یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا اتفاق خاصی نمیفته. من و بچه داری دیگه.

برخلاف تصورم و حرفایی که از دیگران شنیده بودم که خیلی سخته و اله و بله، اصلا برای من این طوری نبود. بچه مون به جز شب اول که تازه از بیمارستان آورده بودیمش، بقیه ی شبا خوب خوابید. البته بازم یکی دو شب اذیت شد و بیشتر بیدار بود. اما در کل خیلی خوب می خوابید. به قول ریحانه، میگه عزیز شما سی دی بچه تو درست جا زدی چشمک.

روزا هم که هر از گاهی باید یه کم باهاش بازی کنم، گاهی هم شیر میخواد و باید پوشکش عوض بشه. همین. کار خاص دیگه ای نداره.

وقتی هم که خوابه من میرم دنبال اینکه ببینم تو یخچال چی هست که بخورم یا یه چایی برای خودم بریزم یا بیام تو وبلاگم چیزی بنویسم (مثل الان لبخند).

تا اینجاش که اصلا سخت نبوده. از این به بعدشو نمی دونم.

البته الان باز نیاین بگین وای خوش به حالت، بچه ی ما همه اش گریه میکردا! بچه ی ما هم مثل همه اس، گریه می کنه، بی تابی می کنه، بعضی روزا چندین بار -گلاب به روتون- شیرایی که خورده رو پس میده که نمی دونم چشه (معمولا زیاد خورده!! بعضی روزا هر یه ساعت یه بار شیر می خوره!!). ولی در کل خب بچگی همینه دیگه. نمیشه آدم بچه داشته باشه و انتظار داشته باشه زندگیش مثل وقتی باشه که بچه نداشته باشه.

یه بار فک کنم ده روزگیش بود، میخواستم ببرم گواهی تولدشو بدم به بیمه. بچه رو با کالسکه بردم و پیاده رفتم که پیاده روی هم کرده باشم. تقریبا 20 دقیقه پیاده راه بود تا شرکت بیمه. برگشتنی یه سوپرمارکتی هم رفتم و یه سری خریدا کردم. تو راه خونه از یه جایی به بعد این قدر گریه کرد که مجبور شدم از تو کالسکه ورش دارم. با یه دستم بچه رو بغل گرفته بودم، با یه دستم کالسکه رو هل می دادم. خیلی سخت بود، ولی خب گذشت دیگه لبخند.

الانم که دیگه این قدر زود غروب میشه که نمی تونم بچه رو ببرم بیرون. ساعت 4.5 دیگه غروب آفتابه تقریبا. صبحا که میگم سرده نمی برمش. ظهر که می خوام غذا بخورم و اگه شد یه کمی وقتی بچه خوابه منم بخوابم. وقتی هم که بیدار میشیم که دیگه دیره برای بیرون بردن بچه.

--

همه اش فک می کردم اگه آغوش بخریم بهتر و راحت تره برای بردن بچه. ماما یکی دو بار پیش که اومد گفت من چند مدل آغوش دارم. اگه بخوای می تونم برات بیارم که امتحان کنی، ببینی بچه ات با کدوم راحت تره، خودت با کدوم راحت تری. منم گفتم بیار. امروز اورده بود. بستم به خودم و بچه رو گذاشتم توش. برخلاف تصورم اصلا راحت نبود برام. خیلی به کمرم فشار میومد. البته من تو حالت عادی هم اگه کمرمو نبندم هنوز درد دارم تو کمرم. ولی وقتی می بندمش مشکلی ندارم. این آغوشو که بستم دیدم علی رغم اینکه کمرم بسته اس، ولی بازم درد می گیره.

ماما گف شاید هنوز برات زوده. بذار یه ماه دیگه بگذره. معمولا میگن 8 هفته طول می کشه تا بدن آدم بعد از زایمان کاملا به حالت قبلش برگرده. حالا باید یه ماه دیگه هم صبر کنم ببینم چطور میشه. شاید اون موقع بتونم از آغوش استفاده کنم.

--

اون دوستامون که گفتم قرار بود بیان خونه مون و دو بار هی کنسل کردن، بالاخره خانومش یه روز زنگ زد، گفت اگه خونه ای امروز یا فردا بیام. تنها می خواست بیاد. منم گفتم بیا. بنده خدا گف پس من ناهار درست میکنم میارم. هرچی گفتم نمیخواد، گفت نه، من فقط به همین شرط میام. دیگه طفلکی قیمه درست کرده بود، ورداشت آورد با هم خوردیم. ساعت یک اینا با دخترش اومد. تاااااااا5 اینا خونه مون بود. من دیگه داشتم از هوش می رفتم. آخه اون روز بچه مون از ساعت 6 صبح بیدار بود، و من هم!

یه کادو هم آورده بودن که دخترش صد بار کادو رو به من داد. من هی گرفتم، گفتم دست شما درد نکنه گذاشتم رو میز یا کنارم. باز دوباره میرفت از اونجا ور میداشت میاورد میداد به من نیشخند.

آخرش دیگه می خواست خودش باز کنه که مامانش ازش گرفت و گذاشت یه جا که دستش نرسه. حالا یکی دو روز پیش، همسر می خواست پشتی مبلو مرتب کنه، یه لحظه پشتی رو ورداشت، دیدم کادوئه افتاده اونجا، پشت پشتی مبل. منم کلا یادم رفته.

باز کردیم یه لباس سایز 62 بود. یعنی دقیقا همین سایز بعدیش. خیییییییلی خوشحال شدم لبخند. آخه دیگه لباسای بچه مون داره کوچیکش میشه. باید بریم براش یه سایز بزرگتر بخریم. الان حداقل یه لباس داریم لبخند.

--

خوب شد تمام اون لباسایی که تو سایت ها و راهنمایی که از کلاس آمادگی زایمان گرفته بودم نوشته بودن نگرفتیم! ما فقط سه تا لباس سرهمی گرفتیم، سه تا بادی آستین بلند، سه تا بادی آستین کوتاه. یکی دو تا هم ژاکت و لباس بیرون. همه شون دارن کوچیک میشن، بدون اینکه خیلی هاشون استفاده شده باشن!!

از من به شما نصیحت، کلا دو دست لباس بیشتر برای بچه تون نخرین. بعد که به دنیا اومد کم کم هرچی لازم شد بخرین لبخند. دقت هم بکنین که لباس های بچه چون جورابش بهش وصله (البته شاید اینجا چون هوا سرده این کارو می کنن و تو ایران این طوری نباشه لباس های زمستونی بچه ها)، خیلی زود کوتاه میشه و دیگه استفاده نمیشه.


[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب