یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکی از دوستامون 22 اکتبر می خواس بره ایران. خیلی دوست داشت بچه ی ما رو وقتی خیلی کوچیکه ببینه، مثلا ده روزه، یه هفته ای اینا. چند روز قبلش به من زنگ زد که خداحافظی کنه. گفت بچه تو به دنیا نیاری ها، تا من برگردم. بچه ات که قراره 26 ام بیاد، حالا دو سه هفته دیرتر بیاد، تا موقع من برگشتم!

حالا اون صبح رفت، درست عصرش من تو واتس اپ بهش زدم که بچه ی ما به دنیا اومد نیشخند.

وقتی برگشت، گفت ما هفته ی دیگه میایم. گفتم باشه. حدس هم می زدیم که درست اولین آخرهفته ای که بتونن میان. چون باهاشون هم راحتیم، اصلا مشکلی نداشتیم. بعد گفت ببخشید این هفته همکار همسرم گفته همسرم به جاش آنکال باشه. نمی تونیم بیایم.

از طرفی ما هم گفتیم حالا که اینا می خوان بیان، بذار بقیه رو هم بگیم. همه با هم بیان. حالا نمی دونستیم چطوری بگیم؟ آخه اگه مثلا می گفتیم "کی برای شما امکان پذیره که بیاین"، کار جالبی نبود. چون راه همه الان خیلی دوره و شاید کسی اصلا نخواد بیاد. این طوری تو رودرواسی می مونه که حتما باید بیاد، حالا بحث سر زمانشه!

ولی خب بالاخره تصمیم گرفتیم ما اول زمانمونو تعیین کنیم، بعد تو گروه بزنیم که هر کس دوس داره، ما فلان آخر هفته (حالا فرقی نمی کنه شنبه یا یکشنبه اش) در خدمتتون هستیم.

دوباره به این دوستامون گفتیم حتما شما اون هفته می تونین دیگه؟ گف شب خبر میدم. شب به من پیامک داده، وای! دختر معمولی! ما اون هفته هم نمی تونیم، همسرم یه کنفرانس داره.

گفتیم خب پس بذاریم هفته ی بعدش. همسر هم تو گروه زد و بچه ها به جز یه خانواده گفتن میان! من واقعا تعجب کردم. اصلا انتظار نداشتم. مثلا یکیشون تو شهری ساکنه که من قبلا اونجا کار می کردم. با قطار سریع السیر 3 ساعت راه بود. با ماشین فک کنم 4 ساعت اینا باید حساب کنن. انصافا خیلی زحمت می کشن که برای یه ناهار 4 ساعت می کوبن میان. ما هم که امکانات اینو نداریم که بگیم شب بمونن همه. مجبوریم به همون ناهار بسنده کنیم.

البته بعدا همسر یادآوری کرد که این دوستمون تو یه شهری نزدیک شهر ما درس خونده و اونجا یه عالمه دوست داره. احتمالا یه روز زودتر میاد، شب میرن پیش اونا، فرداش هم میان پیش ما. این دوستامون همون عروس خانوم آلمانی و همسرشن که الان یه بچه هم دارن که از بچه ی ما 2.5 ماه بزرگتره. واقعا همتشون خیلی زیاده که با یه بچه ی کوچیک این همه سفر میرن لبخند. تازه ایرانم رفتن و برگشتن!

حالا هی شما بگین تو فعالی! ما در مقابل این دوستامون هیچی نیستیم تازه چشمک.

تو اون گروهی که همسر زده بود و همه رو دعوت کرده بود، یه سری از دوستامون هستن که با هم صمیمی ترن. یه گروه دیگه هم وجود داره که بزرگتره و مال جلسه ی قرآنه. یه سریها هستن که فقط اونجان. از اونجایی که دو تا از بچه ها (یه خانواده) تو اون گروه اول نبوده ان، همسر قبل از زدن پیام اونا رو اد کرده و بعد همه رو دعوت کرده.

حالا یکی از دوستامون که فقط تو گروه دوم هست، تازه خانومش از ایران اومده. چند روز بعد از اون پیام، اون بنده خدا بچه ها رو دعوت کرده بود برای جلسه قرآن که ما گفتیم دیگه نمی تونیم بیایم.

یه سری ها رفته بودن. این وسط خانم صاحبخونه و دو تا از خانومای مهمون داشتن تو آشپزخونه چیزی خورد می کردن که خانم صاحبخونه میگه خیلی دوست دارم بریم دختر معمولی و بچه شو هم ببینیم (حالا من به عمرم این بنده خدا رو ندیده ام ها!)، یکی از دوستامونم میگه خب هفته ی دیگه اس دیگه خنثی و به این ترتیب ضایع میشه که ما بقیه رو دعوت کردیم و اینا رو دعوت نکردیم! البته خانوم اون یکی دوستمون چشم و ابرو میاد که چیزی نگو، ولی خب دیگه دیر شده و قضیه لو رفته خنده. حالا دستش درد نکنه بنده خدا تلاش کردی سوتی اون یکی رو جمع کنه، گفته خب حتما می خواد بچه ها رو دو بار بگه، خونه اش کوچیکه آخه. خانوم صاحبخونه ام از اونا نبوده که چیزی نگه و آبروداری کنه، مستقیم گفته ما رو نگفتن ولی.

خیلی دلم سوخت. آخه اینکه ما اون بنده های خدا رو دعوت نکردیم یه دلیل خاصی داشت که ربطی به این بیچاره ها نداشت. یعنی اصلا این طوری نبود که ما دوست نداشته باشیم اونا رو ببینیم یا دعوت کنیم. اصلا موضوع یه چیز دیگه بود. از طرفی خونه مون هم کوچیکه. صندلی و مبل ها هم برای این تعداد کافی نیست! حتی ظرف هم برای داشتن این تعداد مهمون نداریم. الان قراره امشب با همسر ظرف چک کنیم و اینترنتی سفارش بدیم که تا شنبه برسه!!

الان با خودتون میگین اینا چقد فقیرن نیشخند. ولی خب بگین! برا من مهم نیس نیشخند. اینجا آلمانه و ما مثل ایران زندگی نمی کنیم که آمادگی پذیرایی از چهل تا مهمونم داشته باشیم! نهایتا 4 تا مهمون برامون اکیه. بیشترش سخت میشه کارمون.

اینا رو گفتم یاد مامانم افتادم. می خواس بره مکه رفت 100 تا لیوان و 100 تا بشقاب خرید!! میگم اینا رو برای چی می خوای؟ خب آدم برای اون یه روزی که از مکه اومده کرایه می کنه. میگه زشته بریم لیوان و بشقاب کرایه کنیم خنثی! تازه به اندازه ی خونه مون هم سفره داریم! یعنی اگه تو تمام اتاقا آدم بشینه از این سر تا اون سر، دور تا دور، مامان من سفره داره براش!!

خلاصه که ما از این امکاناتا نداریم و مهمونم نداریم اصلا اون قدر.

حالا بریم سر قضیه ی مهمونی. حالا نکته ی جالب اینه که درست همون کسی سوتی رو داده که خودشون نمی خوان بیان!! اول که گفته بود ما معلوم نیست بتونیم بیایم، هنوز برنامه مون مشخص نیست. بعد تو تلگرام به من گفت ما نمی تونیم بیایم متاسفانه. ولی اگه صلاح می دونی فلانی ها رو دعوت کن به جای ما. بعد که گفتم چرا نمی تونیم دعوتشون کنیم، گفت کی وقت داری زنگ بزنم. دیگه تلفنی که حرف زدیم معلوم شدکه سوتی داده نیشخند.

خلاصه، حالا باید اونا رو هم دعوت می کردیم. ولی خب چطوری دعوت می کردیم که ماسمالی نباشه؟ البته در هر صورت مشخص بود که ماسمالیه قضیه. اما خب دیگه. چیکار میشه کرد؟

این دوستمون که گفتم خودشون نمیان گف می خوای بهشون بگو من بچه ها رو دو بار می خواستم دعوت کنم. حالا که فلانی ها نمیان، شما به جاشون بیاین. اونا رو یه بار دیگه میگم! در کل دیدیم همین بهترین راهه دیگه. چاره ای نیس.

همسر زنگ زد و این دوستامونم دعوت کرد. اونا هم دقیق نگفتن که میان یا نه. گفتن خبر میدیم. ولی دیگه ما با این ضایع بازی ای که راه انداخته بودیم، دیگه رومون نمیشد دوباره زنگ بزنیم ببینیم میان یا نه!

اما خب امروز همسر از طریق سایر دوستامون پیگیری کرد و معلوم شد که میان.

حالا مشکل شد چند تا. جدا از چی درست کنیم و این حرفا، این خانوم دوستمون هم مثل اینکه بسیاااااار خانوم خانه دارین. مثل ایکه این طوریه که کمدشو باز می کنی لباس نمی بینی. لباسا رو هر کدومو گذاشته تو یه قوطی و قوطی ها رو گذاشته تو کمد!

حالا ما موندیم و یه مهمونی با یه عالمه آدم که یکیشونو تازه واسه اولین بار می بینیم، اونم تازه از این خانومای این مدلی که بالاخره هر چی جلوشون بذاری، بازم ضایعی نیشخند.

البته فکر نکنین ما قراره کار خاصی بکنیم. اصلا این طوری نیست و ما مهمونی رو کاملا ساده برگزار می کنیم.

مخصوصا که اون دوستامون که اول از همه قرار بود دعوتشون کنیم، از روز قبلش میان. یعنی اونا شنبه میان و بقیه یکشنبه. نمیشه جلوی یه سری مهمون که آدم همه اش تو آشپزخونه باشه برای بقیه غذا درست کنه. تازه نگهداری بچه هم که هست. واسه همین همه چی قراره ساده باشه لبخند.

--

درست برای همون یکشنبه هم یکی از دوستای این شهر جدید دعوتم کرد که گفتم نمیام. البته مهمونیش زنونه بود. مثل اینکه آدمای اینجا کلا فازشون با اون یکی شهر فرق می کنه چشمک.


 

[ ۱۳٩٥/٩/۱۱ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب