نفر مداحی می کرد. زمان بندیشون هم دقیق بود. تا 9.5 مداحی و سخن رانی و این حرفا بود. بعدش شام.

سال های قبل که مراسم ایرانی ها رو می رفتیم، البته گاهی، ازشون می پرسیدی مراسم کی تموم میشه، میگفتن هست حالا دیگه! هیچ ساعتی بهت نمی دادن که تو مطمئن باشی و بلیت قطارتو بخری. همیشه هم این قدر دیر تموم میشد که یا با عجله غذا می خوردیم، یا اصلا غذا رو می گرفتیم و می بردیم. تازه بازم خیلی وقتا دیگه تقریبا آخرین قطار یا یکی به آخرین قطار رو می گرفتیم!!

خلاصه که حداقل به نظر من از مراسم ایرانی ها بهتر بود. روزای اول که بچه ها هم بودن. بعد چند روز آخر اومدن گفتن بچه ها بیان برن طبقه ی بالا که یه اتاق داره. اونجا بازی کنن. خیلی فضا بهتر و آروم تر شد. البته خانوما که ماشاءالله که انگاری اومده بودن با هم صحبت کنن. تو مراسم ایرانی ها هم همین طور بود. من نمی دونم واقعا چرا همیشه یه عده ی کثیری این طورین! جالب اینکه تا وقتی بچه ها بودن که خب طبیعتا همه رو مینداختن گردن بچه ها و میگفتن سر و صدا به خاطر بچه هاست، ولی خب بچه ها هم که رفتن، سر و صدا اون قدری کم نشد. داد و بیدادها کمتر شد، ولی سر و صداها نه! یعنی شما کماکان اگه از جلوی بلندگو دو متر دورتر میشدی صدای سخنرانو نمی شنیدی!! ولی خب دیگه سرسام هم نمی گرفتی.

یه شب هم که اختصاص داشت به حضرت عباس. یه علم هم آورده بودن که مثلا علم حضرت عباس بود و یه عالمه پارچه ی سبز داشت. مراسم این طوریه که ما تو یه اتاق بزرگیم، آقایون هم تو یه اتاق دیگه. برای اینکه ما بتونیم اون ورو ببینیم، یه پروژکتور گذاشتن و ما می تونیم بخشی از قسمت آقایون و سخنران و این حرفا رو ببینیم. قسمت علم هم دیده میشد. روی زمین هم یه سری آقا به صورت منظم نشسته بودن که سینه بزنن. اونایی هم که قصد سینه زدن به صورت مرتب و مجلسی (!!) رو نداشتن، روی صندلی نشسته بودن.

بعد از اینکه یه مقداری راجع به حضرت عباس نوحه خونی شد، علمو آوردن رد کردن از بین آقایون. یه سری خب بلند شدن و دست کشیدن به علم و خودشونو متبر کردن مثلا و دیگه علم از دوربین خارج شد. همین که علم از تصویر خارج شد من دیدم یه عالمه خانوم بلند شدن وسایلشونو جمع کردن و وایستادن. من نفهمیدم چی شد. اسم امام زمان اومد؟ خب اینا چرا وسایلشونو برداشتن؟ اصلا کسی چیزی نگفت که. یهو دیدم دو بار محکم در زدن. درو که باز کردن، دو نفر تو دید من بودن که کلاه لبه دار داشتن و یه لباس مخصوص هم تنشون بود. مثل این لباسای شب رنگی که کارمندای شهرداری یا خادمای حرم یا کسایی که قراره مشخص باشه مسئولیتی دارن تو یه محل تنشون می کنن. فک کردم پلیسن! با خودم گفتم اینا کین؟ چی شده؟ بعد دیدم علم حضرت عباسو آوردن قسمت خانوما. اون دو نفر هم درست دیده بودم و لباسشون همون طوری بود. مسئولای امنیت حسینیه بودن. آوردن علم همانا و قر و قاطی شدن همه چیز و بالا رفتن مردم از سر و کول علم همان! یه عده که کلا پارچه های سبز دور علمو باز می کردن، قشنگ می بردن می کشیدن به سر و صورتشون، بعد آخر سر می بردن پس می دادن!

خلاصه، علمو تو قسمت خانوما هم دور زدن و بعد یه گوشه گذاشتن. فرداش که رفتیم دیدم روحانیه کلی اعتراض کرد به این موضوع که آقا مگه چه خبره؟ این علم فقط یه نماده. این که علم حضرت عباس نیست که. خود حضرت عباس نیست که. این فقط برای اینه که یه نماد عینی هم براش درست کنیم. بعد که برگشتیم به همسر گفتم قسمت شما که آرو بود. گفت نه اتفاقا. ظاهرا فقط همون قسمتی که تو تصویر بود به صورت ناخواسته قسمت آبرودار جمع بود چشمک. مثل اینکه مردا هم از سر و کول هم بالا رفته بودن و یکی دو تا دست و پا له شده بود نیشخند.

سینه زدن مردا هم همون طور که گفتم به صورت مرتب و در حالت نشسته انجام میشه. علاوه بر روحانیه، یه آقای دیگه هم بود که همیشه موقع سینه زنی و قبلش و اینا تذکر میداد که آقا بشینین سینه بزنین. یه سری ها وسطاش جوگیر می شدن، دوست داشتن بلند شن وایستن و محکم تر بزنن. انگاری ثوابش بیشتره! اونا رو هی باید به زور می نشوندن! البته یه وقتایی واقعا فایده نداشت و یه عده هر شب این کارو می کردن. اون مسئول تذکر دادن هم که هر شب بیچاره تذکر میداد.

اما در کل از اینکه حداقل از این بابت ها تذکر می دادن و تایید نمی کردن خیلی خوشم اومد. تو مراسم ایرانی ها که کلا واقعا انگاری هرچی محکم تر بزنی ثوابش بیشتره. مداحه هم انگاری همیشه لذت می بره که مردم هی محکم تر و محکم تر خودشونو بزنن! هیچ وقت هیچ اعتراضی به این شکل نمیشه. حتی یه وقتایی می دیدی یازده شب شده، طرف هنوز داره نوحه می خونه. فک کنم کسی جرئت نداشت بگه آقا بسه دیگه. بذارین مردم برن خونه شون. فک کنم کفر حساب میشد چشمک.

به هر حال، با تمام بدی ها و سر و صداها و گاهی چرت و پرت گفتن های سخن ران، بازم به نظرم از مراسم ایرانی ها بهتر بود.

فقط حیف که دقیقا تو روزای آخر عملا هیچ مجلس مفیدی نداشت. تنها فایده اش برای من خوندن نماز اول وقت بود. تازه همونم فرادی! آخه گفتم که خانوما تو یه اتاقن، آقایون تو یه اتاق. بعد بین این دو تا اتاق راهروه و پله. یعنی نمیشه نماز وصل کرد! اینه که وقتی تعداد زیاد نیست، جدا کننده میذارن و خانوما و آقایون یه جا نماز می خونن. ولی وقتی تعداد آقایون زیاد میشه، دیگه خانوما باید تو همین یکی اتاق خودشون نماز بخونن.

شب عاشورا که می خواستیم بریم، دوست جدیدمون هم گفته بود میاد. خانومش و بچه اش رفتن ایران. خودش تنها بود. ما هم بهش گفتیم و با هم رفتیم. اون شب خیلی شلوغ بود، منم رفتم دم در نشستم. یعنی دیگه دورترین نقطه به بلندگو. کلا هیچی نمی شنیدم! همه اش هم آدم رد می شد و همه ی دور و بری هامم نگران بودن که من زیر دست و پا له نشم نیشخند.

روزای قبل تر به صورت وی آی پی می رفتم می نشستم نزدیک مسئولای ایرانی حسینیه که نذری هایی که مردم میاوردن (مثل شله زرد و خرما و اینا) رو پخش می کردن و جلوی میز نذری ها بود. هم مدام ازم پذیرایی میشد، هم نزدیک بلندگو بود. فقط اشکالش همین گرم بودنش بود دیگه. مخصوصا که یه پنجره هم داشت به سمت آشپزخونه که فک می کنم باز و بسته کردن مداوم این پنجره برای سفارش چایی و غیره هم بی تاثیر نبود روی گرم تر شدن اتاق.

ولی دیشب دوباره رفتم همون جلو نشستم. دیدم اون طوری خیلی حیفه دیگه. هیچی نمی شنیدم واقعا. یه تیکه هم یه دختر بچه ای از بیرون اومد. دو تا ساک کوچیک داشت اندازه ی کوله پشتی. جلوی من و یه خانوم دیگه (که افغان هم بود) که همون دم در بودیم اینا رو گذاشت و بعد از چند لحظه دیدیم نیست. یهو این خانومه که کنار من بود برگشت گفت اینا مال کیه؟ یه کم این ور اون ورو نگاه کرد، دید کسی جواب نداد. گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. برداشت ساکو با دستش لمس کرد، دید نرمه. مشخص بود توش پر لباسه.

یه خانومی هم که از مسئولای حسینیه بود یه کم از این و اون سوال کرد اینا مال کیه؟ من دختره رو بیرون دیدم (گفتم که جلوی در بودیم ما). گفتم همین دختر کوچولو بود اینا رو آورد. آوردنش تو ازش پرسیدن اینا مال شماست؟ گفت آره. گفتن مامانت کو؟ مامانشو نشون داد. دیگه خیالمون راحت شد که اینا بیچاره ها احتمالا از راه دور اومدن یه کم با خودشون ساک و بار دارن، مخصوصا که خانومه فک کنم دو تا بچه هم داشت.

جالب بود که من اصلا شک نکردم. ولی اون خانوم که افغان بود فک کنم چیزای بیشتری در زمینه این عملیات انتحاری شنیده بود یا شاید دیده بود. هنوز شاید چند ثانیه از رفتن دختره نگذشته بود که متوجه یه ساک بی صاحب شد.

اتفاقا من از چند روز قبل تر داشتم هی با خودم فک می کردم اینا واقعا امنیت و این حرفا هم دارن اینجا؟ اگه اتفاقی بیفته چی؟ ولی بعدا دیدیم که یه سری هستن با همون لباسایی که گفتم. همسر می گفت تو قسمت آقایون اجازه نمی دادن کسی با کوله پشتی وارد بشه. همه باید بیرون درمیاوردن و یه جا میذاشتن. جالبه که جای خاصی هم نداشتن برای کوله پشتی ها! یعنی باید تو حیاط میذاشتین کوله رو نیشخند. ولی خب دیگه. اونا هم حق دارن بالاخره. دلیلی وجود نداره که آدم بخواد مراسم امام حسین رو با کوله پشتی بره! کوه که نمی ره!

ولی خب تو قسمت خانوما، ماشاءالله هر کس به اندازه ای که خودش جا می گرفت، ساک و بارش هم جا می گرفت. خیلی ها بچه داشتن، اونم دو سه تا!! هوا هم که سرد شده. همه با پتو و کاپشن و این چیزا برای بچه هاشون اومده بودن.

تازه یه چیز جالب دیگه هم که من نمی دونستم این بود که مراسمای این طوری با پلیس هم هماهنگن. یعنی از اول به پلیس گفته بودن که ما این ده روز رو مراسم داریم. البته هیچ کس از پلیس آلمان دور و بر ساختمون نبود. اما خب، خدای نکرده، اگه اتفاقی میفتاد، پلیس در جریان وجود همچین مراسمی بود.

دیشب هم که رفتیم که مثلا شام غریبان بود. درست قبل از رفتن، مامانم اینا اومدن اسکایپ. منم مجبور شدم یه کم حرف زدم و باز طبق معمول دیر شد! یعنی از کل شب ها فک کنم ما فقط یکی دو شب تونستیم سر وقت بریم! وقتی رسیدیم داشتن اذون می گفتن. ما که باید نمازو فرادی می خوندیم، منم یه گوشه وایستادم خوندم. هنوز داشتم تلاش می کردم برم همون قسمت ایرانی ها و نزدیک بلندگو که دیدم خانومه داره داد می زنه خانوما رو به روی هم بشینین، وسطا رو خالی کنین می خوایم سفره بندازیم!!

یه نگاه به تصویر آقایون کردم، دیدم اونا که سخن رانشون داره آماده میشه برای سخن رانی و خبری از سفره و تشکیلات ندارن.

برای ما اومدن سفره انداختن و پنیر و سبزی گذاشتن! باز نگاه کردم، دیدم آقاهه داره سخنرانی می کنه، ولی حتی یک کلمه از حرفاش شنیده نمیشد. تقریبا شاید سه چهار متری از بلندگو فاصله داشتم من. خانوما همین جوریش کلی حرف می زنن و صدا به صدا نمی رسه، چه برسه به اینکه داد زدن های سر سفره رو بگیر، پنیر بده، اینجا میوه کمه و ... رو هم بهش اضافه کنی!

خلاصه، سفره ها پهن شد. تو هر سفره ای چند تا دیس میوه بود، چند تا بشقاب پنیر و سبزی، یه مقداری نون، ظرف های کوچیک یه نفره ی شله زرد، ماست های یه نفره و یه سری هم ماست طعم دار. من هی نگاه می کردم می دیدم هیچ کس شروع نکرده، ولی سفره ها رو هم همه رو چیده ان! رومم نمی شد بپرسم خب چرا نمی خورین؟!! که دیدم یکی داد زد خانوما ساکت دارن دعا می خونن. از خانوم بغلیم پرسیدم چه دعایی می خونن؟ کی می خونه اصلا؟ کو؟ به یه جایی اشاره کرد، گفت دعای توسل می خونن. خانوم فلانی نذر داره هر سال. دیدم یه خانوم خیلی مسنی که من هر وقت رفتم حسینیه اونجا بوده و یه جوری بزرگ مجلس و حسینیه و این حرفاس، داره با صدای معمولی خودش - که به خاطر سنش خیلی یواشه- بدون هیچ میکروفن و چیزی دعای توسل می خونه.

مجلس که ساکت نمی شد، فقط اون قسمت هایی که باید همکاری می کردن رو همه می خوندن. در تمام این مدت هم آقایون مراسم خودشون و سخن رانی و غیره شونو داشتن!!

بعد از دعا هرچی خوردنی بودو خوردیم. نفری یه دونه کیک یزدی بسته بندی شده هم دادن که من فقط اونو تونستم بذارم تو جیبم برای همسر. پنیرا رو که نمی تونستم بریزم تو جیبم نیشخند.

سفره رو که خالی کردیم تقریبا سیر شده بودیم. حالا شما فک کن این اصلا شام نبود که! نذر این بنده خدا بود. تا ما غذا رو خوردیم فک کنم 8 8.5 شده بود. خب طبیعتا بعد از سفره هم که خانوما باز کلی داد و بیداد داشتن برای جمع کردن سفره! این وسط یه سری نذری دیگه رو هم آوردن و تعارف کردن! یعنی اصلا شام غریبان برای خودش پیک نیکی بود اونجا!! کوچک ترین شباهتی به مراسم عزاداری نداشت. عده ی زیادی هم کلا با حالت بگو بخند داشتن اوقاتشونو میگذروندن، اونم با خنده های بلند! یعنی اگه لباسا مشکی نبود، می تونم بگم با تقریب خوبی می شد گفت اینا اومدن سیزده به در!

کلا شاید نیم ساعت یا حتی شاید کمتر از مداحی رو تونستیم گوش بدیم. سخن رانی که هیچی دیگه. تا موقع تموم شده بود! از اون مداحی هم باز آخرش بلندگو قطع شد!

مداحیشون هم تازه زودتر تموم شد. نه اینا تموم شد. بعدش هم که می خواستن شام بیارن! شام شله بود. شله ی افغان ها البته. همسر اصلا دوست نداشت. میگفت غذاش خیلی چرب بوده. ولی مال من که چرب نبود. یا شایدم چرب بود، من نمی فهمم سوال. آخه اون دفعه هم همسر میگفت غذاش چرب بوده، ولی مال من اصلا چرب نبود.

به هر حال، شامو خوردیم و اومدیم خونه. ولی در کل خیلی دلم سوخت که سخن ران خوبی نداشتن. حیف شد. همون روحانی شبای اول  خیلی بهتر بود.

البته اون روحانیه هم فک کنم بیچاره مجبور شه همین جا بمونه. آخه تو ایران اینجوری بخواد منبر بره، کسی نمی خوادش نیشخند. اون شب اول اول که رفته بودیم، من متوجه نشده بودم، همسر می گفت یه تیکه بنده خدا خودش گفت من هر جا میرم یه بار دو بار بیشتر منبر نمیرم. دیگه دعوتم نمی کنن. مردم روضه خون می خوان فقط!

البته جدا از روضه خونیش - که انجام نمیداد- در کل هم فک نمی کنم خیلی حرفاش تو ایران جایگاهی داشته باشه. آخه مثلا کلی اعتراض داشت به اینکه تو بعضی کشورها (البته تو بعضی کشورها ها چشمک) آدما امنیت دینی/مذهبی ندارن. مثلا طرف چون مسیحیه یا زرتشتی استخدام نمیشه!

--

به هر حال، خوب یا بد، مراسم امسال محرم هم تموم شد. امیدوارم اگه شما مراسمی شرکت کردین، بهتر از مال ما بوده باشه و واقعا چیزی بهتون اضافه شده باشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٧/٢٢ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب