یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دفعه ی دوم که رفتم دکتر، دکتر یه دفترچه بهم داد که تو آلمانی بهش میگن Mutterpass. نمی دونم تو فارسی چی بهش میگن. دفترچه ی مادر؟ یا همچین چیزی؟ خلاصه، توش اطلاعات منو یادداشت کرد و گفت از این به بعد این دفترچه همیشه باید همراهت باشه که هر جا هر مشکلی برات پیش اومد، بدونن که تو بارداری و شرایطت الان چطوریه.

از اون به بعد ماهی یه بار یه چک آپ داشتم. اما خب یکی دو ماه که رفتم اونجا، قضیه ی کارآموزی پیش اومد و دیگه مجبور شدم دکترمو عوض کنم.

برای کارآموزی هم که خب طبیعتا مصاحبه ام تو همون دوران بود ولی خب هنوز طوری نبود که معلوم باشه. ضمن اینکه سه ماهم هم هنوز نبود. واسه همین منم چیزی نگفتم تو مصاحبه. اما خب از اون جایی که همون اول بهم گفتن ما دنبال همکاری طولانی مدتیم، منم بهشون گفتم که من اکتبرو نمی تونم کار کنم. فیلیکس پرسید می خوای بری ایران؟ گفتم نه، همین جام. اما خب به دلایل شخصی نمی تونم اون مدتو کار کنم. البته از اینکه شرایطمو رک بهشون گفتم خیلی خوشحال شدن. فیلکس گفت هر شرط دیگه ای هم داری بگو. گفتم نه دیگه. فقط همین.

بنابراین، قرار شد من به جای هفته ای 20 ساعت که تو قراردادم نوشته شده، هفته ای 30 ساعت کار کنم، اما تا آخر سپتامبر. یعنی قراردادم تا آخر اکتبر خورده بود، ولی من قرار شد تا آخر سپتامبر کار کنم.

از اونجایی که قضیه ی کارآموزی خیلی سریع و یهویی شد، ما باید خیلی زود دنبال خونه می گشتیم. مخصوصا که من تو شهر جدید تو خونه های ایر بی ان بی بودم که خیلی گرون بود، چون داشتم به ازای هر روز پول میدادم.

از اون طرف، لازم بود که همسر شهر خودمون بمونه، چون یکی باید وسایلو جمع می کرد و خونه رو میداد اجاره، یکی هم تو شهر جدید دنبال خونه می گشت. به این ترتیب، همسر به تنهایی همه ی وسایلو جمع کرد و من دست به هیچی نزدم.

خدا رو شکر، خونه ی شهر جدید به نسبت زود هماهنگ شد و من زود خونه پیدا کردم. اما خب تو همون مدت کم هم زحمت زیاد داشت دنبال خونه بودن. آخه هر روز باید از سر کار میرفتم خونه ببینم. بعضی روزا هم مجبور بودم وسط کارم برم یا زودتر از سر کارم برم که خونه ببینم.

بالاخره خونه رو پیدا کردیم و من برگشتم شهر قبلیمون تا یه کمی -اگه بتونم- به همسر کمک کنم و بعد با هم برگردیم. یه ماشین کرایه کردیم و همسر خودش راننده بود. کل وسایلو توش جا دادیم و با هم اومدیم شهر جدیدمون. از اون به بعد دیگه زندگیمون یه کمی رو روال افتاد.

اون موقع من هنوز چندان مجبور نبودم لباس بارداری بپوشم. واسه همین کسی هم متوجه نشده بود قضیه رو. ولی درست اولین روزی که رفتم لباس بارداری خریدم و پوشیدم فیلیکس متوجه شد. نمی دونم متوجه قضیه شد، یا به خاطر لباسم فهمید. آخه لباسای بارداری یه جوری تابلوئن که چه لباسین دیگه!

یه روز که از سلف داشتیم برمی گشتیم، تو آسانسور (من و فیلیکس همیشه با آسانسور می ریم، رن همیشه از پله میاد) به من میگه تو الکل می خوری؟ میگم نه. میگه کلا نمی خوری یا الان؟! منم گفتم کلا نمی خورم و به روی خودم نیاوردم که منظورشو فهمیدم. آخه نمیشد هم چیزی گفت. چون کل ساختمون دو طبقه است و دو ثانیه بعدش می رسیدیم و اصلا فرصتی برای صحبت کردن در این مورد نبود. ترجیح میدادم تو موقعیتی صحبت کنیم که فرصت بیشتری داشته باشیم. از اون طرف هم اصلا این موقعیته پیش نمیومد. آخه من که نمی تونستم همین طوری برم تو اتاق فیلیکس و بگم قضیه اینه!! این بود که هنوز چیزی نگفته بودم.

چند روز بعدش قرار شد برای یه قضیه ای من و فیلیکس بریم ساختمونی که نزدیک ساختمونمون بود (ولی شاید یه پنج یا ده دقیقه ای راه بود) و یه سری مدارکو بدیم و امضا کنیم و قرارداد کامل بشه.

تو راه برگشتن راجع به قرارداد بعدیم با فیلیکس صحبت کردیم. گفتم قرارداد بعدی من قراره چند ساعت باشه و چطوری میشه؟ گفت بستگی به شرایط خودت داره. تو خودت باید ببینی می تونی کار کنی یا نه. چقدر می تونی کار کنی. منم دیدم الان فرصت مناسبیه. چون به هر حال باید می گفتم دیگه. گفتم خب فک می کنم تا الان متوجه شدی که من باردارم. می خنده، میگه آره، متوجه شدم! دیگه بعدش راجع به این موضوع صحبت کردیم و اینکه بچه مون دختره یا پسره. چند وقتشه. خودش هم طبیعتا از قبل متوجه شده بود که من چرا گفتم اکتبرو نمی تونم کار کنم.

به هر حال راجع به این موضوع همه صحبت کردیم و خیلی راحت با موضوع کنار اومد. فقط چیزی که خیلی نگرانش می کرد - و تا آخر هم نگرانش بود- این بود که می گفت خب ما الان باید چیکار کنیم؟ چیزی هست که ما باید یاد بگیریم؟ کمک های اولیه ای، چیزی؟ اگه اتفاقی برای تو افتاد یهویی، ما چیکار می تونیم بکنیم؟ خودت بلدی؟ می تونی بهمون یاد بدی؟

گفتم بابا چرا انقد نگران شدی؟! هیچی نمیشه. نگران نباش. اگر هم افتاد، فقط زنگ می زنیم اورژانس. همین. کمک های اولیه ای برای این موضوع وجود نداره.

حالا این وسط داخل پرانتز یه چیز دیگه رو تعریف کنم. دفعه ی اولی که رفته بودم دکتر بهش گفتم من یه چیزی که خیلی ازش می ترسم سقطه. این طوری هم که تو اینترنت خونده بودم، ظاهرا آمار سقط ها خیلی بالاست. دکترم با خونسردی تمام گفت سعی کن خوشبین باشی. 50 درصد بارداری ها به سقط منجر میشه و کاریش هم نمیشه کرد. اگه قرار باشه بچه سقط بشه، میشه و کاری از دست هیچ کس برنمیاد. و تو هم وقتی می فهمی که بچه سقط شده. پس سعی کن امیدوار باشی و الکی خودتو نگران نکنی! همین دیگه. به همین خونسردی بهم گفت چیکار می تونم بکنم در مقابل سقط چشمک.

ولی دیگه من نتونستم همینا رو به فیلیکس بگم و بگم نگران نباش و سعی کن خوشبین باشی! کاری نیست که بتونی انجام بدی.

بهم گفت به هر حال هر وقت دیدی چیزی هست که ما باید یاد بگیریم یا چیزی لازم داری، حتما بهمون بگو. بعدش هم بارها فیلیکس راجع به این موضوع با من صحبت کرد که چقدر بعد از زایمانت طول می کشه تا بتونی برگردی سر کار.

البته توضیح این موضوع خارج از حوصله ی بحث این وبلاگه، ولی من قراردادم یه طوری بود که حتما مجبور بودم بعدش بلافاصله دوباره قرارداد جدید ببندم. وگرنه دردسرش زیاد بود. چون باید از ویزای کار برمی گشتم به ویزای تحصیلی، بعد دوباره از ویزای تحصیلی برمی گشتم به کاری. هر پروسه ی ویزا خودش یکی دو ماه طول می کشه. حالا اگه من مثلا می خواستم اون وسط دو ماه کار نکنم، همه ی اون زمان صرف درخواست های ویزا میشد و ویزا هنوز تازه صادر شده، باید دوباره عوضش می کردم!

