یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت از کتاب چون بیشتر توصیفی بود، خودم خلاصه اش رو می گم و هیچی از متن کتاب رو نمی ذارم.

پیامبر وقتی تصمیم میگیره به پادشاه های کشورهای دیگه نامه بنویسه (به پیشنهاد عایشه) به چهار تا کشور نامه می نویسه که یکیش روم هست. ولی این روم که همیشه گفته میشه، منظور ایتالیا نیست، بلکه، استانبول امروزی هست.

پیامبر نامه رو می نویسه و میده به یه بنده ی خدایی از اصحابش که ببره. این آدم هم به همراه غلامش بلند میشه با شتر میره روم. اول که به یکی از شهرهای اونجا می رسه تازه می بینه دنیا یه شکل دیگه هم می تونه باشه! آخه اونجا خیلی آباد بوده، با سنگ های مرمر. آب داشتن به مقدار زیاد و صد البته آبادانی، چیزی که توی عربستان واقعا کیمیا بوده. حتی وقتی میره حمام تعجب می کنه که اینا هرچقدر که دلشون بخواد آب مصرف می کنن. شترهاشون هم با دیدن اون چیزهای متحرک داخل شهر (کتاب مستقیما اسم نبرده، ولی احتمالا منظورش کالسکه بوده) رم می کنن و نگه داشتنشون سخت بوده.

خلاصه، با زبون بی زبونی (چون زبون کشور روم رو بلد نبودن و رومی ها هم که عربی بلد نبودن!) سعی می کنن خودشون رو به هرقل پادشاه روم برسونن (که البته توی یه شهر دیگه و در واقع پایتخت روم بوده). اولین آدم مهمی که اینا می تونن به محضرش برسن یه فرمانده ی قشون هست که وقتی نامه رو از اینا می گیره و مترجم میاره و مترجم براش ترجمه می کنه، اینا رو حبس می کنه و هر روز یه قرص نون بهشون میده فقط. شترها و پولشون رو هم می گیره. بعد از چند روز میان اینا رو از حبس در میارن و بهشون می فهمونن که قراره با سربازهایی که دارن میرن پیش پادشاه (هرقل) برن اونجا. این بندگان خدا هم میگن خب شترهامونو بدین تا بریم ولی تازه می فهمن که ارتش شترهاشونو ضبط کرده.

با پای پیاده با اون سربازهای شترسوار میرن به شهری که هرقل هست. روزی که می رسن اونجا یه یکشنبه ی خاص هست. روزی که مسیحی های اونجا (هرقل ارتدکس بوده) معتقد بودن عیسی در چنین روزی وارد بیت المقدس شده. توی اون روز عده ای از رجال میرن به دربار پادشاه و براش هدیه می برن و این بندگان خدا اونجا می فهمن (مترجمه بهشون میگه) که اون فرمانده ی قشون این دو تا آدم رو داره به عنوان هدیه می فرسته برای پادشاه!!

توی این مسیری که داشتن با سربازا می رفتن، همیشه باید شبا روی زمین یا نهایتا کاه می خوابیند. یه بار وقتی که همین طوری دراز کشیده بودن روی زمین یه خانمی داره رد میشه، بالای سر اینا وای می ایسته و با دستش علامت صلیب می کشه و بعد مکالمه ای بینشون پیش میاد که مترجم براشون ترجمه می کنه و اینا می فهمن که هرقل هر کسی رو که مذهب نستوری داره می کشه یا کور می کنه (مثل شوهر این خانم). مذهب نستوری هم یه جور مسیحیت بوده که معتقد بوده عیسی پسر خدا نیست، بلکه پیامبر خداست. این خانم بهشون هشدار میده که اگه با یه مذهب دیگه برن پیش هرقل حتما یا کشته میشن یا یه بلایی سرشون میاد.

خلاصه اینکه، اینا قبل از اینکه برن دربار حساب دستشون اومده که با چطور کسی طرف هستن. به هر حال وقتی که مراسم انجام میشه، در نهایت نوبت اینا میشه و با مترجم میرن جلو. نامه رو میدن به مترجم و برای هرقل ترجمه می کنه. هرقل هم می خونده و یه سکه میده به مترجم که بده به فرمانده ی قشون و میگه تفریح خوبی بود. این آدما دیوونه ان و باید ببرنشون دیوونه خونه و بعد هم از اون محل خارج میشه.

این قسمت آخری رو مترجم برای این بندگان خدا ترجمه نمی کنه و وقتی ازش می پرسن و بهشون میگه، میگن خب چرا نگفتی که ما عاقل هستیم و دیوونه نیستیم و مترجم میگه من جرئت ندارم که با پادشاه مخالفت کنم و اونم میره.

بعدش یه عده میان و این بنده های خدا رو می برن دیوونه خونه. البته اونا که نمی دونن کجا می رن، چون زبون رومی بلد نبودن ولی وقتی می رسن می فهمن که کجان.

اینجا هم هر روز فقط یه قرص نون بهشون میدن و چند روز به همین منوال میگذره. تا اینکه یه شب یه کشیش روحانی میاد پیششون و اینا متوجه میشن که این کشیش عربی بلده. ازش می پرسن که آیا به عربستان سفر کرده تا حالا، کشیش می گه نه ولی یه مدتی توی مرز عربستان، توی شام (سوریه ی امروزی) بوده و عربی رو اونجا یاد گرفته.

کشیش می دونسته اسلام چیه و به اینا می گه که من می دونم که دین شما دین عدالت هست، در حالی که اینجا همه اش بساط ظلم هست و هرقل هم آدم ستمگری هست و هر کسی که ارتدکس نباشه رو می کشه (حتی اگه مسیحی باشه)، شما خیلی شانس آوردین که نکشدتون و کورتون هم نکرده و بعد هم بهشون میگه که شام و مصر هم تحت سلطه ی همین پادشاه هست و مردم واقعا از ظلم این آدم به تنگ اومدن. شما به پیامبرتون بگین که اگه به مصر و سوریه حمله کنه و با این پادشاه بجنگه، حتما پیروز میشه و مردم نجات پیدا می کنن.

این فرستاده ها هم میگن باشه به پیامبر می گیم، ولی اول باید از اینجا بریم بیرون. کشیش میگه من راهش رو بلدم. راهش اینه که من به مسئولین اینجا میگم که شما عاقل بودین و خودتون رو به دیوونگی زدین، اونا 25 ضربه شلاق بهتون می زنن و آزادتون می کنن. بعد بیاین به فلان کلیسا و بگین که با فلانی کار دارین (که این فلانی خود همین کشیش هست).

بعد کشیش می ره و تا چند روز هیچ خبری نمیشه. بعد از چند روز یه روز میان اینا رو می برن بیرون، 25 ضربه شلاق می زنن و ولشون می کنن. اینا هم که زبون رومی بلد نبودن، فقط به هرکی می رسیدن اسم کلیسا رو می گفتن و مردم راه رو نشونشون می دادن. بالاخره کلیسا رو پیدا می کنن.

خدمه ی کلیسا اول میخوان اینا رو بندازن بیرون، ولی اینا اسم کشیش رو چند بار صدا می زنن و اون خدمه هم با هم صحبت می کنن و ظاهرا متوجه میشن که اینا با فلانی کار دارن. بهشون اشاره می کنن که دنبالشون برن و اینا هم میرن و وارد یه حجره ای میشن. چند لحظه ی بعد کشیش دم حجره ظاهر میشه اونم به شکلی بسیار عصبانی و به رومی یه چیزایی بهشون میگه، وسط حرفاش هم میگه که این عصبانیت ساختگی هست و من مجبورم این کارو بکنم تا این خدمه شهادت بدن که من با شما دوستی نکردم. خلاصه بهشون یه نامه ای میده برای اسقف شهر بیت المقدس.

وقتی از کلیسا خارج میشن توی کسیه ای که بهشون داده رو نگاه می کنن و می بینن که علاوه بر اون نامه 10 سکه ی طلا هم براشون گذاشته. این ده سکه برای رسیدنشون به مدینه کافی بوده و با این پول برای خودشون لباس می خرن و کفش و خلاصه برمیگردن عربستان. وقتی می رسن به ماسه های بیابون و به اولین شهر مرزی عربستان کلی خوشحال میشن که بالاخره به وطن خودشون برگشتن.

جالبه که اینجای ماجرا که می رسه میگه توی عربستان هرچند که آب خیلی کمه و مرتع کمه، ولی هرچی که هست متعلق به همه است، در حالی که توی روم آب رو می فروختند با وجود اون همه آبادانی ای که داشتن.

-----

یه چیز دیگه هم که برام جالب بود اینجا می نویسم، این رو همین فرستاده ی پیامبر میگه ولی خب جزو داستان نیست و اونم این که سبز نماد قبیله ی هاشم بوده.


[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب