یهو به ذهنم رسید بیام راجع به همسر بودن یه چیزی بنویسم.

من نمی دونم چرا یه سری اینقدر اصرار دارن زندگی رو میدون جنگ ببینن. اصلا نمی فهمم اونایی رو که همه اش میگن، من، پول من، مهریه ی من، طلاهای من، جهیزیه ی من... در مقابلش هم می شنون، من، خونه ی من، ماشین من، خانواده ی من و الی آخر دیگه.

واقعا چرا بعضی ها این جوری میشن؟ چی میشه که فکر می کنن اگه همه اش خودشونو از همسرشون جدا کنن و به داشته های مادی یا حتی خانواده ی قبلیشون بچسبونن زندگیشون بهتره؟

حتی کسی رو دیدم که خودش تعریف می کرد سر یه موضوعی با همسرش مخالفت کرده، بعد با خنده میگفت اصلا با مردا باید لج کرد، باید مخالفت کرد. یعنی دقیقا خودش میگفت دلیل اینکه با همسرم مخالفت می کردم این بود که باید با مردا لج کرد. آخه واقعا چرا؟ تعجب

واقعا خیلی دوست داشتم میتونستم یه بار بفهمم توی ذهن این آدما چی میگذره؟ واقعا همسرشونو دوست دارن؟ حاضرن یه روزی دیگه نباشه؟ یعنی اینقدر نسبت بهش بی تفاوتن؟ اگه نیستن، اگه از دست دادنش اشک میاره به چشماشون، خب چرا همین امروز نمی خوان قدرشو بدونن؟ چرا همین امروز ازش تشکر نمی کنن؟ چرا همین امروز بهش نمی گن که چقدر براشون مهمه؟

من توی زندگیم، خودمو خیلی خوشبخت میدونم با اینکه شاید از خیلی نظرا موقعیت خیلی ها رو نداشته باشم ولی فکر میکنم بخش مهمی از خوشبختیم به خاطر همسرمه. واسه همین واقعا برام سواله اونایی که همه اش از همسرشون بد میگن، آیا واقعا به این معتقدن یا همین جوری میگن؟ اگه واقعا دارن میگن یعنی به نظرشون واقعا دارن سی چهل سال از زندگیشونو تلف میکنن با همسرشون؟؟!! خب چه کاریه؟متفکر خب اصلا چرا ازدواج کردن؟! والا!!!

این عکسه رو هم خیییییییییلی دوست دارم.

 آدم لازم نیست خیلی به خودش زحمت بده تا علاقه شو به یه نفر نشون بده. همین که همیشه و توی تمام لحظات خوشی، سختی و حتی معمولی کنارش باشه به اندازه ی کافی عشقشو ثابت کرده.