واسه همین ترجیح دادم که از اول بگم من الان ساعت های کاری بیشتری کار می کنم، بعد یه ماهو علی رغم اینکه قراردادمو نگه میدارم، کار نمی کنم تا هم من استراحت کرده باشم، هم پروژه ی شرکت پیش رفته باشه و مشکلی نباشه.

خلاصه، تو کل این دوران، فیلیکس خیلی نگران من بود. همیشه حال بچه رو می پرسید. چند کیلوئه؟ رفتی دکتر خوب بود؟ همه چی اکیه؟ نیاز به کمک نداری؟ می خوای از خونه کار کنی؟

فک می کنم یه بخشیش به خاطر شخصیت خودش بود که کلا - قبلا گفته ام - آدم اجتماعی و گرمیه، یه بخشیش هم شاید به خاطر این بود که نگران بود مبادا اتفاقی بیفته سر کار و مشکلی برای شرکت اونا پیش بیاد.

خدا رو شکر از نظر محل کارم هیچ مشکلی با شرایطم نداشتم و همه چی خیلی عالی بود. اما از نظر دکتر پیدا کردن خیلی مشکل داشتم. به هر جا زنگ می زدم قبول نمی کردن. یا تا ماه ها دکتر وقت نداشت، یا بیمار جدید قبول نمی کرد. علی الخصوص که من از یه شهر دیگه اومده بودم و چهار ماهم بود!

بالاخره یه دکتری نزدیک محل کارم پیدا کردم که بهم وقت داد. وقتی رفتم منشی گفت برای کنترل اومدی؟ گفتم آره. گفت آخرین کنترلت کی بوده؟ گفتم ماه پیش. گفتم خب این که خیلی زوده. گفتم نه دیگه. من الان باردارم. باید ماهی یه بار چک آپ داشته باشم. گفت ئه! من نمی دونستم!! اکی! پس بشین تا بیام صدات کنم.

بعد که رفتم پیش دکتر. موترپاسمو نگاه کرد و گفت به من نگفتن شما باردارین، وگرنه من بیشتر برات وقت میذاشتم. کسایی که باردارن ویزیتشون بیشتر طول می کشه. اون روز هم من از سر کارم رفته بودم و آخرین وقت ممکنو گرفته بودم. گفت ولی اشکال نداره. من اول یه سونوگرافی ازت می گیرم که بچه تو ببینم و مطمئن بشم که همه چی اکیه (در واقع این سونوگرافی جزء اون سه تای مجانی نبود، اما خب چون من از یه شهر دیگه اومده بودم و اولین بار بود که می خواست منو معاینه کنه، خودش خواست که یه سونو بگیره و برام مجانی این کارو کرد). بعد یه وقت بهت میدم برای هفته ی بعد که بیای و درست و حسابی معاینه ات کنم.

سونوگرافی گرفت و خدا رو شکر همه چی خوب بود. یه عکس هم از بچه مون بهمون داد لبخند. بهم گفت بهت گفتن بچه ات دختره یا پسر؟ گفتم نه هنوز. گفت می خوای بهت بگم؟ گفتم آره. یه کمی این ور اون ور کرد دستگاهشو و گفت بچه ات پشتش به ماست، نمی تونم ببینم. دفعه ی بعد که اومدی دوباره چک می کنم. ولی هنوز داشت همینا رو می گفت که گفت نه خب، مشخص شد برام. بچه تون پسره.

به این ترتیب اولین باری که تو شهر جدید رفتم دکتر، جنسیت بچه مون هم معلوم شد. البته جالب بود که از همون اول، هم من و هم همسر این حسو داشتیم که بچه مون پسره!! جالب تر این بود که قبل از اینکه بچه داشته باشیم من همیشه میگفتم من یه دختر خواهم داشت! البته نه اینکه دخترو بیشتر دوست داشته باشم، صرفا حسم میگفت من قراره دختر داشته باشم. ولی درست از روزی که می دونستم داریم بچه دار می شیم، این حسو داشتم که بچه مون پسره!! و خب درست هم بود حسم.

جالب بود که تو اینترنت یه تحقیق علمی می خوندم که یه چیزی حدود 70 درصد مادرا دارن حسی که نسبت به جنسیت بچه شون داشتن درست بوده! خلاصه، ما هم از اون دسته بودیم دیگه چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/۸/۱٦ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب