یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

تو بیمارستان که بودم، تو اتاق دو نفر بودیم. اینجا ساعت ملاقات هم نداره. تو سایت بیمارستان فقط نوشتن خودتون مراعات کنین. یعنی اینکه ساعت 10 شب نیاین و 7 صبح و این حرفا دیگه، یه وقت معقولی بیاین. برای همین عملا هر کس هر ساعتی که دلش می خواست میومد، ولی خب واقعا رعایت می کردن دیگه.

این هم اتاقیم هم خیلی دوست و آشنا و فک و فامیل داشت تو این شهر انگاری. هر روز یه عالمه آدم میومدن دیدنش. همسرش هم که خب طبیعتا هر روز میومد.

واسه همین، برای اینکه اتاق خیلی شلوغ نشه و هم اتاقیم هم اذیت نشه، هر وقت همسر میومد، ما میرفتیم بیرون از اتاق. تو راهروها یه عالمه میز و صندلی بود. گاهی رو اونا می نشستیم، گاهی می رفتیم تو یه اتاقی که گذاشته بودن مخصوص مریضا. یه جور سالن اجتماعات یا همچین چیزی بود. یه اتاق با هفت هشت تا میز و ده بیست تا صندلی. البته هیچ وقت هیش کی توش نبود. فقط یه بار که رفتیم دو نفر دیگه هم بودن که داشتن با هم حرف می زدن و بچه هاشونم باهاشون بودن.

یه بار وقتی همسر اومد، ما رفتیم تو اون اتاقه. روی در اتاق نوشته بود لطفا برای ساعت 13 اتاقو خالی کنین. اون موقع 12 اینا بود و زمان ناهار. ما رفتیم اونجا نشستیم و یه کم بعدش همسر رفت غذای منو که برده بودن اتاق آورد که همونجا بخورم. جای خلوتی بود و جز ما کسی نبود. ساعت تقریبا 12:35 اینا شده بود و من هنوز تازه شروع کرده بودم به غذا خوردن که یه خانومی اومد تو. تا اومد تو، دید ما هستیم. کلی عذرخواهی کرد و گفت ببخشید، من زود اومدم. شما "با آرامش" غذاتونو بخورین. بعد رفت. یه سری وسایلشم گذاشت و رفت. مشخص بود که یکی از هموناییه که ساعت 13 قرار دارن با هم.

من فک کردم کلا رفت بنده خدا. بعدا که اومدیم بیرون، همسر گفت دقت کردی که طرف خواست آرامش ما رو به هم نزنه، اومد بیرون نشست؟! گفتم نه! ظاهرا بنده خدا، علی رغم اون همه میز و صندلی خالی ای که تو اتاق بود، نخواسته بود خلوت سه نفره ی ما رو که تازه بچه مون به دنیا اومده و برای خودمون رفتیم یه جا نشستیم به هم بزنه و پشت در اتاق، روی یکی از صندلی های همون دور و بر نشسته بود.

خدا خیرش بده، چقدر بنده خدا رعایت ما رو کرده بود لبخند.

--

با برادر کوچیک تر صحبت می کردم. بچه ی اونا ده ماهشه. می گفت برای اینکه بچه تون شبا بخوابه، می تونین برین یه دستگاهایی هست بخرین که یه صدای ضبط شده پخش میکنه که این صدا صدای قلب و آب و خش خش و این جور چیزاست. یعنی همون صداهایی که بچه تو شکم مادر میشنوه. اگه خواستین یه مدلش هست که پروژکتور هم داره و رو سقف شکل ماهی و این جور چیزا میندازه که بچه که نگاهش همه اش به سقفه، چیزای قشنگ ببینه و بخوابه.

خب این قسمت فرهنگ ایرانی بود. حالا فرهنگ آلمانیش این که مامای بچه که هر روز میاد خونه مون میگفت برای اینکه بچه تون شبا بخوابه، روزا اصلا مراعاتشو نکنین. بلند بلند، مثل عادی، حرف بزنین. کاراتونو بکنین. بذارین سر و صدای ظرف شستن و غذا پختن و غیره اذیتش کنه. حتی گاهی همون طور که بچه بغلته کاراتو انجام بده تا بچه بفهمه که الان موقع خواب نیست. اگه میخواد آروم و بی سر و صدا باشه، باید تو شب بخوابه. روز وقت خواب نیست.

