یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیگه من هی نمی گم ادامه، هر کس خواست بدونه کل ماجرا چیه، روی برچسب کتاب عایشه بعد از پیامبر کلیک کنه و از اول همه چی رو بخونه. این کتاب خیلی از قسمتاش به هم وابسته است و طولانیه و بنابراین من نمی تونم همه شو توی یه پست بذارم. جدا جدا میذارم ولی ادامه همدیگه هستن.

گفتم که ابوسفیان به ابولهب میگه جلوی محمد رو بگیر تا هی نگه بت نپرسیتن. بنا به گفته ی شاعری که داره تعریف می کنه، علت این نیست که ابوسفیان نگران بت هاست، بلکه نگران خودشونه، به خاطر اینکه توی کعبه بت داشتن و هر سال یه عالمه آدم می اومدن برای زیارت بت ها و به این ترتیب اینا کلی سود می کردن از داشتن تاجر و زائر و خلاصه رونقی که بازارشون می گرفته.

ابوسفیان چند بار به پیامبر میگه بی خیال شو و از این حرفا نزن و بعد به مردم میگه می بینین چی میگه، میگه بت ها رو نپرستین، این به خدایان ما توهین می کنه. بعد یهو رو به مردم می کنه و میگه می بینید چی میگه؟ سنگسارش کنین و نذارین بیشتر از این از این حرفا بزنه.

مردم همه دست می برن سنگ برمی دارن و شروع می کنن به زدن پیامبر، طوری که یه سنگی میخوره به صورت پیامبر و خونی میشه ولی پیامبر همچنان به حرفاش ادامه می ده.

(باز هم از زبون کسی که داره قضیه رو تعریف می کنه یعنی همون شاعر) ناگهان دیدم که یه سرخی ای از جلوی چشم من رد شد، دیدم که عایشه بود (عایشه موهاش قرمز بوده، اینو قبلا توی کتاب گفته) که به طرف پیامبر می دوه و موهای سرش پریشون شده بوده.

عایشه خودش رو به مقابل پیامبر می رسونه و رو به مردم می کنه و میگه خجالت نمی کشید مردی رو که مشغول سخن رانی هست رو سنگسار می کنید؟ مگه توی این بازار سخنوری آزاد نیست؟ اگر آزاده چرا نمی ذارید محمد حرف بزنه و اگر آزاد نیست چرا دیگران صحبت  می کنند؟ ای مردم مکه، عمل شما از عمل شنفره (اسم همون شاعری که داره تعریف می کنه قضیه رو) بدتره که شراب روی شاعر جوون ریخت، چون اون آدم اهل مکه نیست، ولی شما اهل مکه اید و این کارو می کنین. من از ابولهب تعجب می کنم که چرا چنین اجازه ای به شما داد، در حالی که اون رئیس بنی هاشمه و محمد از قبیله ی بنی هاشمه و ابولهب وظیفه داره از محمد حمایت کنه.

----

به شخصه هرگز چنین تصوری از عایشه نداشتم!

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب