بازم از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت در مورد زمانی هست که پیامبر با ابوبکر میرن توی غار و عایشه کمکشون میکنه تا طناب درست کنن و مشک ها رو ببندن به شترها.

بعد از اینکه به پیامبر وحی میشه که باید مهاجرت کنه به مدینه تصمیم میگیره اول خودش و ابوبکر برن و بعدا بقیه بیان. از این ماجرا فقط پیامبر خبر داشته، ابوبکر، عایشه و علی.

از یه بنده خدایی که تمام صحراهای اطراف مکه و حجاز رو خیلی خوب میشناخته کمک می گیرن. اون بنده ی خدا پیامبر و ابوبکر رو تا اون غار می بره و بهشون میگه پنهان بشن. چون برای پیدا کردن پیامبر جایزه تعیین کرده بودن، چه کسی که زنده پیداش کنه و چه کسی که به قتل برسوندش. بنابراین میخواستن یه کمی توی غار بمونن (چند روز) تا آبا از آسیاب بیفته و اونایی که دنبال پیامبر می گردن از اون منطقه رد بشن و بعدش اونا به راهشون ادامه بدن.

 اون بنده ی خدا می بره پیامبر و ابوبکرو میذاره توی اون غار و برمی گرده به مکه که ببینه چه خبره. دفعه ی بعدی که می خواد بره برای پیامبر اینا غذا ببره، عایشه میگه منم میام. خلاصه عایشه باهاش میره. یه گوسفندی براشون می برن توی غار میکشن و باز برمیگردن توی صحراهای بیرون و مشغول گله چروندنشون میشن (اون بنده ی خدا کلا حیوونا رو می برده چرا).

وقتی دیگه خیالشون راحت میشه و چند روز میگذره و از اون طرف یه کاروان مصری وارد مکه میشه و مردم درگیر خرید و فروش می شن و بی خیال جایزه ای میشن که برای پیدا کردن پیامبر گذاشته میشه، پیامبر و ابوبکر تصمیم می گیرن که برن مدینه. برای همین این دفعه که عایشه و اون بنده ی خدا از مکه برمی گردن با شتر برمی گردن (دفعه های قبلش پیاده رفتن که جلب توجه نکن توی صحراها) تا شترها رو بدن به پیامبر و ابوبکر. همین کار رو هم می کنن ولی اون بنده ی خدا یادش می یاد که یادش رفته از مکه طناب بیاره تا مشک رو به جهاز شتر ببندن و مسلما امکان پذیر نبوده که توی اون صحراها بدون آب راه بیفتن.

عایشه به اون بنده ی خدا میگه خنجرت رو بده به من. اونم بهش میده و میگه میخوای چیکار کنی؟ میگه میخوام موهاو ببرم و باهاش طناب درست کنم و با استفاده از اون مشک ها رو ببندم ولی پیامبر راضی نمیشه. عایشه میگه پس لباسم رو تیکه تیکه می کنم و ازش استفاده میکنیم، پیامبر میگه خب چطوری میخوای برگردی مگه؟ میگه من می تونم اینجا بمونم تا این بنده ی خدا بره واسم از مکه لباس بیاره ولی یهویی اون بنده ی خدا یادش میاد که پوست گوسفندی که قبلا توی غار ذبح کرده بود، هست و میشه از پشمای اون استفاده کرد.

بلافاصله با چوبایی که توی غار هست یه دوک درست می کنه و شروع می کنه با خنجر پشم رو از گوسفند جدا کردن. بعدش هم عایشه شروع می کنه به ریسیدن پشم و همین که دوک پر میشه از نخ، شروع می کنه به بافتن طناب. بعد هم بالاپوش خودش رو که روی لباسش تنش کرده بود (و الان لازمش نداشت چون هوا سرد نبوده) درمیاره و با خنجر به قطعات باریک و بلند تقسیم می کنه و به این ترتیب طنابی که لازمه برای بستن مشک ها رو عایشه درست می کنه.