اینم از تفاوت فرهنگ ماها برای یاد دادن شب و روز به بچه و خوابوندنش چشمک.

--

یه بار صبح یه آقایی اومد که پزشک زنان بیمارستان بود. هم اتاقیمو چک کرد. به من گفت برای شما بعدا میام. ولی نگفت دقیقا کی میاد. منم گفتم باشه.

دوباره همسر اومد و ما برای اینکه راحت باشیم رفتیم تو همون اتاقه. یه نیم ساعتی نشسته بودیم که یهو یکی از ماماها (یا شایدم پرستارا) اومد تو و گفت ئههههههه اینجایی؟ ما همه جا رو دنبالت گشتیم. پزشک زنان دنبالت می گرده. اومده بود معاینه ات کنه. اومدیم تو اتاقت نبودی، رفتیم اتاق بچه ها (یه اتاق بود مخصوص معاینه ی بچه ها که همه باید هر روز بچه هاشونو یه بار میبردن اونجا) نبودی، تو راهروها نبودی. کجا بودی پس؟ نگران شدیم. ولی بالاخره پیدات کردیم. فلانییییی (یکی از همکاراشو صدا کرد) بالاخره پیداش کردیم. اومده بود تو آرامش باشه که ما نمیذاریم! بعد منو ورداشت با مهربونی بسیااااار برد پیش دکتر زنان که معاینه ام کنه لبخند.

کلا بسیار بسیار بسیار پرسنل مهربونی داشت. واقعا یکی از یکی مهربون تر. واقعا رفتار پرسنلش یکی از به یادموندنی ترین رفتارهایی بود که تا حالا تو برخورد با کارکنای یه محل دیده ام لبخند.

--

راستی همین دوستی که تازه اینجا پیدا کردیم و بچه ی یه ساله داره می گفت دکترش گفته بود اصلا گوشت خوک نخور. چون به شدت مستعد ایجاد بیماریه و به بچه ات هم که شیر میدی ممکنه بیماری رو منتقل کنی.

گفتم که شمام اگه یه وقتی دارین گوشت خوک می خورین، به حرف این دکتر آلمانی گوش بدین و وقتی بچه ی کوچیک دارین نخورین چشمک.

--

 

پرشین بلاگ کماکان نمیذاره به کامنتاتون جواب بدم یا تاییدشون کنم. شرمنده.

--

بعدا اضافه شد:

"نوشی" خانوم، مجبور شدم اینجا جواب بدم، چون پرشین بلاگ نمیذاره هنوز کامنتا رو جواب بدم.

راستش من تغذیه ی خاصی نداشتم. همون دفعه ی اول از دکتر پرسیدم چیز خاصی هست که من تو دوران بارداری نباید بخورم یا باید بخورم یا باید بیشتر یا کمتر بخورم. گفت نه! فقط اندازه ی دو نفر نخور! بچه روزی 300 کالری بیشتر لازم نداره. نیازی نیست شما برای دو نفر غذا بخوری.

وزن بچه مونم اصلا نمیدونم چرا این قدر زیاد شد. آخه گفتم که انگاری کل وزنو تو کمتر از دو هفته ی آخر گرفت. شاید علتش نرفتن سر کار و نشستن تو خونه بود. من تقریبا فقط یکی دو یه هفته نرفتم سر کار و بچه هم ظاهرا تو ده روز آخر 700 گرم اضافه کرده بود.

ولی اصلا این تصورو نداشته باشین که بچه هرچی تپل تر باشه بهتره. اصلا این طوری نیست. ضمن اینکه معمولا این طوریه که کسی که بچه اش بزرگ تره، خودش هم بیشتر وزن اضافه کرده تو بارداری و این خیلی وقتا اصلا خوب نیست و مشکلاتی مثل نگرانی از دیابت بارداری و این حرفا رو داره.

علاوه بر این، اگه تحرک نداشته باشین و برای اینکه بچه تون بزرگتر بشه، تو خونه بشینین، بعدا زایمانتون سخت تر میشه. هرچی بیشتر پیاده روی کنین و حرکتتون بیشتر باشه بهتره. این نکته ی آخرو حتما یادتون باشه و انجامش بدین.

ببخشید اگه حرفام در نهایت کمک خاصی بهتون نکرد و لپ کلامش این بود که نمیدونم چطوری می تونین یه بچه ی تپل داشته باشین خجالت.


[ ۱۳٩٥/۸/۱۱ ] [ ٦:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب