ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر:

یکی از فرستاده هایی که پیامبر به کشورهای دیگه فرستاده بود، فرستاده ای بود به نام عثمان که پیامبر به مصر فرستاده بود (هم زمان با فرستاده ای دیگه ای که به استانبول فرستاده بود).

وقتی عثمان به مصر میره، برخلاف پادشاه استانبول، که بهش می گفتن رم، پادشاه مصر خیلی با عثمان با رفتار خوش برخورد می کنه و بهش میگه که روزی یه بار بیاد به دربارش و باهاش صحبت می کنه.

اونجا پادشاه مصر به عثمان میگه که من مطمئنم اگه پیامبر شما که تونسته اعراب رو خدا پرست کنه به کشور ما بیاد، ما رو از دست یونانی ها نجات میده.

پادشاه مصر اینم میگه که پادشاه استانبول (که بهش بیزان تیوم هم گفته میشده) هم که ادعا میکنه رمی هست،  در واقعا رمی نیست، بلکه یونانیه و اون سرزمین استانبول هم خاک رم نیست، بلکه رم اونجایی هست که پایتختش همون روم هست، و استانبول در واقع ملک یونانی هاست.

تقریبا هزار سال پیش یونانی ها به مصر حمله کردند و شهر اسکندریه رو توی این کشور ساختند و ما از اون به بعد از دست رومی ها و یونانی ها آسایش نداشتیم. هیچ وقت هم رابطه ی ما با یونانی ها خوب نشده، گرچه یه سری مناسباتی بین مصر و یونانی ها وجود داره الان. اگه قرار بود رابطه ی ما با یونانی ها خوب بشه باید توی این هزار سال اتفاق می افتاد! ولی مصری ها نسبت به اعراب اصلا بدبین نیستن و ازشون به نیکی یاد می کنن.

حالا تو که رفتی پیش پیغمبرت بگو که با قشونش به مصر بیاد. البته بهش بگو که بعد از فوت من بیاد! من پیر هستم و به زودی می میرم و توی این مدت کمی که زنده هستم نمی تونم دینمو که قبطی هست تغییر بدم. به پیامبرتون بگو همین که من فوت کردم راه بیفته و با قشونش بیاد اینجا و مطمئن باشه که در مدت کمی اینجا رو تسخیر می کنه.

من خیلی علاقه مندم که پیامبر شما به اینجا بیاد و اینجا عدالت و مساوات رو برقرار کنه. من بعد از مرگ خودم از ظلم هرقل (پادشاه استانبول) به مردم اینجا می ترسم، الان که زنده هستم نمیذارم هرقل و عمالش به مردم ظلم کنن ولی وقتی من بمیرم، هرقل و عمالش دیگه مانعی نمی بینن در مقابل ستمگری هاشون.

بعد ا زاین حرفا، پادشاه مصر یه سری هدیه به عثمان میده که برای پیامبر ببره.