امروز (19/8/2013) این بندگان خدایی که قرار بود بیان اومدن و ما مجبور شدیم بریم کامل شهرو با هم بگردیم، اونم پیادهابرو، کاری که فک کنم در عرض کل نزدیک به دو سالی که اینجا بودیم انجام ندادم.

بقیه شو فردا می نویسم. الان فقط خواستم تاریخ ثبت بشه!نیشخند

------

بعدا اضافه شد:

ماشاءالله بعضی ها چه انرژی ای دارن. این دوستامون صبح ساعت 8 اینا از ایران راه افتادن، از فرودگاه. حالا ببین کی از خونه راه افتادن. ساعتای بیست دقیقه به سه رسیدن به مقصد. رفتیم دنبالشون از ایستگاه قطار آوردیمشون مهمونخونه ی دانشگاه که از قبل رزرو کرده بودن. خونه ی ما هم به اونجا نزدیکه. رفتیم از خونه یه کمی براشون غذا بردیم، بهشون گفتیم بخورین، یه کمی استراحت کنین، بعد اگه دوست داشتین میریم شهرو می بینیم. نیم ساعت بعد پیغام میدن بریم شهرو بگردیم؟!!متفکر

من واقعا داشتم می مردم از بیخوابی، آخه من همیشه باید بعد از ناهار بخوابم، وگرنه از ده شب دیگه خوابم.

حالا اصرار هم داشتن پیاده بریم. یعنی ما کل شهرو پیاده روی کردیم!! ساعتای 6:15 از خونه رفتیم بیرون، ساعتای 8.30 کل شهرو گشته بودیم.

کلا شهرای اینجا خیلی کوچیکه. یعنی جاهای دیدنی و اصلی شهرشو که بخوای بگردی همون دو ساعت بیشتر طول نمیکشه پیاده اش.

خوب بود و خوش گذشت ولی من یه خرده خسته بودم. یعنی از قبل از اینکه بریم خسته بودم.

بعدش هم که برگشتیم رفتیم خونه ی اونا و یه سری کلوچه و لواشک وطنی گرفتیم و برگشتیم خونه ی خودمون. این قسمت قشنگ ترین قسمت ماجرا بودنیشخند.

به هر حال که به سلامتی تموم شد و اینا هم اومدن اینجا و یه زوج به خانواده های ایرانی اینجا اضافه شد.